تبليغاتX
از "الف" تا "ی"...

از "الف" تا "ی"...
 
من برای نوشتن، به تهدید واژه ها جان می سپارم...
تقدیم به او که تمام سختی هایم را راهوار کرد... تقدیم به او که دوزخ رشت از عشق او برایم بهشت شد... بهشتی که هر بار مشتاق تر به سویش روان شدم... تقدیم به او که مهرش را از من دریغ نکرد... تقدیم به او که فرشته ی نجاتم بود... تقدیم به او که من هیچ برایش نداشتم جز رنج و محنت و جز بار زحمت... تقدیم به او که مهرش قفسی شد برای آن روح های نیمه جان... تقدیم به او که غصه اش اشکم را روان کرد... اشکی که در فراق کسی بود که برای او همه بود... که برای او عزیز بود و به حرمت آن عزت مرا نیز داغدار کرد... جراحتی که تا غصه را در چشمانش می بینم التیام نمی یابد... تقدیم به او که از محبت هایش گل های احساسم زنده شدند... تقدیم به او که دیگر نیازی به بیان ندارد چرا که چشمانش با من سخن می گوید و دل من از دور دست ها نیز او را می شنود...
و تقدیم به او که قلمم از وصف حسنش عاجز شد...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط قلم |
آری اینجا رشت است... صدای مظلومیت دانشجو... دانشجویی که در هر مکان و به هر نحوی که اراده می کنند از نامش استفاده ها و سوء استفاده ها می کنند... از ورودم تا به حال...
اینجا رشت است... من جلوی سالنی بی سر و ته به نام ترمینال... خیابانی باریک و دراز در سمت راستم... سمت چپ من زرد های سواری٬ معروف به سمند٬ خواهان پول خون اجداد پدری شان...
اینجا رشت است... من در انتظار ماشینی که مرا به خوابگاه برساند... ۴۵۰۰ تومان تا خیابان سعدی!... اینجا رشت است... میدان تره بار... سیب زمینی کیلویی ۱۲۰۰ تومان!... اینجا رشت است... سوپر مارکت... شیر ۱۱۰۰ تومانی٬ ۱۵۰۰ تومان... دستمال ۹۵۰ تومانی٬ ۱۴۰۰ تومان... اینجا رشت است... هر کیلو گرم ۸۰۰ گرم...
و در پایان٬ اینجا رشت است... گالری پرنس با مُهر ویروس و مدیریت علیرضا... من می خواهم گوشی نوکیا مدل ۶۶۰۰ را بفروشم... قیمت؟ گوشی باید ۲۴ ساعت بماند... فردا... قیمت؟ گوشی نیاز به تعمیر دارد... هزینه؟ گوشی باید ۲۴ ساعت بماند... مرسی آقا نمی خوام. گوشی رو بدید برم... جملات و کلمات قانع کننده... آقا من پولی واسه تعمیر ندارم٬ پس فقط هزینه ی تعمیر رو به من بگید ولی تعمیر نکنید... به شرافتم! سوگند... گوشی شما تجارت من نیست... من بدون اجازه ی شما دست به گوشی نمی زنم... فردا... گوشی تعمیری جلوی من... خنده هایی زیرکانه که تمسخر را به سخره می گرفت... ۲۸۵۰۰ تومان... فروشنده در کمال خونسردی... ال سی دی را تعویض کردم... فریاد آسمان خراش سکوت من... البته قابلی ندارد... من... یک سکوت عصبانی... نگاهی گویا... من... مجبور به پرداخت پول برای به دست آوردن سرمایه ی خودم... فقط گفتم که آقا توی شهر شما همه ما را چاپیدند٬ شما را هم به تمامی موارد پیشین اضافه می کنیم. فقط امیدوارم این پول های زور٬ روزی آتش نشود به جای باران بر بام خانه های تان ببارد... امیدوارم پول زوری که از غریبی گرفتید آنقدر برکت داشته باشد که آه او٬ خرمن سرمایه های ناخالص شما را به آتش نکشد...
و پیاده به خوابگاه بازگشتم...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 توسط قلم |
این نام کتابیست که گلدانش را خودم با دستان نازنینم از اصل و ریشه اش جدا کردم... گلدانی که دگر بوی آن کتاب را به مشام احساسش نه دید و نه شنید... گلدانی که در باغچه ی کوچک حیات نقلی آن خانه با دستان ظریف کودکانه اش٬ رنگ های خاطراتم را خاک کرد تا مبادا آسیب ببینند... گلدانی که مدت ها جای گل های خاطره هایم بود و از کتاب برایم عزیز تر... گلخند ها و تلخینه های آن بازار داغ کودکی٬ با دستان کودکی مدفون شد...و گلدانی که دیگر نیست و خاطره هایم لامکان در این هپروت فانی زیر خروار ها احساس من و فرسنگ ها فاصله ی لطف و کم لطفی آدم ها٬ نفسشان به شماره افتاده... این جا در جای جای زندگی ام هر جای خالی را تنهایی هایی عمیق همچون چاه های مناجات نیک مرد عرب پر کرده... من چاهی پر از هیچ دارم که تنها قابلیتش پر شدن با همه است...
(گرچه که قرار بر آپ کردن نبود ولی این ولی هم به اما و اگر ها پیوست.)



