
|
از "الف" تا "ی"... من برای نوشتن، به تهدید واژه ها جان می سپارم...
|
||
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 توسط قلم
|
نمی دانم تو رفته ای یا من از یاد تو رفته ام... نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم مرداد 1389 توسط قلم
|
مي گويند در چنين روزي جرجاني نامي متولد شد... بعدها حكيم شد!...
و دست بر قضا اين روز را روز آزمايشگاه ناميدند!... 1. منشي صدا مي كند: آقاي غلام حيدر دلشادي!... پيرمردي از ميان جمع جواب مي دهد: ها، بلي!... منشي براي اطمينان سوال مي كند: آقاي دلشادي؟... پيرمرد به سختي خودش را جمع و جور مي كند و در ميان جمع جا مي كند و در خيل جمعيت به جلو مي خزد... فكش را كمي به طرفين جا به جا مي كند تا كاملا جا بيفتد... جاي خالي دندان هايش به وضوح ديده مي شود... نگاهي عصباني روانه ي منشي مي كند... ابروهايش به هم گره خورده اند... از نگاه هايش به راحتي مي توان تشخيص داد كه چند ساعت است روي صندلي در انتظار نوبت نشسته است!...گويي منتظر بهانه ايست تا فحش هايي را كه در مغزش وول مي خورند نثار جمع كند... منشي تكرار مي كند: خودتي؟!... پيرمرد دوباره فكش را جا مي زند و با آن صداي لرزان، دست هايش را تكان مي دهد: خودتي... زنيكه ي... عوضي... پدر سوخته... آشغال... اون ور نشستي فكر كردي كي هستي؟!... ها؟!... منشي هنوز نفهميده قضيه از چه قرار است!... هاج و واج مي گويد: پدر جان؟!... پيرمرد عصباني مي گويد: تو... خوردي!... من پدر تو نيستم!... 2. بيمار: ببخشيد «مستراب!»* كجاست؟... نمونه گير:درب اول سمت چپ!... بعد از چند دقيقه... بيمار: ببخشيد بيِن در همي مسترابه وا كنِن!... نمونه گير درب دستشويي را باز مي كند!... بيمار: هَمي چراغشم بي زحمت روشن كُنِن!... نمونه گير لامپ دستشويي را روشن مي كند و در كمال آرامش مي پرسد: ميخواي عوضت نمونه هم بدم؟... بعضي ها بدون آرايه زندگي مي كنند و سر از كنايه در نمي آورند!... 3. ديلينگ ديلينگ (اين صداي زنگ تلفن است كه خاص تماس هاي داخلي بيمارستان مي باشد)... همكار آزمايشگاه: جانم؟.. صدا: سلام عزيز!... همكار: سلام تميز!... صدا: ببخشيد تو بيمارستان ايرانسل آنتن ميده؟... همكار: من چه بدونم آخه؟!... صدا اندكي خشمگين مي شود... صدا: يعني چي؟... منو مسخره مي كني؟... تو مگه توي آزمايشگاه كار نمي كني؟!... همكار: عذر مي خوام من فقط روي نمونه كار مي كنم... دكل هاي مخابراتي در حيطه ي آزمايشي ما نيستند عزيز!... صدا: در اون آزمايشگاهتون رو تخته كنيد!... شتلق (صداي گذاشتن گوشي به صورت خشمگينانه)!... * مستراب همان مستراح است به ضم ميم و... و به معناي محل استراحت... همان توالت!... ـــــــــــــــــــــــــــــــ تقديم به تو... روزت مبارك... نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام فروردین 1389 توسط قلم
|
خداحافظ...
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم فروردین 1389 توسط قلم
|
خدایا...
