تبليغاتX
از "الف" تا "ی"...

از "الف" تا "ی"...
 
من برای نوشتن، به تهدید واژه ها جان می سپارم...

خواسته يا ناخواسته: شوخي شوخي به دنيا آمدم و بايد جدي جدي زندگي كنم!...
بودن يا نبودن!... مرزش يك نون است سوار بر قامت من!...
تمام عيب كار ما از محكم كاري هاي ديگران است!...
سكوت حرمت است نه حماقت!...
باسيل هاي گرم منفي و كوكسي هاي گرم مثبت درون مغزم اغتشاش كرده اند!...
روزي پنج بار جسمم را فراموش مي كنم و باز تو به من روح مي بخشي!...
آسمان دلم كه ابري مي شود چشمانم مي بارند!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
علي الحساب همين و ديگر هيچ!...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط قلم |

زنده ام!...
اينجا مشهد است!...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط قلم |

بي مقدمه ميگم... حدود پنج سالي ميشه كه تلويزيون نديدم!... دو شب پيش بدون هيچگونه برنامه ريزي قبلي تي وي رو روشن كردم... برنامه اي به اسم «ماه عسل» در حال پخش بود... از مجري به خاطر طرز بيان و مفهوم حرفاش خوشم نيومد... مخصوصا اون جاهايي كه سعي داشت پاسخ مهمانان رو جهت بده!... ولي از مهموناش خوشم اومد... خيلي پر انرژي بودن و حرفاي قشنگي هم ميزدن...
شب بعدش، يعني ديشب، باز هم زمان پخش همون برنامه بود كه تي وي رو روشن كردم... در يك جمله ميتونم بگم مزخرف ترين برنامه اي بود كه تو عمرم ديده بودم... هيچكس تا به حال اين نحوه حرف زدن رو از من نديده... و صد البته اين سبك قضاوت رو... ولي واقعا حالم به هم خورد از برنامه...
خانومي در سن بيست و چهار سالگي تصادف ميكنه و يك سري توانمندي هاش رو از دست ميده... شوهرش رو داماد ميكنه!... و خودش ميره بهزيستي!... و دو تا بچه رو ميسپره به يك مامان جديد!... الانم ميگه دست مادر بچه هام رو ميبوسم!... كارش هم توي برنامه به عنوان سمبل عشق قلمداد ميشه!...
آره!... شايد كار خانومه عاشقانه بوده باشه ولي احيانا همسر ايشون تمايلي به بروز عشق و احساس نداشتند؟!...
راستي اگه قضيه عكس بود، سمبل عشق چي بود؟...
آيا آقا خانومش رو عروس ميكرد و خودش هم ميرفت بهزيستي؟!...
طبق نظر جامعه؛ اون موقع اگه حتي آقا معتاد هم بود! باز سمبل عشق يكطرفه گريبان خانوم رو مي گرفت كه بره كار كنه خرج زندگي و اعتياد مرد خونواده رو هم بده!...
برخي ديدگاه هاي جامعه، غدد سرطاني كاملا پيشرفته اي هستند كه شديدا به شيمي درماني نياز دارند...
به نظر من در هر دو حالت قانون عشق حكم مي كنه كه زن و مرد تحت هيچ شرايطي همديگر رو تنها نذارند... روزهاي خوب و بد، خاطرات تلخ و شيرين و غيره و غيره براي همه هست... وقتي قبول كردي كنار هم باشي... اين تعهد هم براي زمان خوشي ها و هم زمان ناخوشي هاست... نه اينكه با اولين و كوچكترين سختي پا پس بكشي و خداحافظ!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. دو تا برنامه ديدم يكي تمام مزخرف و ديگري نيمه مزخرف!... نتيجه گيري اخلاقي: حد اقل بيش از پنجاه درصد برنامه هاي تلويزيون مزخرف اند!... ولي نميگم ارزش ديدن ندارند... معتقدم خوبي در كنار بدي مفهوم پيدا ميكنه و تا بد رو نبينيم پي به ارزش خوب نميبريم...
2. بدون هيچگونه تماس فيزيكي دست با شكم بخنديد: كافه طنز!...



نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط قلم |

مي نويسم... از فرياد عشقي كه بار ها سر داده ام... از سكوت وهم انگيز آدمك ها... از نگاه غبار آلود مترسك ها... از اندوهي كه پشت قاب عينك مادربزرگ خودنمايي مي كند... از بغض گلوي عصاي پدربزرگ... از من... از تو... و از غباري كه از راه نيامده تمام وجودمان را فرا گرفته است...
از فرياد سكوت تو كه وقتي امروز، ديروزت را غصب كرد؛ به اميد فرداها ديروزها را لا به لاي خاطراتت دفن كردي...
اما من چگونه مي توانم دفن كنم خاطراتي را كه برگ برگ آن به بوي تو زنده است، جان دارد، و نفس مي كشد...
اي زمان چه كسي تو را قصاص خواهد كرد به جرم آشاميدن خون يك دنيا خاطره؟... چه دستي رقص تو را پايان خواهد بخشيد؟... ما به جرم بودنِ توست كه مجازات مي شويم... تو مي رقصي و ما باز سرمستِ زندگي، آلوده ي بودن مي شويم...
سرخي خونم در ثانيه شماره ات را باور كنم يا رخت سياه دست هاي كوچك و بزرگِ آلوده ات را؟...
مي رقصي و ساز زندگي ام كوك مي كني تا مرگ بهترين ابزار تهديدت باشد... بي خبر از اينكه مرگ مي شود مراد ناديده... و عشق آن در وجودم شعله مي كشد...
در گذر خار قرمزت هر بار كه بغضم را فرو مي خورم تو آن بغض ها را ثانيه ها مي خواني و علت فرو خوردنش را عشق به زندگي مي داني!...
لحظه اي درنگ كن تا بدون تهديد، ثانيه ثانيه ات را شادي بخشم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* علي الحساب همين!...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط قلم |
امروز دلم براي كودكي هايم تنگ شده بود... همه جا را براي يافتنش زير و رو كردم... لا به لاي تك تك كتاب هايم، توي انباري گوشه ي حياط، زير ميز بابا، توي كمد مامان!... سري هم به حياط خانه ي مادربزرگ زدم... روي تك تك پله هاي پشت بام... پشت ياس را هم ديدم اما اثري از كودكي هايم نبود... دور حوض را هم خوب گشتم... آخر خوب به ياد دارم كه آخرين شيطنت كودكي هايم خيس كردن پدر بزرگ بود كه تا پايش به حياط مي رسيد سيلي از همه طرف بر وجودش باريدن مي گرفت...