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 توسط قلم |
چندی پیش٬ حدوداً چهار یا پنج سال پیش٬ کتابی خواندم راجع به ارواح و سرگردانی های آن ها. بعد از دانشگاه کشف کردم که اجسام هم سرگردانی دارند. سرگردانی هایی بس عظیم که جسارتاً در برخی موارد دست ارواح شریفه را نیز از چند ناحیه محکم بسته اند. نمونه اش خود بنده... چندی پیش یکی از اساتید عزیز به بنده پیشنهاد داد که اگر ماشینی تهیه کنم و با خطی های تهران- رشت همکاری کنم٬ هزینه ای هنگفت عایدم خواهد شد و پدرم مجبور نخواهد بود هر یک یا دو هفته یک بار مرا تا ترمینال مشایعت کند و یک روز کاری اش به بی کاری مبدل شود.
از همه ی این مسائل گذشته٬ بنده پی بردم که اجسام مشکلاتشان از ارواح بیشتر است چون ارواح مشکل تغذیه ندارند که پس مدتی تحصیل در دانشگاه٬ با کیفت بس عالی این اغذیه ی ناب٬ دچار خدای نکرده سوء تغذیه شوند. البته خبر ندارم که دانشگاه دارند یا خیر!...
امروز که داریم دار فانی را وداع می گوییم دلمان بیش از هر زمان دیگری٬ از چند ناحیه شدیداً‌ به حال خودمان می سوزد ولی علم آموزی٬ ما را تا لحد هم دست بردار نیست... امروز صبحانه٬ نهار خوردم چرا که شاید دیگر به قول رئیس بخش... مان دیگر غذایی به این مزخرفی به چنگ! نیاورم. ماست را نیز خوردم تا جایی که دیدگانم به دیدن نواحی تحتانی ظرف شرمسار شد...
خلاصه که علی الحساب رفتیم...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم شهریور 1386 توسط قلم |
هفته هاي آغازين بود که به رشت عزيمت نموده بودیم... استاد آزمايشگاه ما را بفرموده بودند که ببايد روپوشي ابتياع بنماييم تا محافظي بباشد از براي ما در برابر اجرام و آلودگي ها... پس به همراه رفيقي صديق و ياري همراه از براي خريد، رهسپار ميدانِ نه چندان عظيم و سيلِ بس عظيم جماعت اين مدينه شديم... اندر ميانه ي مسير نمي دانم چه حالي بر ما گذشت که ديوانه اي را از ما خوش بيامد... قبلاً شنيده بودم که بزرگان مي گفتند ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد ولي اندر تفکرم نمي گنجيد که نژاد پرستي اين طايفه در اين حد عميق باشد که به هنگام ملاقات اصدقاء، تا به اين حد از کنترل عواطف خويش عاجز بباشند... فوق الذکر به محض رؤيت اينجانبان همچون ماري كه دمش در دهان پلنگي و نيش پر زهرش در دست انساني، باشد ما را مورد لطف و عنايت خاص خويش قرار داد و با آلتي كه در دست داشت از شوق فراوان بر سر و بدن ما ضرباتي كاري وارد بنمود... از آن جا بدانستيم وي در دوران جوانيِ خويش، شخصي شخيص و مسئوليت پذير بوده است. پس با چهار پاي معهودِ حكايات كه در ديار انسان زادگان، قاعدتاً دو تاي آن عاريه است پا به فرار گذاشتيم. او نيز براي اثبات حقانيت محبتش و نيز تأسيس يک دوستي پايدارتر همچنان به دنبالمان روان بود و دست از سرمان که ديگر به مقادير معتنابهي کچل شده بود بر نمي داشت... براي اولين بار صداي مان را به سرمان انداختيم و علناً از هر آن كه در آن خيل عظيم گام بر زمين مي نهاد و سقف آسمان بر سرش سایه انداخته بود٬ تقاضاي كمك بنموديم ولي به ناگاه گمان برديم كه هم ولايتي كاسپر هستيم و كسي نه ما را مي بيند و نه مي شنود... در طي اين تعقيب و گريز به مكاني دكان نام برسيديم و خود را به داخل پرتاب بنموديم... زبانمان بند آمده بود... تازه به ياد رفيق نا رفيقمان افتاديم كه ما را در اين وادي پر خطر رها كرده بود و همچنان در حال دوستي با پيرزن دلباخته، پا به فرار بود. همچون كارتون تام اند جري٬ به ناگاه دستي از حجره برون كردم و چيزي به هيبت انسان به داخل كشيدم. اين حركت تحسين بر انگيزم، كم از ماجراهاي برادر بروسلي نداشت. صاحبان آن ملك، با نگاه هايي متعجب از رفتار هاي غريب اينجانبان٬ گيلاسي آب برايمان بياوردند كه در حال برايمان آرزو بود، پس از آن همه طي طريق... پس با نفس هاي به شماره افتاده ماجرا بگفتيم. ايشان نيز به ترتيب سن حس هاي پدري و برادري شان گل بنمود و همچون حصني در برابر آن ديو نحيف ايستادگي كردند... پس نيروي دشمن تضعيف بشد و فرار را بر قرار ارجح دانست و ما پيروز شديم... به خانه باز گشتیم و اين پيروزي را جشن بگرفتيم و توبه بنموديم كه دگر جز به اذن اوليا پاي از خانه بيرون ننهيم و در از براي غريبه ها نگشاييم... مگر به گواهي دست و پاي شان از لاي در...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 توسط قلم |