وقتی تمام وجودم منقبض می شود... وقتی در بی نهایت های وجود، تک تک سلول هایم نیاز می شوند و «تو» ناز می کنی... تمام بدنم سرد می شود... گویی روحِ «تو» را از جسمم زدوده اند... در آن ناگاه ترین لحظه ی عمرم آرزو می کنم زمان کودکی بازیگوش بشود و با آن شرارت های خاص کودکانه اش در بادکنک خالی از «تو»یِ وجودم چنان نابخردانه بدمد که بترکم و نابود شوم... هیچکس به قدر من نمی داند که من در لحظه ی نابودی متولد می شوم... تولدی سرشار از «تو»... و هیچکس نمی داند که ناز آن لحظه ات با نیازم برابر خواهد بود و جواب معادله ی بودنم «تو» خواهی شد... چه کنم که تدبیر زمان هم در یَدِ قدرت «تو»ست... و زمان نه آن کودک بازیگوش زمانه است که من در حسرتش رو به آسمان دارم... آخر زمان هم حیران ناز «تو»ست و تا ابد در حصار یک دایره دورت می گردد... مرکز عقربه هایش «تو»یی که یک لحظه توقف ندارد... زمان را به ابدیت دوخته اند به حکم «تو»... مجنون از غم لیلایش سر به بیابان نهاد... آخر خودت بگو... من از عشقت سر به کدامین بیابان بگذارم که گستره اش را لیاقت یادِ «تو» باشد؟!... بار الها!... چه دلگیر می شوم نیمه شبان که گهگاه حضورت را از دست می دهم... و چه سرکش می شوم آن لحظه که یادت سنگین تر از لیاقت من می شود... و زیر بار آن همه تنهایی چه آب هایی که می کوبم در هاون دوستی های این دنیای فانی... و چه سنگین می شود حرکت عقربه ها روی نگاه های مضطرب من در نبودن هایت... و باز می نشینم... زانوانم را در آغوش دارم... چه زیبا می درخشند ستارگان در ظلمت بی پایان شب... می اندیشم... خدایا من اگر بد نبودم زیبایی تو در کدامین سیاهی می درخشید؟!... آدمیزاد است دیگر... توجیه و... شمعی روشن می کنم... دلم می گیرد... بغض می کنم... شمع به جای من می گرید... و من در میانه ی سوختن شمع به تو می اندیشم... به دریای بی کران لطفت به من... به اینکه هر بار زمین خوردم از تخت و بارگاهی که تخیل آدمیان در آسمان ها برایت تعبیه کرده است به زمینِ افکارم آمدی... به جایی پیرامون قلبم... و دستم را گرفتی... به اینکه ای کاش باز هم زمین بخورم تا باز به زمین افکارم بیایی و قلب و فکرم با یادت پیوند بخورد... جای دست نوازشت روی تک تک سلول هایم درد می کند... حضورت بر شانه های ظریف ظرفیتم سنگینی می کند... نمی دانم چند سلول هستم ولی این را خوب می دانم که دلیل کافی برای تک تک سلول هایم ندارم تا نبودن هایت را شرح دهم... تا نوع بودن هایت را تفسیر کنم... چگونه می میرم من که هر ثانیه هزار بار با یادت جان می گیرم... و چه زیباست تنهایی نیمه شبان در کنار «تو»... دیگر دوست دارم با «تو» که خلوت می کنم هیچ چیز در میان نباشد... حتی نور... تو همان کمال مطلقی... غایت من... من نیاز خالصم در نقطه ی صفر... نازت را خریدارم برای بی نیازی... اگر مرگ جان دادن باشد و سکوتِ جسم، باری تا به حال هزاران بار جان داده ام به یادت... دلم می خواهد پیاده تمام پس کوچه های احساسم را طی کنم... و دلم می خواهد تمام شان بن بست هایی باشند منتهی به تو... ___________________ * ای همه در نبودنت نبودِ من ... این تو و تار و پودِ من ... * شاید «ی» آخرین حرف الفبا نباشد!... نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم بهمن 1388 توسط قلم
|
تازه قزوين رو رد كرده بوديم... اتوبوس توقف كرد... راننده: «ناهار! نماز... هركي هركار داره جا نمونه!»... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم دی 1388 توسط قلم
|
مدت ها فكر كردم... نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط قلم
|
بیا نترس… بابا دو نفریم… باهم میریم!