نبود كه نبود... كودكي هايم را مي گويم... بدجوري دلتنگ شده بودم... ناگهان چشمم به آغوش مادر افتاد... جايي كه حتي اگر از دست صاحبش ناله سر مي دادم باز تنها مأمنم بود... گرچه كه براي فرود به آن اندكي بيش از حد بزرگ شده بودم، اما همچون مسافري در راه مانده خود را به زور در آن جا كردم و همچون كودكي هايم خواندم: مادر جان!... من خسته شدم تابم ده!... من تشنه شدم آبم ده!...
اشك هايم جوانه مي زدند و به سرعت مي روييدند... آغوش مادر هر لحظه بزرگ و بزرگ تر مي شد... به قدر دلتنگي هاي من... دست نوازشش بر سرم بود و آرام زمزمه مي كرد: لالا لالا...
مادر آلبوم بزرگي آورد و تك تك يادگار آن روزهايم را ورق زد تا به امروز رسيد... امروزي كه باز همچون روز نخست در آغوشش آرميده بودم... جواني اش هر روز فداي كودكي هايم شد تا جوان شدم... با بغض هايم آرام گريست و از شادي هايم قهقهه سر داد... با نبودن هايم شكست و در خود فرو ريخت اما برايم لبخند زد تا صبر بياموزم...
مادر!... با تمام كودكي هايم امروز و در اين لحظه آنقدر بزرگ شده ام كه قطره قطره ي عشقت را با تمام وجودم درك كنم... گرچه آن همه عشق پاك و خالص را هرگز نخواهم توانست پاسخ گفتن...
باز هم يك سال بزرگتر شده ام...
مادر برايم بخوان...
ترانه ي عشقت را آرام آرام در گوشم زمزمه كن...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* وقتي پانزده روز اداره بازي كني... طي يك هفته به التماس و حربه ي اشك يك امضا بگيري!... و سر آخر بگويند اصل مهمترين مدركت گم شده است!... و وقتي يك مسئول اين همه بي مسئوليتي را تقبل نكند... وقتي تمام پازل برنامه ات با گم شدن مهمترين قطعه از نو به هم مي ريزد... حتي خودت هم تولدت را از ياد مي بري و دير تر از همه به ياد خودت مي افتي...
* با تشكر ويژه از دوستان خوبم كه در اين مدت نبودنم در مشكلاتي كه برايم پيش آمد با من همفكري كردند و نيز تشكر سوپر ويژه از دوستاني كه تولدم را به ياد داشتند...
* و اين هم آهنگي از امين الله رشيدي كه در اين مدت خيلي گوش مي كردم:
ديدي در آتش مي سوزم از غم فرياد من نشنيده رفتي
آتش گرفتم آنجا كه ديدم اشك مرا ناديده رفتي



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط قلم |

بيمارستان بودم...

‍[يك سري وقايع، اتفاقات و آدم ها!]

در مسير بازگشت آنچه بر دلم گذشت با خود زمزمه ميكردم...
همين كه قلم و كاغذم را از كيفم بيرون آوردم قلم از دستم لغزيد و توي جوي آب افتاد... در آن لحظه فاجعه اي از آن بدتر ممكن نبود... تمام ذهنم پاك شد...

 روز اول معلم نوشت:

:And
"!How soon it gets late"

معلم گفت: «و چه زود دير مي شود!»
دقيقا به همين صورت...
و امروز ياد تمام خاطرات گذشته ام اين را هر ثانيه هزار بار به ذهنم نهيب ميزند كه چقدر زود بود براي دير شدن... اما باز هم دير شد!...
دلم مي گيرد و بغضي گلويم را چنگ ميزند...
چه كنم كه قلمم در جوي آب لجن مال شده است!...
سال ها دلواپسي، امروز را متولد كرده است؟!... نه!... حتما هنوز هم زمان هست براي تلخ ترين تجربه ي عمرم...
هرگز براي سختي هاي زندگي غصه نخوردم و اشك نريختم... هميشه منتظر بودم تا سخت ترين و بدترینش را بيابم و بر آن اشك بريزم... هرگز لذت لبخند را از خودم دريغ نكردم... امروز هم اشك نريختم و فقط لبخند زدم... اما جا ماندم!... جا ماندم در برزخ ميان خنده و گريه...
و قطار عمر با شتاب هرچه تمام تر رو به پايان يك آغاز در حركت است...
 
