از "الف" تا "ی"...
من برای نوشتن، به تهدید واژه ها جان می سپارم...
وقتی دستانم تو را در میان دارند
آرام آرام بی‌قراری می‌کنند انگشتانم
تو را لمس می‌کنم و تو بوسه می‌زنی
بوسه بر سر انگشتانم
و بوسه بر سپیدی پاک هر کاغذ
آرام آرام می‌اندیشم
و تو
تو تند تند می‌دوی بر سپیدی سرسره‌وار هر کاغذ
من می‌اندیشم
و تو روح افکارم را جسم می‌بخشی
رنگ می‌بخشی روحم را
و تو می‌شوی ناشر افکارم
می‌رقصی و می‌خوانی
می‌خوانی از احساسات تلخ و شیرین درون من
از حقایق یک ذهن
و آن‌گاه
تو می‌شوی همدم تمام تنهایی‌های یک جسم
جسمی به نام من
این «من» که اثبات بودنش «تو»یی

روزت مبارک
«قلم»



نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم تیر 1392 توسط قلم
كودك‌بودن چه زيباست
خنده‌هايي كه نه كال است و نه گنديده
و خاطراتي كه از ميان تمام كلماتش يك جمله هم جور نمي‌شود!
حتا به زور!
و اگر تمام اديبان و شاعران جهان هم گرد هم آيند
جز حسي كودكانه، درك نمي‌كند عمق جمله‌اي ناقص را!
جمله‌اي كه گاه هم فعل و فاعل و مفعول دارد و هم ندارد!
اما يك حس واقعي دارد...



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آبان 1391 توسط قلم

همان‌طور‌كه همگي مي‌دانيم؛ هر وسيله‌اي براي استفاده‌ي بهينه يك دفترچه‌ي راهنما دارد. بعضي چيزها دفترچه ندارند اما كوله‌باري تجربه پشت‌شان نهفته است؛ مثل همين سرعت اينترنت! دقت داشته‌باشيد كه هيچ‌وقت كامپيوتر‌هاي شخصي‌تان را زير مهتابي نگذاريد چرا كه خاموش و روشن‌كردن مهتابي مي‌تواند بر سرعت اينترنت شما اثر سوء داشته باشد. نور مهتابي فقط براي درمان يرقان نوزادان مفيد است و چون اينترنت براي نوزادان مضر است، نور مهتابي هم براي سرعت اينترنت اثر عكس دارد تا نوزادان آسيب نبينند. هرگز كامپيوتر شخصي‌تان را بر جاهاي خيلي بلند مثل روي ميز يا جاهاي خيلي گود مثل زير‌زمين نگذاريد چرا كه از كادر سرعتي خارج شده و سرعت اينترنت‌تان افت مي‌كند. ضريب‌زاويه و شيب زمين مورد نظر جهت قرار دادن كامپيوتر و نيز مودم از نكات بسيار مهم و اساسي در اين زمينه است؛ به‌طوري‌كه اكثر افرادي كه اين نكته را رعايت نمي‌كنند دايم از سرعت اينترنت و آنترنت خود شكايت دارند، در‌حالي‌كه اگر اين نكات را مد نظر قرار مي‌دادند به شلنگ سرعتي متصل بودند. بعضي مناطق هم هستند كه ذاتشان مشكل دارد و اينترنت در آن‌ها نمي‌تواند شتاب بگيرد؛ مثل مناطق كويري كه خاك شني دارند يا نواحي ساحلي كه ماسه‌اي هستند و پا در آن‌ها فرو‌مي‌رود! جاهايي كه براي ساخت و ساز گودبرداري شده‌اند براي اينترنت خيلي نفس‌گير هستند تا بالا بيايد؛ جان‌مي‌دهد بينوا! مناطق كوهستاني به دليل سرماي هوا و نيز شيب زياد و... خلاصه اين‌كه مالتان را قرص بگيريد و همسايه‌تان را دزد نكنيد.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 توسط قلم
این روزها فقط به زلزله فکر می‌کنم! به روزهای پس از زلزله‌ی بم! به زلزله‌ی جدیدی که آمد و عرض اندامی کرد و رفت! نه! نرفت! که رد پایش را روی قلب و جان خیلی‌ها جا گذاشت! و می‌اندیشم به زلزله‌ی تهران! زلزله‌ای با آوارهای چندین و چند طبقه! آوارهایی که طی سال‌ها ساخته شده‌اند... و حتا از میان بی‌وجدانی بعضی‌ها! چندان که گویی ریشه‌ی مرگ را در آن‌ها تعبیه کرده‌اند! و می‌اندیشم به این‌که بدن آدم‌ها چه‌قدر در برابر سازه‌های بتونی و آپارتمان‌ها و آسمان‌خراش‌ها مقاوم‌سازی شده است... به پس از زلزله... که می‌شود روی آوارهای کهنه، از نو شهری بنا کرد!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم مرداد 1391 توسط قلم