محمد که با ترس و لرز دنبال من راه افتاده بود گفت: ببین حمید! جون هرکی که دوست داری از وسط قبرستون رد نشو. بهش گفتم: آخه عقل کل! غیر از این مسیر که دیگه راهی نیست. یا باید از وسط مزار رد شیم، یا تا خود صبح اینجا وایسیم تا مزار بشه مزرعه. محمد خجالت بکش. بیست و پنج سالته. ما رو باش خواهرمون رو سپردیم دست کی. تو که از قبرستون می ترسی چه جوری می تونی از خواهر ما مراقبت کنی؟ خاک برسر من که پیشنهاد دادم. خاک بر سر آبجیم که قبول کرد. بالاخره با هزار قربون صدقه رفتن و منت کشیدن رفتیم خونه. پاشو که گذاشت توخونه، مردک شیر شد. دوید بالا و تو راپله، شروع کرد به لاف زدن که من نترسم و این حمید عین موش شده بود و از این حرفا. داخل که رفتیم سفره آماده بود و یه لشگر سی چهل نفری که طبق معمول سالای گذشته آوار بودن خونه آقا جون، آماده ی حمله بهش. نشستم کنار پشتی چون میلم به غذا نمی رفت یه چایی ریختم و گذاشتم جلوم. محمدم همینجور یه بند داشت خالی می بست که آره… کلی التماس به حمید کردم که از میون مزار بریم و چون ترسیده بود قبول نمی کرد. نگاه های سنگین فامیل دیگه داشت گردمو خورد می کرد. زیر لب یه چندتا نامربوط نثارش کردم و چشم غره اما کور و کر شده بود. چاییم دیگه سرد شده بود و شام خوردن لشگر هم تموم شده بود. دستم رو دراز کردم قند بردارم که محمد گفت: حالا سفره میمونه و حاج حمید. دستتو می بوسه حاجی. با دستپاچگی گفتم: به من چه… من که اصلا شامم نخوردم. که دستمال سفره رو تو دستم دیدم. عمه سیما گفت: عمه قربونت برم. دیگه چیزی نداشتم بگم. بلند گفتم: محمد همه میرن… من میمونم و تو، تو میمونی و من. محمد با نیشخند گفت: حالا که فعلا خر مراد زیر پای ماست داش حمید. تو همین احوال به ذهنم رسید محمد که از قبرستون می ترسه حتما از روحم می ترسه. انگار دنیا رو بهم داده بودن. سفره جمع شد و منم با کمال آرامش رفتم نشستم کنار محمد و گفتم: قربون داماد نترسمون برم آاا…آه و یه ماچم از فرق کلش کردم. بعد رو کردم به عمه زاده ها و عموزاده ها و گفتم: محمد راست میگه خیلی نترسه من که اسم قبرستون میاد دست و پام شروع می کنه به لرزیدن. مو به تنم سیخ میشه. دست خودم نیست. با گوشه چشم هوای محمد رو داشتم ببینم چیکار میکنه. الهام گفت: محمد آقا! الان میری سر مزار و برگردی. محمد با من و من جواب داد ب..ب..برای چی؟ الهام گفت: هیچی! بری این حمید یه خورده خجالت بکشه! نفس راحتی کشید و گفت: این بنده خدا رو چیکارش داری؟! ولش کن، خودش خوب میشه .ساعت حدود یازده بود که جمع و جور کردیم برای خوابیدن. محمدم رفت تو اتاقش بخوابه. الان دیگه وقت اجرای نقشه ای بود که براش کشیده بودم. اتاقی که محمد توش می خوابید مشرف بود به حیاط و در نسبتا بزرگی داشت. رفتم از توی ساکم دوربین فیلم برداری و پایه دوربین رو آوردم. اونم برای ضبط صحنه های جالبی که قرار بود اتفاق بیفته. با یه بادکنک بزرگ که صبح تو اردستان به جای پول خورد بهم داده بودن بادکنک گازی درست کردم. با میخ نخش رو کوبیدم درست مقابل در اتاق خواب محمد. یه ملافه سفیدم انداختم روش و یعد دوربین رو جوری مستقر کردم که هم در اتاق رو بگیره هم روح دروغیه مارو. دکمه ضبط دوربین رو زدم. ساعت حدود دو صبح بود. در اتاق محمد رو زدم و خودم دویدم تو اتاق بغلیش. بعد دوسه بار در زدن محمد در رو باز کرد و چشمش افتاد به ملافه. گفت خوب حمید ترسیدم. لوس بیمزه. الان وقت این شوخیاس نمکدون. بعد دستاشو به نشونه ی اینکه من رو می خواد بگیره از دوطرف به ملافه کوبید. ولی دستاش به هم خورد. بلند داد زد ر..