اين جملات را به خاطر مي آورم:
«هرگز بر خاك زانو نزدم. هرگز در پيش نادرستان، خائنان، فاسدان و دشمنان مردم زانو بر خاك نزدم. در آن دقايقي كه گمان مي كردند زير آن فشار اهريمن آسا كه بر گرده ي يكپارچه جراحتم مي آوردند زانو بر خاك نهاده ام كاش جرئت داشتند و آن فاصله ي ناچيز ميان زانوي من و خاك درگاهشان را مي ديدند و مي دانستند كه آن فاصله، ناپيمودني ترين فاصله ي هستي است.»*
 
بياييد وقتي در جايگاه قضاوت نيستيم قضاوت نكنيم...
بياييد وقتي نقد از ما بزرگتر است ديگران را نقد نكنيم...
بياييد عقايد همديگر را بپذيريم...
بياييد به همديگر توهين نكنيم...
بياييد مسخره كردن را حتي براي دمي كنار بگذاريم...
چه لذتي دارد طعن و تحقير و تخريب؟!...
چه لذتي دارد شكستن يك فرد يا دل او؟!...
بياييد آدم باشيم... وقتي كه هر لحظه در چند قدمي مرگ با زندگي دست و پنجه نرم مي كنيم...

امروز مي نويسم تحت يك شرايط عجيب!
تحت شرايطي كه لبخندها هم دروغ مي گويند... ديگر لبخندها نماد مهرباني ها نيستند... لبخندها قيام حرف هاي تلخ درون هر آدم... لبخندها مجوز حرف هاي مسموم افكار پليد!...
تحت شرايطي كه لبخندم مات دعواي شادي و غصه شده است...
تحت شرايطي كه نبضم دو برابر ميزند و قلبم نصف!...
آري تحت شرايطي كه دايه از مادر دلسوز تر ميشود در مقام تنبيه...
تحت شرايطي كه ذهنم متمركز نمي شود و بدترين دوران را سپري مي كند...
كاش دكتر بگويد: «تمام»!... و همه چيز به همين راحتي «تمام» شود!...
 ...«تمام»...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
* كتاب آتش بدون دود؛ نادر ابراهيمي



