نمیدانم از کجای قصه باید آغاز کرد
من از میانهاش میگویم
که بدو خلقت من بود
دیدن تو
سدی حسم را از هم گسیخت
میگویند عقل تو بود سد احساسم
میگویند سنگریزههای عاقلیيت شکست شیشهي احساسم را
و خردههای برندهاش
آرامش آبگونهام را موجی کرد!
دلم لک زده است
برای طوفانی که دلم را دچار کند
دچار حوادث بیرحم خویش
تا این سد بشکند
و بریزد
بریزد در نگاه آدمهای حراف
آدمهایی که هر کلاغ را چهل بار میشمارند
و
تا این سد بشکند
که این سنگریزهها مجال خودنمایی نداشته باشند دیگر
بر نازکی احساسم
و بر آبی آرامشم
اما اگر بخواهم بشکنم
میخواهم به مصاف طوفان بروم
به مصاف آنچه درخور تمام عاشقیيم باشد
درخور قلب کوچکم
و آن حس بزرگی که درونش مأوا گرفته
و نه عشقهای روزمرهای که هزارانهزار نفر هر روز به مصافش میروند
در دوراهی هوس و توهم
میشکند یا میشکنند
آخر قصه، همین تفاوت است
میانجی عشق و هوس
تفاوتی که طوفانی برپا میکند از جنس دل بر جسم دل
اینست کمال عاشقی
معبود کوچک نمیشود
هرگز!
معشوق همیشه بزرگ است
و دل بزرگ میشود
به قدر یک حس درونی
به قدر یک معشوق
وسعت میيابد
دل
فوران میکند از طوفان دلبستگی
و
عشق مانا میشود
در جسمی که تا دیروز خاکی بود
.
.
.