نمی‌دانم از کجای قصه باید آغاز کرد
من از میانه‌اش می‌گویم
که بدو خلقت من بود
دیدن تو

سدی حسم را از هم گسیخت
می‌گویند عقل تو بود سد احساسم
می‌گویند سنگ‌ریزه‌های عاقلی‌يت شکست شیشه‌ي احساسم را
و خرده‌های برنده‌اش
آرامش آب‌گونه‌ام را موجی کرد!

دلم لک زده است
برای طوفانی که دلم را دچار کند
دچار حوادث بی‌رحم خویش
تا این سد بشکند
و بریزد
بریزد در نگاه آدم‌های حراف
آدم‌هایی که هر کلاغ را چهل بار می‌شمارند
و
تا این سد بشکند
که این سنگ‌ریزه‌ها مجال خودنمایی نداشته باشند دیگر
بر نازکی احساسم
و بر آبی آرامشم

اما اگر بخواهم بشکنم
می‌خواهم به مصاف طوفان بروم
به مصاف آن‌چه درخور تمام عاشقی‌يم باشد
درخور قلب کوچکم
و آن حس بزرگی که درونش مأوا گرفته
و نه عشق‌های روزمره‌ای که هزاران‌هزار نفر هر روز به مصافش می‌روند
در دوراهی هوس و توهم
می‌شکند یا می‌شکنند

آخر قصه، همین تفاوت است
میانجی عشق و هوس
تفاوتی که طوفانی برپا می‌کند از جنس دل بر جسم دل

اینست کمال عاشقی
معبود کوچک نمی‌شود
هرگز!
معشوق همیشه بزرگ است
و دل بزرگ می‌شود
به قدر یک حس درونی
به قدر یک معشوق
وسعت می‌يابد
دل
فوران می‌کند از طوفان دل‌بستگی
و
عشق مانا می‌شود
در جسمی که تا دیروز خاکی بود
.
.
.



نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم شهریور 1390 توسط قلم

نمی‌دانم چه می‌شود مرا که گاه دل‌تنگی لحظه می‌گیرم
دل‌تنگی نبودن خیلی‌ها
یا کم‌بودن بعضی‌ها
دل‌تنگ محبت‌کردن می‌شوم
آن‌گاه که التیام پیدا می‌کند جای زخم زبان‌های‌شان روی رگه‌های احساسم
و باز هوس زخم جدید می‌کنم

زخم‌هايی که یادشان، بودنم را به ذهنم نهیب بزند
و مرا به خودم بیاورد
و به یاد خودم
حس بودن کنم با گذشت
با مهربانی
از تمام کژی‌ها که زخم‌باران می‌شوم
مدتی به مرخصی می‌روم
تا انرژی بگیرم برای عشق ورزیدن
و یکسان‌بودن
برای همه خوب‌بودن
وقتی که نیستم حس می‌کنم حس نمی‌شوم
و از یاد همه رفته‌ام

اما
حتی غریبانه‌ترین جشن‌های تولدم تزیین می‌شوند با زیباترین پیام‌های دوستانم
تمام کسانی که بی‌دلیل دوستم دارند
تنها به خاطر خوبی خودشان
برای بودنم
احساسم
و وجودم
از تمام دوستانم متشکرم
تمام کسانی که ارزششان هزاران‌مرتبه بیش از لیاقت من است
تمام کسانی که بودنشان بودنم را سبب می‌شود
تمام کسانی که عاشقشان هستم
برای تمام مهربانی‌های‌شان
و برای بودنشان

دوستتان دارم
و همیشه دلتنگتان هستم
محبتتان نباشد این قلم می‌خشکد در قحطی جوهر عشق