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط قلم |
اينجا گرد و غبار بيداد مي كند!...
سر و صدا غوغا مي كند!...
اينجا همه نقش مردگان بر پرده ي زندگي بازي مي كنند!...
اينجا در بازتاب تصاوير و اصوات همه شادمان قلمداد مي شوند!...
اينجا طهران بود...
اينجا تهران است!...
يادش بخير!...
ياد آن روزگاري كه از شدت فهم كودكي در نفهمي بزرگتر ها غرق بودم و هميشه نفهم!...
يادش بخير!...
اين روزها به رغم آمار شادي ها غم پايش زياده از گليمش دراز شده است...
اي كاش باز هم در نگاه بزرگترها چونان كودكي هايم نفهمي بيش نبودم تا زبانم به اسارت آزرده نمي شد...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط قلم |
شنبه:
امروز صبح من هفت سالم شد و ديگه نوشتن بلدم!
مامان كلي قربون صدقم رفت و بعدشم زنگ زد به بابا كه چهارسالي بود سركار بود!
مامان گفت: «كيك، شيريني، ميوه، شوكولات، بادكنك، شمع و... بخر.»
بابا گفت: «چشم! امر ديگه؟»
مامان گفت: «آها خوب شد گفتي شام هم يادت نره سفارش بدي كه گاز قطعه و كلي مهمون داريم.»
بابا گفت: «اينم چـــــــــــــــشم» و در حاليكه گوشي رو ميذاشت صداش اومد كه مي گفت: «لعنت به اين سياست بي پدر و مادر»!
من شنيدم و گفتم: «مامان سياست بي پدر و مادر يعني چي؟»
مامان گفت: «هيچي عزيزم بابا با ما نبود.»
مامان زنگ زد به خاله و عمه و عمو و دايي و مامان بزرگ و بابا بزرگ و همه رو دعوت كرد.
عصر آب قطع شد و مامان نتونست ميوه ها رو بشوره. مامان داد زد آب قطعه. بابا مجبور شد بره آب معدني بخره. بابا در حاليكه داشت در رو مي بست كه بره زير لب گفت: «لعنت به اين سياست بي پدر و مادر»!
من دويدم و به مامان گفتم كه بابا باز حرف بد زد اما مامان گفت: پناه بر خدا، لعنت به اين سياست بي پدر و مادر! بچه برو به كارت برس! اين حرفا به تو نيومده فسقلي!»
من داشتم به كارم مي رسيدم اما هنوز نيم ساعت نشده بود كه بابا زنگ زد و گفت: «برق قطعه و آسانسور كار نمي كنه و من با خاله جان و عموجان دم در شش طبقه زير شما هستيم!»
مامان گفت: «الهي بميرم! خاك تو سرم! به قول تو...» اما بابا اومد وسط حرفش و داد زد: «هيس! هيچي نگو! دست بچه رو بگير بيا پايين» بابا زود قطع كرد كه مامان بقيه حرفش رو نتونه بگه! اما مامان وقتي داشت گوشي رو ميذاشت گفت: «لعنت به اين سياست بي پدر و مادر»!
من گفتم: «مامان...» مامان دويد تو حرفم و گفت: «بدو آماده شو بريم.»
وقتي رفتيم پايين ديگه همه اومده بودن و داشتن با هم صحبت مي كردن. مامان كه تو پله ها با من تا پايين دويده بود كلي عرق كرده بود و آرايشش خراب شده بود گفت: «اه لعنت به اين...» بابا اومد تو حرف مامان و گفت: «هرچي من ميگم تو نگو!»
عمه خانوم خنديد و گفت: «عليك سلام! خوش اومدين! چه عجب!»
ولي مامان خيلي عصباني بود و صداي عمه خانوم رو نشنيد.
بابا زير لب گفت: «خدا رو شكر!»
خان دايي گفت: «آبجي خانوم عمه خانوم با شما بودن!»
مامان گفت: «زودتر بريم يه جايي تا تولد اين بچه خراب نشده!»
عمه خانوم گفت: «يعني من تولد اين بچه رو خراب كردم؟ اصلا من ميرم و...»
مامان گفت: «منظورم به شما نبود عمه خانوم.»
بابا بزرگ گفت: «ااه لعنت به اين سياست بي پدر و مادر! بريم بچه ها...»
من رفتم تو بغل خان عمو و گفتم: «عمو جان سياست بي پدر و مادر فحشه؟»
عمو جان دماغ منو محكم گرفت و گفت: «ووروجك اين حرفا به تو نيومده.»
من رفتم تو بغل خاله و گفتم: «خاله جان سياست بي پدر و مادر فحش خيلي بديه؟»
خاله گفت: «چرا از مامانت نمي پرسي عزيزم؟»
من داشتم براي خاله توضيح مي دادم كه از مامان و بابا و عمو پرسيدم اما هيچكدومشون جوابم رو ندادند كه يكدفعه صداي كوبيده شدن در ماشين عمه جان اومد!
من گفتم: «چي شد؟» بابا گفت: «گاومان زاييد.» مامان گفت: «عمه جان قهر كرد.»
خان عمو گفت: «دستت درد نكنه زن داداش! حالا آبجيه ما گاو هم شد! نه داداش قربونت منم ميرم و...»
و خان عمو هم گاز داد و رفت...
مامان زير لب گفت: «عجب گرفتاري شديما! لعنت به اين سياست بي پدر و مادر...»
من گفتم: «مامان...» بابا گفت: «هيس س س!»
خاله جان، خان دايي، مامان، بابا و مامان بزرگ شروع كردند به صحبت و يك حرفايي مي زدند كه من و بابا بزرگ نمي فهميديم!
بابا بزرگ گفت: «بيا ببينم بچه اينا چي دارن ميگن؟» من گفتم كه نمي فهمم اما بابا بزرگ چند بار هي بلند بلند حرفش رو تكرار كرد و من هر دفه بلند تر از بار قبل بهش گفتم كه نمي فهمم اما بابا بزرگ فكر كرد چون گوشاش سنگينه دارم اذيتش مي كنم كه بعدا با فرهاد پسر دايي بهش بخنديم!
بابا بزرگ مي خواست با عصا بزنه به يه جاي من اما من جاخالي دادم و عصاي بابا بزرگ خورد به اونجاي خان دايي و خان دايي هم قهر كرد و رفت!
مامان گفت: «باز چي شد؟» من داشتم براي مامان توضيح مي دادم كه بابا بزرگ كاملا كر شده  و اصلا نمي شنود كه من مي گويم نمي فهمم شما با دايي جان و خاله جان و بابا و مامان بزرگ چه مي گوييد! اما هنوز حرفم تمام نشده بود كه بابا بزرگ گفت: «پسره ي بي تربيت!» و قهر كرد و رفت!
بابا گفت: «پسره ي بي تربيت درست صحبت كن! اين چه طرز صحبت كردن با بزرگتره و...» كه من گريم گرفت.
خاله جان منو بغل كرد و گفت: «الهي بميرم! اين بچه دلش آب شد كه!»
مامان گفت: «خسته شدم» و يهويي اشكاش اومد.
بابا گفت: «اشكالي نداره الان ميريم يه جايي و خوش ميگذرونيم و سعي مي كنيم هممون امروز و ديروز رو فراموش كنيم!»
وقتي رفتيم كنار ماشين ديديم كه يك آدم بي تربيت ماشين رو پنچر كرده. ساعت ده شب بود. بابا خيلي عصباني شده بود و گفت: «عجب آدمايي هستند [...]!»
مامان گفت: «خدا مرگم! مرد حيا كن! پيش بچه خوبيت نداره!»
خاله جان گفت: «اشكالي نداره خودتون رو ناراحت نكنيد بريم بالا خودم واسه پسر گلم يه تولدي مي گيرم كه تا مي تونه بخنده و خوش بگذرونه!» بعدشم لپ منو گرفت و گفت: «خاله قربونت بره.» و من خنديدم.
دوباره از پله ها دويديم بالا.
مامان رفت دوش بگيره و بابا هم رفت زنگ بزنه به رستوران و سفارش به شماره 113 رو كنسل كنه.
وقتي بابا زنگ زد به رستوران يك آقايي گفت: «شما با سامانه ي پليس تماس گرفته ايد!» بابا خيلي عصباني شد و قطع كرد! بابا منو دعوا كرد و گفت: «بچه مگه كم اسباب بازي داري؟ صد بار بهت گفت با شماره هاي حافظه ي اين تلفن بازي نكن!»
من خواستم بگم كه من با حافظه ي تلفن كاري نداشتم كه خودش ديد شماره درسته و زير لب گفت: «لعنت به اين سياست بي پدر و مادر»!
بعد بابا داد زد: «اون گوشيه صاب مرده ي من كدوم گوريه ورش دار بيار يه اس ام اس بدم به اين رئيس [...]» كه مامان از تو حموم داد زد: «مرد بازم كه حرف بد زدي! تو بايد الگوي بچه باشي!»
بابا شكلك در آورد. من داشتم از پشت ديوار مي ديدم. مامان كه از حموم اومده بود بيرون، ديد و گفت: «به به! كارت به جايي رسيده كه اداي منو در مياري؟ الان كه رفتم خونه ي بابام اينا مي فهمي يه من ماست چقدر كره ميده!» من از مامان پرسيدم كه يه من ماست چقدر كره ميده اما مامان خيلي عصباني بود و صداي منو نشنيد. مامان خاله رو صدا كرد و گفت: «اون چمدون جهاز منو بيار!» خاله گفت كه مامان رو جهازش چمدون نداشته اما همون موقع بابا گفت: «خاك تو سرت! به درك! به جهنم! ديوونم كردي و...»
مامان زد زير گريه!
خاله به بابا گفت: «از شما بعيده اينطور حرف زدن!»
بابا گفت: «تو ديگه چي ميگي؟ اين اس ام اس چرا قطعه؟ خطوط تلفن چرا قاطي شدن؟ آب چرا قطعه؟ اين برق صاب مرده چرا نيومد؟ بچه تو كدوم گوري هستي؟ برو بتمرگ بخواب ديگه! بوق سگه!»
من زدم زير گريه و بلند گفتم: «لعنت به اين سياست بي پدر و مادر!»
_________________
بعدا نوشت: بعضي جمعه ها شنبه هاي عجيبي به دنبال دارند!...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط قلم |