مشهد بودیم٬ خونه ی مادر بزرگ. شب بود٬ حدوداً ساعتای یازده- یازده و نیم... تازه از مهمونی برگشته بودیم. اومدم برم تا بالای پشت بوم سراغ یه کاری!... روی پله ی دوم٬ یه هندونه بود به گردی زمین که من رو به یاد محاکمه ی گالیله انداخت. یه لحظه رفتم تو حس و حال اون زمان ها و قیاس حال اون موقع با حال حالا٬ مقایسه ی زمین صاف اون موقع با زمین گرد حالا٬ مقایسه ی آدمای گردی که رو زمین صاف اون زمان قدم می زدن با آدمایی که الان صاف صاف رو کره ی خاکی راه میرن٬ قیاس اندیشه هاشون٬ تخیل٬ ژول ورن و... خلاصه من اون شب به همه چی فکر کردم الا این که کرویت این هندونه می تونه مثل کرویت زمینی که زندگی گالیله رو با یه شاخ تغییر داد٬ زندگی من رو هم دور سرم بچرخونه. کارم تموم شده بود. همین جوری که داشتم پله ها رو یکی یکی میومدم پایین٬ می شمردمشون! آخه فداکاری کرده بودم و واسه خاطر این که بقیه بیدار نشن به برقراری جریان برق هیچ کمکی نکرده بودم... همین جوری که داشتم واسه گالیله دلسوزی می کردم یهو شمار پله ها قاطی شد... یکی جیغ کشید... آنتن نداشتم... همه چی برفکی بود... چند تا پله گم شده بود... وقتی بیدار شدم دراز به دراز روی زمین بودم... روی همون زمینی که داشتم بهش فکر می کردم٬ ولی نمی دونم چرا من افقی بودم و بقیه قائم... از پشت افتاده بودم تو!... نمی دونم چند نفر بودن ولی همشون نگران بودن... تا هفت تا رو خودم شمردم... بعدی که شمارشم تموم شد یه لحظه یاد کارتون های دوران کودکیم افتادم... وقتی ضربه ای به یه نفر وارد می شد هر چی پرنده مرنده و این چیزا بود دور سر مصدوم می چرخید... چرا پرنده های من این قدر بزرگ شده بودن!... خندم گرفت... پام رو نمی تونستم تکون بدم... از درد گریه کردم... خندیدم... گریه کردم... خندیدم... وقتی به خودم اومدم٬ دیدم من رو کشیدن اون طرف تر٬ که در رو ببندن... یکی پرسید: "مگه از بالا نمی اومدی؟ پس چرا از پشت افتادی؟"  یکی گفت: "آخه آدم عاقل! این ادیسون مادر مرده برق رو واسه تو اختراع کرد!..." یکی گفت: "روز که میری دستشویی برق رو روشن می کنی اون وقت تو شب به این تاریکی... خدا به آن که عقل داد چه نداد و به آن که عقل نداد چه داد!!..." (البته این یکی ندای درونم بود! که نمی دونم چرا فقط واسه زخم زبون زدن سر و کلش پیدا می شه!) یکی گفت: "هی می گم مراقب باشید٬ آخه بچه چشات کجا بودن!..." یه صدام از اون دور دورا گفت: "اصلاً تو بالا چه کار داشتی؟!"... خلاصه یه تریبون آزاد به همه داده بودم... هر کی هر چی می خواست می گفت... منم چشام اشکی بود و لبم خندون... یه آدم خیر همه رو متفرق کرد... حالا می گن پاشو دیگه... برو بخواب٬ من بعد هم بیشتر مراقب باش... پام رو نمی تونستم تکون بدم... دوباره همون جمعیت با همون احساس مسئولیت جمع شدن... یخ بذار... باند بپیچ... منم از همه دکتر تر هیچ کاری نکردم جز اطمینان دادن به همه که لنگم اگه نشکسته باشه حتماً در رفته... یکی گفت: "ایشالا که چیزی نشده باشه" من قاطی کردم... بیخود می کنه بگه هیچی نیست... پام به اندازه ی یک عمر دویدن درد می کنه... بقیه همون موقع بهم خندیدن ولی خودم با یه تأخیر تقریباً یه ماهه حالا دارم می خندم!...
اون شبی که تا صبح از درد به خودم پیچیدم یه جا تو مشهد به این بزرگی پیدا نشد که شب ها هم رادیولوژی داشته باشه الا یه سلاخی٬ ببخشید بیمارستان... باشه خودم فهمیدم. اسم بیمارستان رو عمراً نمی گم... اصرار نکنید... مگه توی یه بیمارستان غیر تکریم ارباب رجوع اتفاق دیگه ای هم می افته... نه آقا پول چیه؟! چرا قضیه رو آلوده می کنید؟!...اصلاً این قسمت خاطرم رو قیچی می کنم... هر که را اسرار حق! آموختند... مهر کردند و دهانش دوختند...