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 توسط قلم

كوله‌بارمان بر پشت ننهاده
گفتند بساطتان بگذاريد و بگذريد
اين‌جا پايان دنياست
پايان يك‌عمر بازي‌گري
آخر قسمت دوم
تا ببينيم در قسمت سوم قسمتمان چه مي‌شود

خو كرده‌ايم
به خوردن گندم
بوييدن سيب
چشيدن گناه
خانه‌به‌دوشي كفاره‌ي گناهان ماست

بهشت پدري را فروختيم
به دانه‌ي گندمي كه بهاي خريد دنيايمان بود
آن‌قدر سيب خورديم
تا سيب آدممان ورم كرد
دكتر شديم
باشد تا ورمش فرو نشانيم
فرو ننشست
بادش مغزمان را گرفت
دست از گناه نشسته
نشسته‌ايم در انديشه‌ي گول‌زدن خدا

توهم، خلاقيت، ابتكار
هيچ‌كدام براي تصاحب بهشت كافي نيست
پيش‌فروشش كرده‌اند
اقساط
به شرط آدميت
چيزي كه در طول تاريخ گم شده است
ميان رد پاي دوز و كلك‌هايمان
ميان دست من و كلاه تو
آري!
كلاه گشادي كه او بر سر من گذاشت
اكنون روي سر تو خودنمايي مي‌كند

بهشت، ميان دوزخ بدي‌هايمان گرفتار شده است
بيم آن دارم به آتش اعمال ما بسوزد

چه كسي دنيا را چند مي‌خرد؟!
مي‌خواهم با پولش كمي آدميت بخرم
بماند
شايد گران شود!
.
.
.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 توسط قلم
دیروز مقابلت ایستادم... سر به آسمان بلند کردم... نگران نگاهت کردم... ترسیدم مبادا فکر کنی سرکشم... سر به رکوع و سجده ات بر خاک سائیدم... دست به دعا بردم... رو به آسمان نگاهت را جستجو کردم...
آنقدر سر به آسمان ها برده ام برای دیدنت که شمار ستارگان را میدانم...
دیگر نه آسمان میخواهم نه ستاره ای... آمده ام برای دیدن خودت... فقط و فقط خودت... دمی آسمان ها و زمین را رها کن... کنارم بنشین تا بودنت را حس کنم... تا حس بودنت قلب بیقرارم را آرامش بخشد...
لحظه ای کنارم بنشین... فقط لحظه ای از یک عمر بودنم بودنت را طلب دارم...
یک لحظه فارغ از همه فقط مال من باش...
خدای من باش...

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم خرداد 1390 توسط قلم

ماهی قرمز آن تنگ شیشه ای تمام خاطرات من بود...
تو چه میکنی با کسی که دنیای خاطراتت را بشکند؟...
جواب صبر من به سنگ او سکوت خواهد بود...
سکوت...
سکوت...
سکوت...



نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 توسط قلم
سلام

يه دوستي دارم كه اتفاقا خيلي هم دوستش دارم ولي بهش نگيد كه پررو نشه!...
يه پيام فرستاد و اين معركه رو برپا كرد!... و اما پيام:

اگه يه روز از خواب پاشي و بيني تموم زندگيت يه فيلم بوده اسم فيلمو چي ميذاري؟
براي همه بفرست! جواب هاي جالبي مي‌گيري!
اول جواب من؟

گفتم شايد زندگي!
شايد هم كارگردان ديوانه!... آخه مگه آزار داره با من اين كار رو بكنه؟... با هزار زور و زحمت به دنيا اومدم... اينقدري شدم... كلي امتحان دادم... حالا بيان بگن خواب بود! فيلم بود! شوخي بود!... بعيد نيست كارگردان رو تا جايي كه بخوره بزنم!... حالا محاسبه بفرماييد جناب آقاي پرتقال فروش محترم رو!...