احمق بودن را دوست تر ميدارم از خر شدن...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اولا: نوك انگشتمان رنگين شد...
دوما: السلام عليك يا علي بن موسي الرضا المرتضي...
سوما:‌ دنبال برقراري بين عنوان و متن نباشيد...



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم خرداد 1388 توسط قلم |
اون روز قرار بود مثل هر جلسه يه كوئيز داشته باشيم، بعدشم درس جديد و ده دقيقه ي پاياني هم يك قصه!... شايد ليلي و مجنون، خسرو و شيرين، قصه ي سياوش شايد هم سودابه يا شايد هم تفسير ني نامه... مهم اين بود كه معلم هميشه حق انتخاب را به ما شنوندگان مي داد اما اين قصه ها چنان با جذابيت خاصي بيان مي شدند كه ما اين حق انتخاب حد اكثري رو به خود معلم واگذار مي كرديم تا بدون بحث هاي اضافي هر چه سريع تر داستان شروع بشه...
اما به رغم هميشه، معلم اون روز با اون شور و هياهوي خاص خودش وارد كلاس نشد... بلند سلام نكرد... نگفت كيفا وسط... كتابا تو كيف... برگه ها رو ميز... به نام خدا... سوال اول و آخر!... نگفت مينا ساكت... افسانه برگت رو بپوشون چشاي مينا از منم نامحرم تره!...
اون روز معلم گفت بچه ها برگه ها تو كيف... كيفا زير ميز... دهنا بسته چشا باز... ميخوام قصه بگم...
امروز شما فقط يك انتخاب داريد اونم خاله سوسكه است!...
... تا اون لحظه نمي دونستم اگه چهل نفر همزمان بخندن يه همچين صدايي ايجاد ميشه ...
مثل هميشه بالاترين نقطه ي سياه تخته با رنگ سبز نوشت: «به نام خدا»...
بعد با همون قيافه ي جدي گفت يكي كه نقاشيش خوبه بياد پاي تابلو!... افسانه رفت... معلم گفت بنر رو بكش... افسانه خنديد و معلم گفت بشين سرجات...
معلم عادت داشت كه هميشه با نقاشي به ما درس بده... بنر رو كشيد و داستان رو شروع كرد...
خاله سوسكه!...
.
.
.
خاله سوسكه رفت پيش...
.
.
.
تا اينكه رسيد به آقا موشه و گفت: آقا موشه اگه من زنت بشم وقتي عصباني بشي منو با چي ميزني؟!... آقا موشه يه نگاهي به قد و قواره ي خاله سوسكه انداخت و گفت با دمم!...
.
.
.
آخرالامر خاله سوسكه به آقا موشه رضايت داد!...
معلم با خنده ي تلخي زير لب گفت: مسئله ي كتك خوردن يك امر كاملا طبيعي است مهم اينه كه با چي بخوره!...
بعدش نقاشياش رو تكميل كرد و بالاي تخته سياه با خط درشت و گچ سفيد نوشت: «همه با هم برابرند اما برخي برابرترند!»...
بعد آقاي... در كمال همون آرامش و متانت خاص گفت: بچه ها اين جلسه واسه شما شوخي بود و خنده اما اگه تا چند سال ديگه حتي دو نفر از شما هم مفهوم اين داستان رو دريافت كنه و حرف دل من رو بفهمه من اين جلسه رو از بهترين خاطرات تدريسم ميدونم...
با اون فن و بيان خاص معلم، در اين چند سال اخير در خيلي مسائل خاله سوسكه استاد من شد...