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم شهریور 1386 توسط قلم |
به اندازه ی همین نقاط بین ما فاصله می افتد... ولی همچنان هنر را دوست خواهم داشت و هنرت را به یاد...



نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم شهریور 1386 توسط قلم |
ما تصمیم گرفتیم برویم سفر. بنزین سهمیه بندی شد. ما تصمیم گرفتیم با هواپیما برویم. هواپیما برای سقوط برنامه ریزی شده بود نه صعود. ما با هواپیما نرفتیم تا به عزرائیل رو دست بزنیم. ما تصمیم گرفتیم با قطار به سفر برویم. ما تصمیم گرفتیم که اگر با قطار رفتیم کوپه را دربست کنیم. بلیط کم یاب نه٬ نایاب شد. ما تصمیم گرفتیم از یک آشنا تقاضای بلیط کنیم. ما آشنایی نداشتیم. ما تصمیم گرفتیم با اتوبوس به سفر برویم. اتوبوس نبود. ما تصمیم گرفتیم با هر چه شد برویم٬ فقط برویم. ما تصمیم گرفتیم برویم لیست انتظار و در انتظار عدالت سکوت کنیم. عدالت نیامد و ما را قال گذاشت که بماند٬ از بالا به ما نگاه کرد. عدالت به ما تلخ خندید. عدالت در کار ما فضولی کرد. عدالت به ما گفت مگر مجبورید که در فصل شلوغ سفر کنید... خوب نروید... خودتان مرض دارید. ما باز در انتظار قاضی عادل تا همین لحظه سکوت کردیم. ما پای تصمیمان در صفی طولانی ایستادیم و به بزرگی خودمان تمسخر عدالت را بخشیدیم. ما در راستای تصمیماتمان٬ در صف به انتظار یک قطار خوب٬ خوب تاب آوردیم. ما برای سه چهارم اعضای خانواده بلیط تهیه کردیم. قیمت بلیط ما به ازای هر نفر سه هزار تومان بود. خوب برای ما بیش تر از سه هزار تومان ارزش داشت. خوب ما با خوب عدالت فرق داشت. ما تصمیم گرفتیم بلیطمان را پس بدهیم. ما تصمیم داشتیم برویم. ما بلیط دیگری نداشتیم. ما مجبور شدیم تصمیم بگیریم که با همان قطار برویم. ما رفتیم. کوپه ی ما قانوناً برای شش نفر بود. هم سفر های ما تصمیم گرفته بودند برای کودک هفت ساله شان بلیط نگیرند. کودک هفت ساله ی آن ها بلیط نداشت. هم سفر های ما دو گروه سه نفره بودند با پنج بلیط و خواستار شش تخت. هم سفر های ما تصمیم گرفتند شش نفر باشند. هم سفر های ما برای اجرای عدالت و نیز تصمیماتشان٬ ما را مجبور به خواب کردند. ما تصمیم گرفتیم برویم بالا و روی تختی که به ناممان زده بودند بخوابیم. ما رفتیم و خوابیدیم. مرد خانواده ی همسفر ما تصمیم گرفته بود با خاله اش سیگار بکشد. آن ها سیگار کشیده بودند. آن ها وارد کوپه شدند. لباس های آن ها بوی سیگار می داد. ما تصمیم نداشتیم عطسه کنیم. ما عطسه کردیم. ما تصمیم نداشتیم گریه کنیم. ما اشکمان در آمد. آلرژی ما تصمیم گرفته بود شروع شود. آلرژی ما شروع شده بود. نماز صبح بود. ما بیدار شدیم. ما تصمیم گرفتیم از تختمان پایین برویم. ما با چشمان خواب آلوده پایین را نگاه کردیم. ما فکر کردیم هنوز چشمانمان آلبالو گیلاس می چیند. شمارش کردیم... یک... دو... سه... چهار... پنج... شش... ولی آن جا برای سه نفر بود. ما هر جور بود رفتیم. ما فهمیدیم که چرا تا صبح نتوانسته بودیم نفس بکشیم. ما علت و معلول را با هم یافتیم. ما بدون هر گونه تصمیم گیری قبلی هنوز که هنوز است عطسه می کنیم و اشک می ریزیم. ما در مسیر سفر٬ عدالت را خوب آموختیم. تازه فهمیدیم چرا عادلان را قطار خوش تر آید تا سوزاندن بنزین سفره ی مردم. قطار٬ عدل آموز است. در پایان سفرمان ما تصمیم گرفتیم که دیگر تصمیم نگیریم... عمراً...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 توسط قلم |