پيام رو واسه همه ارسال كردم...
و اما جواب‌ها به ترتيبي كه دريافت كردم:

1: تقدير يك فرشته...
2: گمشده...
3: هيچ!
4: تقدير
5: جواهري در پانسيون!
6: زندگي لاشي!
7: زهرا دختري بيست ساله با موهاي قرمز در مزرعه...
8: انتظار
9: پشيماني!
كسي كه هميشه مرا دعوا مي‌كند: كشمكش!
11: سياه و سفيد
12: چرخش يه سيب تو هوا...
13: بزغاله‌اي در مه!**
14: جايي كه خدا مي‌خواست باشم...
يك اعتماد به نفس خالص: شكست ناپذير!!
16: خواب حسرت
17: زندگي احمقانه
18: در جستجوي معنا...
19: روياي تلخ
20: هيچ و پوچ!
21: قصه‌ي عصر ظهر جمعه با شما!
22: خواب بيداري
23: يك تجربه
24: آن شرلي
25: ام آر اس. بين!
26: قهوه‌ي تلخ
27: دنياي شيرين دريا
28: كابوس
29: روياي شيرين
30: مصائب دوشيزه
31: زندگينامه‌ي يك دختر قاديكلايي خوشكل!***
32: تمام زندگي
33: گذشته‌ي حسرت‌بار
34: خر تو خر!
35: روزي كه مادر داشتم
36: كوه طلا
37: سال‌هاي دور از خانه
38: بر باد رفته
39: چرا؟
40: عشق
يك نفر هم گفت نه به اين موضوع فكر كردم نه دوست دارم بهش فكر كنم!
خيلي‌ها هم جواب ندادند!

اسم‌هايي كه ممكن بود من روي فيلمم يا بخش‌هايي از اون بذارم:
زندگي...
سانتريفوژ دور بالا...
بيست و سه...
چهار منهاي يك...
ما سه نفر...
كرم شبتاب!...
عينك سياه، عصاي سفيد!...
البته به شرط اينكه اسمم فاش نشه!!!...

به نظرم جدي‌ترين طنز دنيا همين بودن ما آدم‌هاست با اين همه تفاوت و نيرويي كه بين اين همه تفاوت علاقه ايجاد ميكنه... زيبا، جالب و دوست‌داشتني...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
** طبق گفتمان‌هاي متنيِ به عمل آمده في ما بين طرفين، دريافت شد كه ايشون نه بزغاله بودن و نه مه... فيلمي كه مي‌بينيد متعلق به صاحب بزغاله مي‌باشد...
*** اعتماد به نفست منو مردونده + يك عدد آيكون سبز!...

پ. نون:

شما هم نظر بدهيد!... فيلمتان را نامگذاري كنيد...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 توسط قلم
در ميان چهارچوب خالي قاب
خاطرات را هر دم صدا كردن

مي‌دويم ما در پي خاطرات
امروز قرباني ديروزهاست
رسم روزگار اين است
فردا مي‌رود در پي امروز
يك روز عقبيم انگار
آن يك روز فاصل مرگ و زندگي ماست
آن يك روز يك من است
همين منِ كوچك
همين منِ مغرور
با تمام هواهايش

باز هم خاطرات يك قاب توخالي
پر شده با نقشي مرموز
نقشي شايد به قدرت يك كينه از ديروز

قاب را كه ميگيرم خاطرم مي‌لرزد
بغض در گلو مي‌لغزد
اشكي در انتظار شايد
از فاصل دو پرده‌ي پلك
سرك مي‌كشد به دنياي امروزم

او پر است
پر زِ خاطرات من
خاطرات شاد
خاطرات غم

قاب هنوز در نگاهِ من است
اصلِ اين قاب
همان بريده‌ي نگاه من است
يك نگاه پر از تجسم
لبريز از پرسه‌هاي خيال

تو در ميان قاب مي‌خندي
و من
من در ميان انبوه خاطرات خويش
تو در ميان قاب بغض مي‌كني
و من
من مي‌گريم در نگاه خاطرات خيس خويش
و من
در آغوش مي‌گيرم تمام خاطرات تو را
يادت را
تمام وجود محصور در قابت را
و تو
تو دستانت در بريده‌ي نگاهم نگنجيد
دستانت جا ماند
از بريده‌ي نگاهم خارج ماند
آري
دستانت از چهارچوب قاب خارج بود

آغوش گشوده‌ام
براي سيل خاطرات تو
حيف كه ديروز دست خاطراتت خط خورد
و امروز
اين است تنها فرق تو با ديروز

قاب‌ها را بسوزانم
خاطرات را چه كنم
خاطرت را

امروز ديروز نيست
تو رفته‌اي و من مانده‌ام با چهارچوب نگاهم
كه قاب ناميده‌ام آن را
قاب عكس، نه
قاب خاطرات من
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
بياييد كادرها را كمي بزرگتر ببنديم تا دست و پاي هيچ خاطره‌اي قطع نشود!
راستي؛ اين نوشته شعر نيست!


