وقتی تمام وجودم منقبض می شود... وقتی در بی نهایت های وجود، تک تک سلول هایم نیاز می شوند و «تو» ناز می کنی... تمام بدنم سرد می شود... گویی روحِ «تو» را از جسمم زدوده اند...
در آن ناگاه ترین لحظه ی عمرم آرزو می کنم زمان کودکی بازیگوش بشود و با آن شرارت های خاص کودکانه اش در بادکنک خالی از «تو»یِ وجودم چنان نابخردانه بدمد که بترکم و نابود شوم... هیچکس به قدر من نمی داند که من در لحظه ی نابودی متولد می شوم... تولدی سرشار از «تو»... و هیچکس نمی داند که ناز آن لحظه ات با نیازم برابر خواهد بود و جواب معادله ی بودنم «تو» خواهی شد...
چه کنم که تدبیر زمان هم در یَدِ قدرت «تو»ست... و زمان نه آن کودک بازیگوش زمانه است که من در حسرتش رو به آسمان دارم... آخر زمان هم حیران ناز «تو»ست و تا ابد در حصار یک دایره دورت می گردد... مرکز عقربه هایش «تو»یی که یک لحظه توقف ندارد... زمان را به ابدیت دوخته اند به حکم «تو»...
مجنون از غم لیلایش سر به بیابان نهاد... آخر خودت بگو... من از عشقت سر به کدامین بیابان بگذارم که گستره اش را لیاقت یادِ «تو» باشد؟!...
بار الها!... چه دلگیر می شوم نیمه شبان که گهگاه حضورت را از دست می دهم... و چه سرکش می شوم آن لحظه که یادت سنگین تر از لیاقت من می شود... و زیر بار آن همه تنهایی چه آب هایی که می کوبم در هاون دوستی های این دنیای فانی... و چه سنگین می شود حرکت عقربه ها روی نگاه های مضطرب من در نبودن هایت...
و باز می نشینم...
زانوانم را در آغوش دارم...
چه زیبا می درخشند ستارگان در ظلمت بی پایان شب...
می اندیشم... خدایا من اگر بد نبودم زیبایی تو در کدامین سیاهی می درخشید؟!... آدمیزاد است دیگر... توجیه و...
شمعی روشن می کنم...
دلم می گیرد...
بغض می کنم...
شمع به جای من می گرید... و من در میانه ی سوختن شمع به تو می اندیشم... به دریای بی کران لطفت به من... به اینکه هر بار زمین خوردم از تخت و بارگاهی که تخیل آدمیان در آسمان ها برایت تعبیه کرده است به زمینِ افکارم آمدی... به جایی پیرامون قلبم... و دستم را گرفتی...
به اینکه ای کاش باز هم زمین بخورم تا باز به زمین افکارم بیایی و قلب و فکرم با یادت پیوند بخورد...
جای دست نوازشت روی تک تک سلول هایم درد می کند... حضورت بر شانه های ظریف ظرفیتم سنگینی می کند...
نمی دانم چند سلول هستم ولی این را خوب می دانم که دلیل کافی برای تک تک سلول هایم ندارم تا نبودن هایت را شرح دهم... تا نوع بودن هایت را تفسیر کنم...
چگونه می میرم من که هر ثانیه هزار بار با یادت جان می گیرم...
و چه زیباست تنهایی نیمه شبان در کنار «تو»...
دیگر دوست دارم با «تو» که خلوت می کنم هیچ چیز در میان نباشد... حتی نور... تو همان کمال مطلقی... غایت من... من نیاز خالصم در نقطه ی صفر...
نازت را خریدارم برای بی نیازی...
اگر مرگ جان دادن باشد و سکوتِ جسم، باری تا به حال هزاران بار جان داده ام به یادت...
دلم می خواهد پیاده تمام پس کوچه های احساسم را طی کنم...
و دلم می خواهد تمام شان بن بست هایی باشند منتهی به تو...
___________________
* ای همه در نبودنت نبودِ من ... این تو و تار و پودِ من ...
* شاید «ی» آخرین حرف الفبا نباشد!...