ر.. رو….رو…ح رروح… داشت با داد و فریاد، کل خونه رو خبر می کرد که منم ملافه پیچ، آروم از پشت سر اومدم و دستم رو گذاشتم روی شونه ش که چی شده محمد جون؟! من رو که دید نمی دونم چرا بنده خدا یهو ضعف کرد؟! انگار جن دیده بود! سریع بادکنک رو آزاد کردم و ملافه رو تو دستم گرفتم. کم کم همه جمع شدن. هر کس که میومد می پرسید چی شده؟ منم می گفتم نمی دونم! منم از سر و صدای محمد از خواب پریدم اومدم اینجا! خواب بدی چیزی دیده لابد! خلاصه به زور آب قند و پارچ آبی که حرومش کردیم بالاخره به هوش اومد، اما تا خود صبح نذاشت هیچ کس بخوابه و مثل ساعتی که کوکش کرده باشن، هر چند دقیقه یک بار فریاد روح روحش خواب رو بهمون حروم می کرد. دلم می خواست بزنم داغونش کنم… مردک بی جنبه! بعد نماز صبح دیگه کسی نخوابید و بحث فریاد روح روح محمد بود. یکی از اون وسط گفت: حمید! شاید تقصیر تو بوده. آخه کدوم آدم عاقلی نصف شب با ملافه ی سفید راه میفته دور خونه؟! منم خیلی حق به جانب گفتم ببخشید که بنده از سر و صدای حضرت آقا از خواب بی خواب شده بودم! خوب منم ترسیده بودم، همون جوری با ملافه اومدم ببینم چه خبره. نمی دونستم آدمی که از قبرستون پر از ارواح نمی ترسه، از ترس آدم زنده غش می کنه! محمد هم که بنده خدا از ترس زبونش بند اومده بود، هیچی نمی تونست بگه. البته حرفی هم برای گفتن نداشت! بعد از صبحونه کم کم همه داشتن می رفتن سراغ کار و زندگیشون که زدم به شونه ی محمد و گفتم: ببین محمد جون! داماد عزیز! قربونت برم!… این دفه دوستانه بهت تذکر دادم! دفه ی بعد، دیگه فقط من و تو نیستیما! منم و تو و این فیلم!… ________________ 1. لينك مطلب 2. براي اولين بار در طول عمر باريك و بلندم از دفترم جدا موندم!... نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط قلم
|
در اين عصر يخ زده ي احساسات سرد و فلزي، همه عشق را تصور مي كنند و چيزي براي به تصوير كشيدن ندارند!...
اين روزها صداقت دروغ محض است و داروي ناياب بيماريِ جنون آدم ها!... اين روزها همه مي ميرند براي جرعه اي صداقت... حتي به دروغ!... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به روز رساني بعدي كافه طنز: بيست و پنجم دي ماه... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط قلم
|
دوره اي از زندگيم با سكوت سپري شد و همه مي گفتند سرد شده اي! اما اكنون كه
روي رشته ي كلام راه ميروم، هنوز هم قلبا عاشق همان سكوتم حتي اگر ديگران
آن را سرد بدانند... به گمانم سردي كلام بيشتر از سردي سكوت است... واژه
ها دل ها را مي شكنند اما سكوت فقط واژه ها را مي شكند... نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط قلم
|
دلم هوای آن روزها را دارد... نه دیروز و امروز... که چهارده سال است امیدوارم... امروز دیگر دلم آرزومند تو شده است نه امیدوار دیدنت... دیگر بوی تو که در مشامم می پیچد فقط اشک هایم نیستند که بی اختیار جاری می شوند... که یادت تمام وجودم را سست می کند... تا بدان جا که معبودم می شوی و با وجودی عاری از خود در مقابل یاد نگاهت سجده می کنم و می گریم... و دست خیالت شانه های سرما زده ام را نوازش می دهد... مثل همان روزها دستم را می گیری تا باز برخیزم... همین یاد نگاهت باعث می شود از خنده ی این مدیر و ناظمِ جدیدِ بیست و چند ساله نرنجم که چرا احساسم را و یاد تو را به تمسخر گرفته اند!...