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط قلم |

بله!...
الان يه قولي دادم به اون روحي كه با همديگه در دو تا بدنيم و مثل... توي... موندم؛ اما اين دفعه جاهاي خالي با آهو و عسل و چيزاي خوب خوب پر نميشه و قضيه به اين خوبيا تموم نميشه!... قول دادم كه آپ كنم ولي به چه قيمتي؟... هواي پيله تازه به دهنم مزه كرده بود... خيليا رو شناختم... خيليا رو كشف كردم و خيليا رو هم متاسفانه بالاجبار حذف كردم... در كل خيلي خوب بود و خوش گذشت و خيلي چيزا ياد گرفتم...
ماجرا از جايي شروع شد كه يك عدد جلسه قرار بود روز دوشنبه در فرهنگسراي خانواده برگزار بشه و من هم قرار بود برم يه سركي بكشم ببينم چه خبره و كي به كيه... از طرفي، برادر عزيز صبح زود تشريف مي بردند و بنده نميتونستم با ايشون برم و از همين رو با همين روح محترم قرار و مدار گذاشتيم كه با هم بريم... حالا بماند كه توي ايستگاه امام خميني چقدر ضايع بود كه روبروي هم وايساده بوديم با موبايل با هم حرف ميزديم و دنبال هم ميگشتيم!... و بعضيا بعضياي مظلوم رو تهديد به كشتن مي كردند كه واي به روزت اگه گم بشيم!... مي كشمت، خفت مي كنم و...!... خيلي جالبه كه ايشون فقط نگران گم شدن خودشون نبودند بلكه براي من هم دلواپسي ها داشتند!... اينم خب از همون مزاياي يك روح بودن در كالبدين است...
بالاخره به محض تهديدات خشونت بار اين نيم روح گرامي چشمان من به طرز خارق العاده اي بر دنيا گشوده شد و آنچه ناديدني بود آن ديدم و فرياد ديدم ديدم سر دادم و خلاصه با هم رفتيم...
...(بين خودمون بمونه كه تا لحظه ي پياده شدن از قطار هيچ كدوممون نميدونستيم مترو فدك همون نظام آباده و قيافه هاي پرسشگرمون احتمالا بسيار جذاب و ديدني بوده!)...
القصه اين جلسه شروع شد و ما كلي در تمام طول جلسه و حتي قبل از اون و بعد از اون و كلا خنديديم!...
...تا اينكه كلاس درس شروع شد...
اونجا يه سري حرفاي كاملا خصوصي بين ما دو نيم روح رد و بدل شد كه به موجب اين قرارداد ننگين بنده مجبور به ترك فوري پيله شدم و طبق مضمون اين تعهد نامه ي خفت بار، باز مجبور شدم كه با نيم روحم به طور همزمان و به مناسبت اين جلسه دچار به روز رساني غير منتظره و پيش بيني نشده بشم!... البته خودم هم نفهميدم چه طور شد كه چنين شد!...
البته از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون كلي چيزهاي جديد هم ياد گرفتم توي اين جلسه كه به ذكر يكي دو تا مثلا اكتفا مي كنم:
يكم: معناي دبليو دبليو دبليو!... راستي شما ميدونيد؟...
دويم: نت مثل تار عنكبوته!...
سيم: تفاوت وبلاگ و روزنامه هاي كاغذي!...
چهارم: اين مورد كاملا شخصي و خصوصي بود و فهميدم كه من هنوز فرق چوپان دروغگو و پينوكيو رو نميدونم و احتياج مبرم دارم به كلاسي در اين زمينه!...
پنجم: فهميدم كه هيچ كلاسي بدون شاگرد خود شيرين كلاس نميشه!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و اما جلسه به گزارش استار نيوز!...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط قلم |
از کودکی لا به لای واژه ها و مفاهیم بزرگ شدم... واژه هایی که پدر با صداقت تمام می ساخت و مادر با عشق محض کنار هم می چید... و جمله هایش را به من هدیه می کرد... و من می خندیدم... و آن ها می خندیدند...
برایم هر واژه یک دنیا مفهوم بود و هر مفهوم یک دنیا ارزش و هر ارزش بخشی از وجودم... با این وجود٬ هرگز واژه ای نیافتم که تمام احساسم را بیان کند... احساس برایم همواره واژه ای غریب بود در حالیکه تمام وجودم را در تصرف خویش داشت... همیشه دنبال دریچه ای بودم که بتوانم مفاهیم را بدون به کار بردن واژه های چند رنگ انتقال دهم... بدون واسطه گری واژه هایی که هر یک در آن واحد می توانستند چند معنا و مفهوم پیدا کنند اگر همدلی نباشد و صداقت کمرنگ شده باشد!...
در تمام طول و عرض و ارتفاع این عمر دراز که همچون طنابی مرا از دار دنیا آویخته٬ ندانستم و نفهمیدم که چیست علت وجود واژگانی که جز فراق حاصلی ندارند٬ در این فرهنگ لغات روزمره!...
از نوجوانی تا جوانی زمان و زبان و احساس صرف کردم تا کشف کنم زبانی را که از دل بر آید و بر دل نشیند... زبانی که گویای احوال قلب باشد و دروغ را به آن راهی نباشد... اما ما آدم ها آنقدر آلوده به خویشیم که صداقت حتی از دل هایمان هم پر کشیده...
روزگاری کودک بودم... می گفتند نمی فهمد و نمی فهمیدند که می فهمم!... آن زمان من کودک بودم و در ذهن کوچکم بزرگتر ها خیلی می فهمیدند... و گاه خنده های تمسخر آمیزشان آنقدر بزرگم می کرد تا سکوت کنم و دیگر از احساس و افکارم سخنی به میان نیاورم... حال می فهمم کودک که بودم بزرگتر بودم از حالی که همه بزرگم می خوانند!...
از این همه سال های عمر برایم فقط انرژی ماند و صداقت و احساسی که غرور را با هر بار فورانش می کشت!...
دیگر واژه ها برایم جز دستاویزی نبودند... دستاویزی برای ارتباط با همه ی آن هایی که دوستشان داشتم...
دوستی می گفت: "یک اصل روانشناسی می گوید از هر که دوستش داری یک گام فاصله بگیر تا او یک گام به تو نزدیک شود چون ساز دنیا همیشه خلاف میل آدمی می زند"!... آن روز با نگرانی هر چه تمام تر خندیدم!... نگرانی برای از دست دادن اویی که بر این باور بود... و خنده برای اصلی که حتی احساس را٬ درونی ترین جزء وجودی یک فرد که با روح و روان او در ارتباط است٬ از سرنگ دروغ تزریق می کرد!...
اما روزی که این اصل را آزمودم جواب داد... نتیجه ی تست دروغ دنیا مثبت بود!...
تازگی ها همه از من می رنجند... همه چیز را فرمت کرده ام... نام ها می رود و یاد ها می ماند... ذهنم فرمان نمی برد و فرمت نمی شود!...
هنوز هم تهران هر روز به اندازه ی هفت سال پیش همه چیز بوی غربت دارد و تمامی ندارد... ساختمان های بلند... خیابان ها و آدم های سیم کشی شده ای که فقط با سرعت معنا می یابند... صداهای ناهنجار٬ بوق و دود... گنجشک های مسخ شده ی گریزان از سرعت... کبوترهای هاج و واج... گربه های چاق و نگران... آنتن های چندین و چند شاخه و غیره و غیره... این است آن شهری که آخر هفته ها همه از خودشان به سرعت به دامان طبیعت پناه می برند٬ طبیعت را به گند می کشند و دوباره به سرعت باز می گردند!...
می خواهم مدتی دور باشم از این همه جنجال و هیاهو... از نگرانی برای از دست دادن دوستانم...
تمام مشغولیاتم را جمع کرده با خویش به پیله ای می برم که نمی دانم چه مدت قرار است در آن سکنی گزینم...
دل که اسیر جسم شد دیوانه می شود...
همین...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. در روزی که به نام ما نام زدند... "روز کذایی آزمایشگاه"... یکی از بهترین دوستانم به دلیل کمبود امکانات ایمنی در آزمایشگاه٬ با سرنگ آلوده ی یک بیمار آلوده شد و اکنون فقط نگرانی و نگرانی و نگرانی... اما چه فایده؟!... چه کسی مسئول است؟!... بدون شک تکان دادن سر به نشان تأسف از جانب یک مسئول می تواند پاسخی کاملا احساسی و منطقی باشد برای کسی که عمرش بازیچه شده است!... واقعا متأسفم برای این اتفاقات و این پاسخ ها و این سکوت ها!...
۲. تمام دوستانم را دوست دارم... فقط موبایلم فرمت شده است...
۳. علی الحساب تا بیرون آمدن از پیله بدرود...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط قلم |