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم اردیبهشت 1390 توسط قلم
سلام!...

امروز نوروز است...

اينجا بيمارستان است...

اينجا همه چيز خوب است... ملالي نيست جز...

اين روزها همه چشم و زبان شده اند و من گوش زبان بسته...

دلم ميخواهد بخوابم... آنقدر كه وقتي بيدار ميشوم ديگر بدي ها تمام شده باشند... ديگر اثري از دروغ نباشد... ديگر سادگيم مرا گول نزند... ديگر كسي از من نرنجد و من كسي را نرنجانم... و حتي الامكان لطفا كسي نيز مرا نرنجاند!... ديگر وقتي صادقانه احساسم را بيان ميكنم تحقير نشود و روحم نشكند... ديگر نيازي نباشد از كساني كه دوستشان دارم دوري كنم تا دوستم بدارند...

و باز دلم ميخواهد...
دلم ميخواهد آنقدر بخوابم كه تمام روياهايم جامه ي حقيقت بپوشند... و آنقدر كه خواب هايم آنقدر تكرار شوند تا در بخشي از محور زمان واقع شوند!...

و من باز هم آرزو دارم...
و آن اينكه يكپارچه روح شوم تا شايد هميشه حقيقت راست و دروغ ها را ببينم!...
از ميان دوستت دارم ها، تعارفات را ساده كنم... بشكنم...
از ميان تلخ زباني ها، حقايق را شيرين بچشم...
اما من اين همه نيستم... اين همه بزرگ براي خط زدن، كشيدن، فهميدن و...

يادش بخير...

زماني بچه بوديم و عيد شور و حرارت كودكانه ي خاصي داشت... عيدي گرفتن ها و بازي هاي كودكانه و پز دادن ها... لباس نو... حس يك سال بزرگ تر بودن كنار كساني كه حتي گاها فقط قدشان از ما كوتاهتر بود!... سفر... پيك هاي شادي نوروزي كه بعضا بالقوه مهارتي خاص داشتند براي تبديل هر روز شاد بهاري به يك غروب دلگير سيزده!... پر از غلط هاي املايي و انشايي!...بزرگتر شديم و امتحانات از چهارده فروردين مقابلمان صف كشيدند و قد علم كردند... با گذر هر سال امتحانات چهارده به بعد مان سخت تر و سخت تر شد...

يادش بخير...
شورهايمان هم آنقدر به قدر خودمان كوچك بود كه امروز يادش، خاطرمان را شيرين ميكند...
بي توقع... بي ادعا... بي غرور... كودك بوديم...
و خوشا به حال آن روزهايمان كه حتي تمام قهرها و كينه هاي دنياي كودكانه مان عقربه ها را نيز به بازي ميگرفتند... هم اكنون كودك درونم در تب حسرت آن روزها ميسوزد كه ديگر بار بر باور عقربه ها بخندد و قفل قهرها و كينه ها را بشكند... اما او هم گرفتار خودخواهي بزرگسالي هاي من است... گرفتار من!... نه فقط من... كه امثال من... مثل تو... مثل او... و... اين روزها گويي همه خودشان را گم كرده اند... كاش ميشد از ميان خود هاي خودخواهمان پيدا شويم!...

در راستاي پيدا شدن خودم، نوروز امسال را نيز به همه ي كساني كه ميشناختم تبريك گفتم... بودنشان را و ديدن بهاري ديگر را... حتي آن ها كه با دليل، بي دليل يا بدون ذكر دليل قهر كرده بودند... حتي آن ها كه بد كرده بودند يا به آن ها كه من بد كرده بودم... همه و همه... بعضي ها خيلي بزرگ شده بودند... آنقدر كه حتي جواب پيام تبريك هم ندادند... آخر بزرگسالي هاي ما بزرگتر از آن است كه ببخشد... حتي خطاهاي مرتكب نشده ي اطرافيانمان را... حتي گاه شوخي هاي آن ها را... زرنگ است!... فكر خطا را هم از ذهن ها از بر ميخواند... به تنهايي و در خلوت خودش قضاوت ميكند و دستور مجازات هم ميدهد... اينست كه هر از گاهي ما را به قدر حتي يك پله از اطرافيانمان فاصله ميدهد و تنهايي را به ما تحميل ميكند بر فراز پله هايي كه بر غفلتمان بنا شده اند...