هرگز به هیچکس نگفتم که حتی وقتی به مقاطع بالاتر رفتم باز پیاده از همان مسیر سابق به خانه باز می گشتم تا تمام در و دیوارش را از بر کنم... تا اگر روزی چشمانم دیگر قادر به دیدن نبودند تمام آن روزها از تصویر خیالم پاک نشوند... اما دریغ و صد دریغ که امروز با دیدن این همه تغییرِ در و دیوار خاطراتم شش سال از عمرم در تکرار یک خیال واهی گذشته است... هرگز به هیچکس نگفتم که چند بار برای یافتن شماره ات به این و آن رو زده ام، التماس کرده ام، اشک ریخته ام و... و ای کاش هرگز ندانی... دیگر هوای مدرسه بی تو سنگین است برای ریه های آزرده خاطر این شاگرد... به خانه ای باز می گردم که چهارده سال پیش در چنان روزهایی یک کلمه بین من و تو فرسنگ ها فاصله را واسطه کرد... کاش هرگز ندانی دیگر آن یک کلمه از واژگان من حذف شده است... دیگر هرگز نمی گویم خدا نگهدار... مگر آن که مثل همان روز که تو گفتی خدا نگهدار و من ناخودآگاه در پاسخت گفتم خداحافظ... دیگر ناخودآگاه نخواهم شد اگر روزی ببینمت... در همین مسیر پانزده دقیقه ایِ پاهای کودکانه ی آن روزهایم آنقدر می روم و می آیم و می نویسم تا باز مثل همان روزها مسیر را دقیقا در پانزده دقیقه بپیمایم... چه بغض بدی گلویم را فشرد وقتی که با یادت آمدم... بعد از هشت سال... و فقط به امید دیدن همان کلاس قدیمی... همان کلاسی که حتی بعد از چهارده سال باز هم برایم بوی تو را داشت... باز هم می توانست صدای نفس هایت گرما بخش وجودم باشد... اما دیگر حتی کلاس هم نبود!... نمی دانی به چه حالی گذشتم از آن کوچه های تنگ خاطراتم... که چقدر باریک شده بود عرض هر کوچه... باریک تر از عبور احساساتم... و چه دلتنگ تر از همیشه مسیر خانه ی قدیمی را پیش گرفتم... خدا می داند چند بار صدای بوق شنیدم و هیچ ندیدم... چقدر همه چیز عوض شده است... جز بوی تو... که هنوز از پشت باقیمانده های تجدد شهری مشامم را نوازش می دهد... دلتنگی امروزم را جز خدا نمی داند... نمی دانی چه سخت است جست و جوی کسی که شش سال سراغش را می گیری و به التماس از هر کسی نشانش می جویی اما او را نمی یابی... به امید دفعات بعد می روی... به امید آینده... باز بعد از هشت سال بر می گردی و می بینی تنها دلخوشیِ همان شش سال را هم از تو گرفته اند... می بینی کلاسی که روی نیمکت هایش خندیدی دیگر نیمکتی ندارد... می بینی اصلا کلاس را از بین برده اند... با یاد آن روز که پاهای کودکانه ام تا زانو در آن برف سوزان فرو رفته بود... به عشق تو به مدرسه آمدم اما تعطیل بود... از سرما که نه از آتش درونم می سوزم... خوب یادم می آید که آن روز از ترس تعطیلی، زودتر از همیشه و قبل از خبر صبحگاهی به مدرسه آمدم... تا مبادا تعطیل شوم و از دیدارت محروم... ای کاش می توانستم لحظه ای قلم را بر زمین بگذارم... چقدر نگاه آدم ها به این اشک و قلم و دفتر سنگین بود اگر اشک هایم از یاد تو نبود و قلمم دوان دوان در بهشت یاد تو نمی چرخید... هر چقدر بیشتر قدم می زنم بیشتر بغض می کنم... بیشتر مسیر با من غریبگی می کند... انگار حتی خاطراتم هم با من بیگانه شده اند... آنقدر که راه خانه را گم کرده ام... وای که چقدر همه چیز عوض شده است... حتی آدم ها... از همسایه ای نشان می پرسم که تا لحظه ی ورودش به خانه نه من او را می شناسم و نه او مرا!... باز هم با امید آمده بودم... اما این بار نه مثل همیشه نا امید بازگشتم... نا امید از یافتنت، نا امید از دیدنت و حتی نا امید از خاطراتت... اگر روزی این مطلب را خواندی بدان که تمام وجودم از خود بیخود بود، اشک هایم جاری و قدم هایم سست و بی مقصد... اما دلِ گرفته ام هنوز هم به وسعت یاد توست... تا ابد دوستت دارم... تقدیم به معلم های خوبی که جز یادی نکو از آن ها برایم چیزی نمانده است... خانم ها: گلستانی و غفاری... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت: تمام این حروف که به رشته ی واژه کشیده شده اند خلاصه ای از ترجمه ی یک بغض چهارده ساله اند... لطفا استثنائا این مطلب را نقد نکنید!... دوست ندارم احساساتی که چهارده سال از ترس له شدن در ظرف تفکر اطرافیان بر زبان جاری نشده اند امروز به چوب نقد بسته شوند... دوست ندارم تحقیر احساساتم را زیر ذره بین تفکر دیگران لمس کنم... نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط قلم
|
خواسته يا ناخواسته: شوخي شوخي به دنيا آمدم و بايد جدي جدي زندگي كنم!... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط قلم
|
زنده ام!... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط قلم
|
بي مقدمه ميگم... حدود پنج سالي ميشه كه تلويزيون نديدم!... دو شب پيش بدون هيچگونه برنامه ريزي قبلي تي وي رو روشن كردم... برنامه اي به اسم «ماه عسل» در حال پخش بود... از مجري به خاطر طرز بيان و مفهوم حرفاش خوشم نيومد... مخصوصا اون جاهايي كه سعي داشت پاسخ مهمانان رو جهت بده!... ولي از مهموناش خوشم اومد... خيلي پر انرژي بودن و حرفاي قشنگي هم ميزدن... نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط قلم
|
مي نويسم... از فرياد عشقي كه بار ها سر داده ام... از سكوت وهم انگيز آدمك ها... از نگاه غبار آلود مترسك ها... از اندوهي كه پشت قاب عينك مادربزرگ خودنمايي مي كند... از بغض گلوي عصاي پدربزرگ... از من... از تو... و از غباري كه از راه نيامده تمام وجودمان را فرا گرفته است... نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط قلم
|
امروز دلم براي كودكي هايم تنگ شده بود... همه جا را براي يافتنش زير و رو كردم... لا به لاي تك تك كتاب هايم، توي انباري گوشه ي حياط، زير ميز بابا، توي كمد مامان!... سري هم به حياط خانه ي مادربزرگ زدم... روي تك تك پله هاي پشت بام... پشت ياس را هم ديدم اما اثري از كودكي هايم نبود... دور حوض را هم خوب گشتم... آخر خوب به ياد دارم كه آخرين شيطنت كودكي هايم خيس كردن پدر بزرگ بود كه تا پايش به حياط مي رسيد سيلي از همه طرف بر وجودش باريدن مي گرفت... نبود كه نبود... كودكي هايم را مي گويم... بدجوري دلتنگ شده بودم... ناگهان چشمم به آغوش مادر افتاد... جايي كه حتي اگر از دست صاحبش ناله سر مي دادم باز تنها مأمنم بود... گرچه كه براي فرود به آن اندكي بيش از حد بزرگ شده بودم، اما همچون مسافري در راه مانده خود را به زور در آن جا كردم و همچون كودكي هايم خواندم: مادر جان!... من خسته شدم تابم ده!... من تشنه شدم آبم ده!... نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط قلم
|
بيمارستان بودم... روز اول معلم نوشت: :And معلم گفت: «و چه زود دير مي شود!» امروز مي نويسم تحت يك شرايط عجيب! نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط قلم
|
اينجا گرد و غبار بيداد مي كند!...
سر و صدا غوغا مي كند!... اينجا همه نقش مردگان بر پرده ي زندگي بازي مي كنند!... اينجا در بازتاب تصاوير و اصوات همه شادمان قلمداد مي شوند!... اينجا طهران بود... اينجا تهران است!... يادش بخير!... ياد آن روزگاري كه از شدت فهم كودكي در نفهمي بزرگتر ها غرق بودم و هميشه نفهم!... يادش بخير!... اين روزها به رغم آمار شادي ها غم پايش زياده از گليمش دراز شده است... اي كاش باز هم در نگاه بزرگترها چونان كودكي هايم نفهمي بيش نبودم تا زبانم به اسارت آزرده نمي شد... نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط قلم