حکیم جرجانی (گرگانی) پزشک نامدار ایرانی، در سال ۴۳۴ هجری قمری در گرگان دیده به جهان گشود و ابتدا طب را در زادگاه خود فراگرفت و سپس به جهت افزودن بر معلومات خود رنج سفر را به جان خرید و عازم دیگر نقاط ایران شد.
طبیب زبردست گرگانی، در سال ۵۰۴ هجری رهسپار خوارزم و دربار قطب‌الدین‌محمد، سرسلسله خوارزمشاهیان، شد که دربارش مجمع فضلا و دانشمندان بود. وی در خوارزم مسئولیت بیمارستان بزرگ آن دیار را پذیرفت.
حکیم سید‌اسماعیل جرجانی در اولین سال حضورش در خوارزم تدوین کتاب عظیم خود ذخیره خوارزمشاهی را که مشتمل بر ۷۵۰هزار اصطلاح مرتبط با علم پزشکی بود به پایان برد.
جرجانی علاوه بر ذخیره خوارزمشاهی دارای آثار دیگری در زمینه علم پزشکی همچون خفی‌علایی، طب الملوکی، الاغراض‌الطبییه و یادگار نیز می باشد که بسیاری از آنان راهگشای طبیبان آن عصر  و نیز مشخص‌کننده روش پزشکان گذشته برای طبیبان فعلی می‌باشد. از این روست که بسیاری جرجانی را در ترازوی زمان یکی از بزرگترین پزشکان آن عصر دنیا نامیده‌اند.
نکته جالب اینجاست که در آن عصر که زبان عربی در  ایران بزرگ رایج بود حکیم جرجانی آثارش را به زبان پارسی نگاشته است.
پزشک گرگانی که ۹۷ سال عمر کرد بیشتر از دید مشاهدات آزمایشگاهی به تشخیص بیماریها پرداخته و از این رو علاوه بر ذکر نام او به عنوان پدر علوم آزمایشگاهی، سالروز تولد او ۳۰ فروردین را در ایران روز علوم آزمایشگاهی نام نهاده‌اند.

طرحي از كالبد شناسي بدن انسان در كتاب ذخيره ي خوارزمشاهي به قلم حكيم جرجاني

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. امروز، پيام تبريك يك دوست بسيار سحر خيز در ساعت سه بامداد: سالروز تولد حكيم جرجاني و روز آزمايشگاه مبارك باد!... به گمانم خدا بيامرز سه بامداد متولد شده بوده است!... چون هيچ كس به اندازه ي ما آزمايشگاه چي ها دقيق نيست... به هر حال دستش درد نكنه چون تا الان تنها كسي بوده كه تبريك گفته... فقط همكاره كه به فكر همكاره و تا اين وقت شب يا از اين وقت صبح بيداره!...
۲. اينم لينك تبريك يك همكار: روز آزمايشگاه مبارك!... اميد آنكه شنيده شود!...
۳. سيم فروردين ماه رو به تمامي اساتيد و همكاران عزيزم تبريك ميگم...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط قلم |
براي رسيدن به تو باختم، سوختم، ساختم، بخشيدم، گريستم، شنيدم، حرف زدم... براي بردن تو باز هم باختم و باختم... اما نبخشيدي و نخنديدي... و من باز هم گريستم، مي گريم و خواهم گريست تا روزي كه در آغوش تو بخندم... و تو بخندي و ببخشي...
و بهشت من آن لبخند تو باشد... و آرامش من آن بخشايش تو باشد...
آن روز٬ ديگر من من نباشم كه تو باشم... تو كه نه شايد بوي تو باشم...