تازه آن لحظه كه جسمي براي نگاهمان جاخالي ميدهد لبريز ميشويم از خاطرات بودن هايش...

بياييد امسال پيش از آن كه جاي كسي براي هميشه كنارمان خالي بماند قدرش را بدانيم... و نگاهش را همين لحظه معنا باران كنيم... از خوبي ها...

يكي به تو بد ميكند
تو به من بد ميكني
من چرخه را متوقف ميكنم
باشد كه با همين يك گل بهار بيايد...

اين هم تقديم به تمام آن هايي كه بد ميكنند... شايد ناخواسته... و ميروند... و نيستند كه ببينند پشت سرشان را!...
آري... تقديم به امثال خودم...

نوروز تقويميِ نود كه گذشت... سال نوي به اين نودي تان مبارك... هر روزتان نوروز... و... نوروزتان سرشار از شادي و سربلندي...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ. نون1: به تاريخ همين امروز!
پ. نون2: به قلمِ قلم!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 توسط قلم

مي شود تمام شود؟... دلم مي خواهد اين كابوسِ بودن تمام شود... تمامي منتهي به يك روياي نبودن... بدم مي آيد... از من، از تو... از تمام ضماير كه حتي بودن هايشان هم دروغ است... از دروغ هاي آشكاري كه فريبم مي دهند در لباس حقيقت... از سكوت هاي مبهمي كه سادگيم را به استهزا مي گيرند... و مسخره مي كنند تفكرم را و انديشه ام را... از آبي به ظاهر آرام آسماني كه طوفاني در دل دارد اما مجال وجود نيافته... هميشه فريب ظاهر صاف زمين را مي خورم تا پايم مي لغزد... در حين سقوط، گردي فريبكار زمين را به خاطر مي آورم... و باز يك حس حماقت از من... سرم را ميان دو دست مي گيرم... حالم در ميان احوال ديگران گم مي شود... روي تخت خوابيده ام... سرم قطره قطره مي چكد... نفسم بريده بريده مي آيد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هميشه قبل از يك اتفاق، نوشتن آن اتفاق چه حس خوبي به آدم مي دهد!... حتي اگر آن اتفاق ناگوار باشد...
تصادف ترسناك و در عين حال جالبي بود!...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم بهمن 1389 توسط قلم

اكتشاف در دانشگاه وسيع گيلان...
امروز اطراف دانشكده يك گاو ديديم به بزرگيِ... اوم م م... به بزرگي همين شخصي كه چشمانش بر برگه ي يادداشت هاي شخصي من مي چرخد و چشم از برگه ام بر نمي دارد!...
خب!... خوب شد... حالا زاويه ي ديدش رو تغيير داد!...
هنوز شاخ هايمان از رويت صحنه ي قبلي تحليل نرفته بودند كه يك دسته مرغ ديديم و يك عدد خروس را نيز!...
جلوتر رفتيم...
يك درياچه بود كه كنارش يك قايق پارك شده بود!...
كمي جلوتر...
دسته ي مرغابي ها...
جلوتر...
يك مرد بيل به دست كه پاچه هاي تنبانش تا زانو روي هم تا خورده بودند... كلاه حصيري بر سر و قلاب ماهيگيري در دست داشت...
تصميم گرفتيم پيش از آن كه از ياد ببريم از كجا آمده ايم، و فراموش كنيم از امتحاني كه قرار بود در كلاس هاي دو و پنج برگزار شود، باز گرديم به كلاس هاي دو و پنج...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(اسنادش هم موجود است -به صورت معكوس يا همان عكس دار!- ... به محض پيدا شدن، رو خواهند شد!...)



نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم دی 1389 توسط قلم

وقتي مي انديشم چه كسي به من بد كرده است، حكم مي كنم مرا به دار مجازات بياويزيد!...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم دی 1389 توسط قلم
زبان محصور، نگهبان آزادي سر است!...
در فضايي معلق مانده ايم كه اكسيژن گهگاه مي شود طناب داري آويزان از گردنمان!...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم دی 1389 توسط قلم