در كنار كودكي ۲ساله آرميده بودم... نمي دانم چه بر من گذشت كه از او پرسيدم آدم هاي خوب به چه نوعند؟ در پاسخم گفت آدم هاي خوب رو به خدا مي خوابند... حرفش چنان بر من مؤثر افتاد كه در همان لحظه تصميم گرفتم آرام آرام كه حتي كودك بويي نبرد روي به سمت خدا بگردانم... همچنان كه در حال گذر از بدي به خوبي بودم احساس غريبي به همان آرامي وجودم را فرا مي گرفت... يك احساس بيش از حد مرطوب... ناگهان به خود آمدم... و مادر كودك را صدا زدم...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 توسط قلم |
روزی در جمعی عظیم بنشسته بودم. هر کسی را نظری بود و هر نظری را رد و تأییدی از سوی جمع... در آن همه سکوت بنده که نه از سر خجلت بل از کهولت جمع و قلت سنوات ماضیه ی من بود و راست نیز می نمود٬ بزرگی از سر بزرگی مرا به نظر داشت و دست از سر من بر نمی داشت... برای رهایی از خام دادن پاسخ به جمیع اعاظم٬ در رندی کوبیدم و پاسخی بزرگ منشانه با ظاهری که خود تواضع بود به آرامی متانت٬ زبان در دهان چرخاندم چنان که جمع با هر صعود و سقوط زبانم در زمین عقده ای و سقف استخوانی دهانم در پی گهر های فنا شده ی بیرون پرتاب شده از دروازه ی سخن یا لای در مانده٬ با تیر تأسف بار نگاهشان از حسرت گهر های از دست رفته٬ سخنم را به باد سپردند و تکرار سخن از من حقیر تقاضا بنمودند... در پی شنیدن این جواب که خاک را نیز در برابر تواضع من به کرنش می داشت٬ چند ثانیه ای به احسنتی  که از دل و چشم حضار با لب های بسته شان می شنیدم به چنان فکری عمیق برفتم که در طول عمرم بی نظیر و بی بدیل و... بود و در خاطرم نه چندان نزدیک... اندر پایان این قضایا و حکایات و مراسم بودیم و جمیع اعاظم دست در دست یکدیگر که تا باری دیگر. ما نیز نه به حکم عقل بل به مصلحت کودک درونمان سخنی را به کمان زبان بستیم و شلیک صادر بنمودیم... چنان که اعاظم در پی پاسخ نابی از برای سؤالمان در تلاش بودند٬ کوچکی از سر کودکی پاسخی بینداخت و جمع را به خنده انداخت و در این اثنا سؤال ما بی پاسخ بماند... همانا که او سخن ما به ما بینداخت: شمای حقیر کوچکتر از حرمت کلام جمعی پس چون شمع با سکوتت بمان... که اگر دم برآوری دیگران خاموشت خواهند نمود...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 توسط قلم |
بچه که بودم از گام های بلند بزرگتر ها می ترسیدم و عجله ی همیشگی شون هیچ وقت توی ذهنم توجیه نمی شد... همیشه مواظب بودم قربانی عجله هاشون٬ من نباشم... حالا که بزرگ شدم با دیدن قدم های کودکانه ی بچه ها٬ از سرعت گرفتن این گام های همیشه آرام هراس دارم... کاش سرعت گردش زمین آرامش کودکی های آدم را از اعتدال جدا نمی کرد...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم شهریور 1386 توسط قلم |
به نظر من هر ماهی یه بویی داره که وجه تمایز اون از ماه های دیگه ست... ولی برای من فروردین و مهر چیز دیگریست... از عطر دل انگیزشون به راحتی تشخیص شون می دم...
همیشه این موقع از سال که می شد تب مدرسه منو میگرفت. دلتنگی هام واسه مدرسه بیشتر و بیشتر می شد٬ درست مثل وقتی که تو سفر باشی... اون چند دقیقه ی به مقصد رسیدن دیرتر از چند ساعت یا بلکه چند روز توی مسیر می گذره. دلم تنگ می شد برای مجموعه ی مدرسه شامل: دوستام و معلمام٬ مدیر و ناظم و ... و حتی آجر های مدرسه و بوی آجر های بارون خورده... فکر می کردم اگه برم دانشگاه مسلماً به همون اندازه دلم براي هم كلاسي هام و اساتيدم تنگ مي شه ولي نمي دونم چرا محاسباتم تا حدي غلط از آب در اومد... دلم تنگ شد ولی فقط واسه بعضيا... خيلي نگران شدم كه نكنه دلم اونقدر كوچيك شده باشه و واسه اين همه آدم جا نداشته باشه! ترسیدم از کوچکی دلم... ولی دلتنگی های اون موقع هنوز به همون وسعت و عظمت توی ذهن و دلم هست...