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 توسط قلم |
همه خوبند...
همه چیز زیباست...
و خدا لبخند می زند...
و من... به عنوان بخشی از وجود خدا همیشه لبخند بر لب خواهم داشت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و من یک گاوم و خیلی هم خوشحالم...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط قلم |
بخش دوم...
باز دلتنگت شده ام... اما بهانه ات را نمی گیرم... ردیف وسط... نیمکت سوم... من و تو دست در دست هم... شانه به شانه... لب هایمان به خنده گشوده... معلم شاکی: "تو!"... تو را می گفت آن روز... "بگو چه گفتم؟"... و تو: "اتحاد جمله مشترک!"... معلم: "توضیح بده"... و دستان ما از هم گسست برای توضیح یک جمله مشترک!... و تو پای تابلو باز هم چشم در چشم من می خندیدی... و معلم هر لحظه سرخ تر و سرخ تر می شد... دیگر برای خودش یک پا خورشید شده بود از شدت عصبانیت!... که چه قدر خندیدی تو آن روز... "نخند!"... او گفت و تو دیگر نخندیدی...
اما سکوت سرد امروز تو را ندیده بود تا به التماس یک لحظه لبخندت را آرزو کند...
از نخستین روز سال نو٬ شصت و پنج روز تا تولد دوباره ات زمان باقیست...
امسال زودتر دلتنگت شده ام...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. اگه اینجوری شد تقصیر این بود!...
۲. ...
۳. همین دیگه!...

بخش اول...
رفتنش را به پدربزرگ خوبم تسلیت می گویم...
امروز عزیز دیگری هم به ابدیت پیوست...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۲. شاید بخش اول٬ جای خالی پی نوشت دو باشد که نمی دانم چرا! صبح توی ذهنم جایش خالی ماند!...
۴. این یکی٬ خالص کار اون بالایی بود...
۵. تقصیر من هم نیست که بخش اول بعد از بخش دوم رخ داد!...

و اما خنده هايتان را از اينجا بگيريد...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط قلم |
دوشنبه: بخش روانی!...

بیمار: بیا ببینم بچه!...
من (با ترس و لرز): امر بفرمایید قربان!...
بیمار: می دونی من چرا اینجام؟... همین اول بگم اگه بگی دیوونم میزنم تو گوشت!...
من: م.م.من! جسارتا احتمالا چیزایی می دونستید که نباید یا حرفایی زدید که نشاید!... حتما!... ببخشید!...
بیمار: آفرین تو می فهمی!... تو خیلی می فهمی!...
من: (حس ترس+ سکوت مبهم)... (یک نگرانی مطلق از چند دقیقه بعد که به چه شکلی در خواهم آمد)...
بیمار ادامه می دهد: آخه می دونی٬ من فهمیده بودم که همه دیوونن! (با خنده ای خاص که تمام دندان های یکی در میانش را به نمایش گذارده بود)... حالا می تونی بری ولی به کسی نگی من چی گفتم ها!... آخه می دونی مادر (تصویر معصومیت و مظلومیت تمام زنان عالم!)٬ من از این همه دیوونه می ترسم (نگرانی کامل چهره)...

آن طرف راهرو خانمی میانسال رختخوابش را پهن کرده و مرتبا زمزمه وار کلماتی را تکرار می کند... لبش را با دندان می گزد... شاید اندکی سکوت سرد بر ذهنش حاکم است... مضطرب و نگران به اطراف می نگرد... کمی خودش را جمع و جور می کند... با صلابت تمام می گوید نه!... من هرگز خون نمی دهم... و دوباره به رفتار غریب خود ادامه می دهد...
خوب که می نگرم مسئول نمونه گیری در اتاق پرستاری در مورد او صحبت می کند که باید ناشتا باشد اما پرستار او می گوید که امروز زودتر از همیشه صبحانه خورد!...
و دو روز است که این روال ادامه دارد...
امروز بدون ناشتایی دست و پایش را بستند و خونش را گرفتند...
دیگر تمام حرکاتش متوقف شده بود...
فقط آرام اشک می ریخت و هر از گاهی می گفت نه!...

در صف خون دهندگان همه مراقبند تا مبادا به ناحق نوبت دیگری را بگیرند...
هر نفر بدون اندک مجادله و زد و خوردی سر نوبت خود می رود... خیلی آرام و متین خون می دهد... صبحانه اش را می گیرد و به اتاق خودش باز می گردد!...

و من دو هفته هر صبح چند دقیقه ای با اینان دمخور می شدم... اوایل ترسی به رنگ زرد تمام وجودم را فرا می گرفت... اگر یک گام به من می آمدند من با تمام وجودم از آن ها فاصله می گرفتم...
چه قدر پست بودم که حتی در ذهنم هم دنیایم را از دنیای آنان جدا می دانستم...

چه در اشتباه بودم که راست می گفت آن زن غریب: دیوانگان آزادند و عقلا را به بند کشیده اند...
مدینه ی فاضله همان دار المجانین است و شاید دار المجانین بخشی از آن مدینه ی فاضله ای که سال هاست پشت آمال و اوهاممان گذاشته ایم تا به خویش آلوده اش نسازیم!...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط قلم |


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط قلم |
دوست داشتن یک فعل است که در واکنشی دو سویه شرکت می کند...
من که دوست بدارم ناگزیر او دوست داشته می شود...

نوشته شده در تاريخ شنبه دهم اسفند 1387 توسط قلم |
دیگر عشق بحث داغ روز نیست!...
لیلی ها مجنون شده اند و فرهاد ها مرده اند!...
عشق را سر هر چهار راه کیلویی می فروشند!...
عشق ارزان شده است!...



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط قلم |
درباره من...

اسم: میم...
اسم فامیل: میم...
صادره از مشهد!...
روز تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، سنه ی یک هزار و سیصد و اندی...
رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه...
پست الكترونيك
Blog Skin