این روزها در به در کودکی هایم شده ام... دلتنگ تر از همیشه نگران از گردش بی وقفه ی عقربه ها... در حسرت گذر هر ثانیه... کابوس بزرگ و بزرگتر شدن...
یادش بخیر... آن روزها کودک بودم و خوبی ها به وسعت دلم بزرگ و بدی ها به قدر وجودم کوچک بود... اما امروز در درونی ترین لایه های کودکانه ام٬ در میان احساساتم گم شده ام... آن روزها که گم می شدم بزرگترها نگران به جستجویم می آمدند... اما این روزها بیصدا در میان بزرگترها گم شده ام... در میان خودخواهی هایشان آنچنان بیصدا گم شده ام که تصور می کنم بزرگ شده ام... اما آن ها مرا بین خودشان نمی یابند!... چه غریبانه بساط کودکی ها را بستیم و بزرگ نشده در زمان جا ماندیم... صدای کودکی هایمان در حیات امروز سوت و کور خانه ی قدیمی ذهنم می پیچد تا محو می شود... گویی شور و نشاط و شرارت های کودکانه ی آن روزهایمان طعمه ی فرایندی شد به نام بزرگی!... امروز همگی بزرگ شده ایم... همه ی ما کودکان آن روزها...
یادم می آید آن روزها قهر و آشتی هایمان را مرزی نبود و دعواهایمان حَکَم نداشت... از قهر تا آشتی هایمان لحظه ای بیشتر فاصله نبود... فاصله ای به نام منت کشی که خیلی زود می گذشت و باز صدای خنده هایمان بود که فضا را پر می کرد...
آری! آن روزها که هنوز گرفتار برزخ بزرگسالی نبودیم بلند می خندیدیم٬ بلند می گریستیم... قهر و آشتی هایمان هم بلند بود و هم کوتاه!... امروز ولی آرام می خندیم و کوتاه... آرام غصه می خوریم و تنها... و گریه در مرام بزرگان نیست... طولانی قهر می کنیم و تا بتوانیم از آشتی فاصله می گیریم... فاصله ای به احترام غرور بزرگی هایمان... غرور امروزمان از خاطرات شیرین کودکی هایمان شیرین تر شده است...
آن روزها علاقه احساسی بود به وسعت هر قلب و امروزه واژه ایست غریب و مهجور در فرهنگ لغات که حتی فرصت یافتن معنایش را نداریم!...
آن روزها اتحادمان سدی بود در مقابل زورگویی بزرگترها... و امروزه سدی شده ایم هرکدام در مقابل خودمان... سدی که ما را به چندین من تقسیم کرده است... و هرکدام بزرگتری زورگو در مقابل دنیای کودکی...
دلم کودکانه برای "ما"ی تجزیه شده ی آن روزها تنگ شده است... حتی برای آن روزها که تو مرا گاز می گرفتی... من در مقابل به تو سوزن می زدم... او جیغ می زد و ما موهایش را می کشیدیم که ساکت شود و بزرگترها نفهمند دعواهایمان را... تمام کارهایمان صادقانه بود...
و گریزانم از دوستت دارم ها و خواهش می کنم ها و مرگ من ها و به جان تو های دروغین امروزمان... بزرگ شده ایم!...
ای کاش باز هم از بالای پله ها هُلَم می دادی و باز دستم یک ماه در گچ بود و پایم ورم می کرد... مظلوم می شدم و قهر می کردم... دلت به حالم می سوخت و معذرت می خواستی... اما من باز هم آنقدر جوانمرد بودم که می بخشیدم و به بزرگترها می گفتم از پله ها افتادم... میگفتم پله را ندیدم تا دعوایت نکنند...
ای کاش بزرگ نشده بودیم که هرگز یاد نمی گرفتیم معنای واژه ای به نام "من" را و فراموش نمی کردیم جوانمردی های کودکانه مان را...
ای کاش صداقت کودکی هایمان را به سود بزرگ شدن نمی فروختیم...
امروز آنقدر گستاخ شده ایم که آگاهانه دروغ می گوییم... دروغ هایی برای آزردن همدیگر... حتی احساساتمان بازیچه ی بزرگی هایمان شده است...
من دیگر توقف می کنم تا از این بزرگتر نشوم... از بزرگتر شدن می ترسم... از مثل تو شدن... از مثل او شدن... از مثل بزرگتر ها شدن واهمه دارم... از از دست دادن ته مانده های صداقتم می ترسم...
ای کاش ما را صداقتمان بزرگ می کرد نه دروغ ها و خودخواهی هایمان!...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 توسط قلم

بدون شرح!