|
شنبه:
امروز صبح من هفت سالم شد و ديگه نوشتن بلدم! مامان كلي قربون صدقم رفت و بعدشم زنگ زد به بابا كه چهارسالي بود سركار بود! مامان گفت: «كيك، شيريني، ميوه، شوكولات، بادكنك، شمع و... بخر.» بابا گفت: «چشم! امر ديگه؟» مامان گفت: «آها خوب شد گفتي شام هم يادت نره سفارش بدي كه گاز قطعه و كلي مهمون داريم.» بابا گفت: «اينم چـــــــــــــــشم» و در حاليكه گوشي رو ميذاشت صداش اومد كه مي گفت: «لعنت به اين سياست بي پدر و مادر»! من شنيدم و گفتم: «مامان سياست بي پدر و مادر يعني چي؟» مامان گفت: «هيچي عزيزم بابا با ما نبود.» مامان زنگ زد به خاله و عمه و عمو و دايي و مامان بزرگ و بابا بزرگ و همه رو دعوت كرد. عصر آب قطع شد و مامان نتونست ميوه ها رو بشوره. مامان داد زد آب قطعه. بابا مجبور شد بره آب معدني بخره. بابا در حاليكه داشت در رو مي بست كه بره زير لب گفت: «لعنت به اين سياست بي پدر و مادر»! من دويدم و به مامان گفتم كه بابا باز حرف بد زد اما مامان گفت: پناه بر خدا، لعنت به اين سياست بي پدر و مادر! بچه برو به كارت برس! اين حرفا به تو نيومده فسقلي!» من داشتم به كارم مي رسيدم اما هنوز نيم ساعت نشده بود كه بابا زنگ زد و گفت: «برق قطعه و آسانسور كار نمي كنه و من با خاله جان و عموجان دم در شش طبقه زير شما هستيم!» مامان گفت: «الهي بميرم! خاك تو سرم! به قول تو...» اما بابا اومد وسط حرفش و داد زد: «هيس! هيچي نگو! دست بچه رو بگير بيا پايين» بابا زود قطع كرد كه مامان بقيه حرفش رو نتونه بگه! اما مامان وقتي داشت گوشي رو ميذاشت گفت: «لعنت به اين سياست بي پدر و مادر»! من گفتم: «مامان...» مامان دويد تو حرفم و گفت: «بدو آماده شو بريم.» وقتي رفتيم پايين ديگه همه اومده بودن و داشتن با هم صحبت مي كردن. مامان كه تو پله ها با من تا پايين دويده بود كلي عرق كرده بود و آرايشش خراب شده بود گفت: «اه لعنت به اين...» بابا اومد تو حرف مامان و گفت: «هرچي من ميگم تو نگو!» عمه خانوم خنديد و گفت: «عليك سلام! خوش اومدين! چه عجب!» ولي مامان خيلي عصباني بود و صداي عمه خانوم رو نشنيد. بابا زير لب گفت: «خدا رو شكر!» خان دايي گفت: «آبجي خانوم عمه خانوم با شما بودن!» مامان گفت: «زودتر بريم يه جايي تا تولد اين بچه خراب نشده!» عمه خانوم گفت: «يعني من تولد اين بچه رو خراب كردم؟ اصلا من ميرم و...» مامان گفت: «منظورم به شما نبود عمه خانوم.» بابا بزرگ گفت: «ااه لعنت به اين سياست بي پدر و مادر! بريم بچه ها...» من رفتم تو بغل خان عمو و گفتم: «عمو جان سياست بي پدر و مادر فحشه؟» عمو جان دماغ منو محكم گرفت و گفت: «ووروجك اين حرفا به تو نيومده.» من رفتم تو بغل خاله و گفتم: «خاله جان سياست بي پدر و مادر فحش خيلي بديه؟» خاله گفت: «چرا از مامانت نمي پرسي عزيزم؟» من داشتم براي خاله توضيح مي دادم كه از مامان و بابا و عمو پرسيدم اما هيچكدومشون جوابم رو ندادند كه يكدفعه صداي كوبيده شدن در ماشين عمه جان اومد! من گفتم: «چي شد؟» بابا گفت: «گاومان زاييد.» مامان گفت: «عمه جان قهر كرد.» خان عمو گفت: «دستت درد نكنه زن داداش! حالا آبجيه ما گاو هم شد! نه داداش قربونت منم ميرم و...» و خان عمو هم گاز داد و رفت... مامان زير لب گفت: «عجب گرفتاري شديما! لعنت به اين سياست بي پدر و مادر...» من گفتم: «مامان...» بابا گفت: «هيس س س!» خاله جان، خان دايي، مامان، بابا و مامان بزرگ شروع كردند به صحبت و يك حرفايي مي زدند كه من و بابا بزرگ نمي فهميديم! بابا بزرگ گفت: «بيا ببينم بچه اينا چي دارن ميگن؟» من گفتم كه نمي فهمم اما بابا بزرگ چند بار هي بلند بلند حرفش رو تكرار كرد و من هر دفه بلند تر از بار قبل بهش گفتم كه نمي فهمم اما بابا بزرگ فكر كرد چون گوشاش سنگينه دارم اذيتش مي كنم كه بعدا با فرهاد پسر دايي بهش بخنديم! بابا بزرگ مي خواست با عصا بزنه به يه جاي من اما من جاخالي دادم و عصاي بابا بزرگ خورد به اونجاي خان دايي و خان دايي هم قهر كرد و رفت! مامان گفت: «باز چي شد؟» من داشتم براي مامان توضيح مي دادم كه بابا بزرگ كاملا كر شده و اصلا نمي شنود كه من مي گويم نمي فهمم شما با دايي جان و خاله جان و بابا و مامان بزرگ چه مي گوييد! اما هنوز حرفم تمام نشده بود كه بابا بزرگ گفت: «پسره ي بي تربيت!» و قهر كرد و رفت! بابا گفت: «پسره ي بي تربيت درست صحبت كن! اين چه طرز صحبت كردن با بزرگتره و...» كه من گريم گرفت. خاله جان منو بغل كرد و گفت: «الهي بميرم! اين بچه دلش آب شد كه!» مامان گفت: «خسته شدم» و يهويي اشكاش اومد. بابا گفت: «اشكالي نداره الان ميريم يه جايي و خوش ميگذرونيم و سعي مي كنيم هممون امروز و ديروز رو فراموش كنيم!» وقتي رفتيم كنار ماشين ديديم كه يك آدم بي تربيت ماشين رو پنچر كرده. ساعت ده شب بود. بابا خيلي عصباني شده بود و گفت: «عجب آدمايي هستند [...]!» مامان گفت: «خدا مرگم! مرد حيا كن! پيش بچه خوبيت نداره!» خاله جان گفت: «اشكالي نداره خودتون رو ناراحت نكنيد بريم بالا خودم واسه پسر گلم يه تولدي مي گيرم كه تا مي تونه بخنده و خوش بگذرونه!» بعدشم لپ منو گرفت و گفت: «خاله قربونت بره.» و من خنديدم. دوباره از پله ها دويديم بالا. مامان رفت دوش بگيره و بابا هم رفت زنگ بزنه به رستوران و سفارش به شماره 113 رو كنسل كنه. وقتي بابا زنگ زد به رستوران يك آقايي گفت: «شما با سامانه ي پليس تماس گرفته ايد!» بابا خيلي عصباني شد و قطع كرد! بابا منو دعوا كرد و گفت: «بچه مگه كم اسباب بازي داري؟ صد بار بهت گفت با شماره هاي حافظه ي اين تلفن بازي نكن!» من خواستم بگم كه من با حافظه ي تلفن كاري نداشتم كه خودش ديد شماره درسته و زير لب گفت: «لعنت به اين سياست بي پدر و مادر»! بعد بابا داد زد: «اون گوشيه صاب مرده ي من كدوم گوريه ورش دار بيار يه اس ام اس بدم به اين رئيس [...]» كه مامان از تو حموم داد زد: «مرد بازم كه حرف بد زدي! تو بايد الگوي بچه باشي!» بابا شكلك در آورد. من داشتم از پشت ديوار مي ديدم. مامان كه از حموم اومده بود بيرون، ديد و گفت: «به به! كارت به جايي رسيده كه اداي منو در مياري؟ الان كه رفتم خونه ي بابام اينا مي فهمي يه من ماست چقدر كره ميده!» من از مامان پرسيدم كه يه من ماست چقدر كره ميده اما مامان خيلي عصباني بود و صداي منو نشنيد. مامان خاله رو صدا كرد و گفت: «اون چمدون جهاز منو بيار!» خاله گفت كه مامان رو جهازش چمدون نداشته اما همون موقع بابا گفت: «خاك تو سرت! به درك! به جهنم! ديوونم كردي و...» مامان زد زير گريه! خاله به بابا گفت: «از شما بعيده اينطور حرف زدن!» بابا گفت: «تو ديگه چي ميگي؟ اين اس ام اس چرا قطعه؟ خطوط تلفن چرا قاطي شدن؟ آب چرا قطعه؟ اين برق صاب مرده چرا نيومد؟ بچه تو كدوم گوري هستي؟ برو بتمرگ بخواب ديگه! بوق سگه!» من زدم زير گريه و بلند گفتم: «لعنت به اين سياست بي پدر و مادر!» _________________ بعدا نوشت: بعضي جمعه ها شنبه هاي عجيبي به دنبال دارند!... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط قلم
|
احمق بودن را دوست تر ميدارم از خر شدن... نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم خرداد 1388 توسط قلم
|
|
||