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 توسط قلم

نمی دانم تو رفته ای یا من از یاد تو رفته ام...
به هر حال در تورق تقویم٬ تاریخ آمدن و رفتنت تکرار می شود...
و هنوز هم دلتنگی هایم کودکانه از بزرگ شدن می گریزند...
هنوز هم به تاریخ بی اعتمادم...
آری! تاریخ٬ همان دزدی که خنده هایمان را از میان لب هایمان ربود...
همان قصه ای که تو را فرا گرفت و مرا تنها گذاشت...
خنده هایت هنوز هم شورم می بخشد اما تا سر بلند می کنم و نگران نگاهت را می جویم جای خالی ات بغضی را در گلویم می کارد که جرئت اشک شدن ندارد...
دلتنگ می شوم اما جز صبر و سکوت چاره ای نمی بینم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
تقدیم به ستاره ای که خودخواهانه غروب کرد...



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم مرداد 1389 توسط قلم
مي گويند در چنين روزي جرجاني نامي متولد شد... بعدها حكيم شد!...
و دست بر قضا اين روز را روز آزمايشگاه ناميدند!...

1. منشي صدا مي كند: آقاي غلام حيدر دلشادي!...
پيرمردي از ميان جمع جواب مي دهد: ها، بلي!...
منشي براي اطمينان سوال مي كند: آقاي دلشادي؟...
پيرمرد به سختي خودش را جمع و جور مي كند و در ميان جمع جا مي كند و در خيل جمعيت به جلو مي خزد... فكش را كمي به طرفين جا به جا مي كند تا كاملا جا بيفتد... جاي خالي دندان هايش به وضوح ديده مي شود... نگاهي عصباني روانه ي منشي مي كند... ابروهايش به هم گره خورده اند...  از نگاه هايش به راحتي مي توان تشخيص داد كه چند ساعت است روي صندلي در انتظار نوبت نشسته است!...گويي منتظر بهانه ايست تا فحش هايي را كه در مغزش وول مي خورند نثار جمع كند...
منشي تكرار مي كند: خودتي؟!...
پيرمرد دوباره فكش را جا مي زند و با آن صداي لرزان، دست هايش را تكان مي دهد: خودتي... زنيكه ي... عوضي... پدر سوخته... آشغال... اون ور نشستي فكر كردي كي هستي؟!... ها؟!...
منشي هنوز نفهميده قضيه از چه قرار است!... هاج و واج مي گويد: پدر جان؟!...
پيرمرد عصباني مي گويد: تو... خوردي!... من پدر تو نيستم!...

2. بيمار: ببخشيد «مستراب!»* كجاست؟...
نمونه گير:درب اول سمت چپ!...
بعد از چند دقيقه...
بيمار: ببخشيد بيِن در همي مسترابه وا كنِن!...
نمونه گير درب دستشويي را باز مي كند!...
بيمار: هَمي چراغشم بي زحمت روشن كُنِن!...
نمونه گير لامپ دستشويي را روشن مي كند و در كمال آرامش مي پرسد: ميخواي عوضت نمونه هم بدم؟...
بعضي ها بدون آرايه زندگي مي كنند و سر از كنايه در نمي آورند!...

3. ديلينگ ديلينگ (اين صداي زنگ تلفن است كه خاص تماس هاي داخلي بيمارستان مي باشد)...
همكار آزمايشگاه: جانم؟..
صدا: سلام عزيز!...
همكار: سلام تميز!...
صدا: ببخشيد تو بيمارستان ايرانسل آنتن ميده؟...
همكار: من چه بدونم آخه؟!...
صدا اندكي خشمگين مي شود...
صدا: يعني چي؟... منو مسخره مي كني؟... تو مگه توي آزمايشگاه كار نمي كني؟!...
همكار: عذر مي خوام من فقط روي نمونه كار مي كنم... دكل هاي مخابراتي در حيطه ي آزمايشي ما نيستند عزيز!...
صدا: در اون آزمايشگاهتون رو تخته كنيد!...
شتلق (صداي گذاشتن گوشي به صورت خشمگينانه)!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
* مستراب همان مستراح است به ضم ميم و... و به معناي محل استراحت... همان توالت!...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام فروردین 1389 توسط قلم

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبلاگ نویسان

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

سئو

سوالات نهایی خرداد

دانلود

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اسکریپت

بازی آنلاین

Star Photo