نوشته شده در تاريخ شنبه دهم شهریور 1386 توسط قلم |
من... آه اقیانوسم٬
اشک آسمانم و
لبخند مزرعه.
عشق نیز چنین است:
آهی از اقیانوس احساس٬
اشکی از آسمان اندیشه٬
و لبخندی از مزرعه ی روح.



نوشته شده در تاريخ جمعه نهم شهریور 1386 توسط قلم |
و دوباره مادر٬ مادر٬ مادر...

          مادر واژه ای به وسعت عشق

                           وجودی به زیبایی معشوق

                                               و نگاهی عاشق



نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط قلم |
ما انسانیم. ما بشریم. ما حیوان نیستیم در حالی که مجموعه ای از تمام حیواناتیم٬ اگر خوب باشیم. ما انسان هایی هستیم که برخی مان بوی آدم می دهد و برخی بوی گندم٬ اما برخی دیگر هر یک به رنگ و بویی. ما انسان هایی هستیم هر یک به نوعی: یکی مثل وزغ و یکی مثل شیر٬ یکی مثل خر و دیگری می شود خرگوش. راستی که:

            "چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست          گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد"

خوب نمی دانم ولی حتماً یک چیزی کم داشته که آن شده گل شبدر و این شده گل لاله با نماد خون پاک و شاید اگر کرکس ها تلاش بیشتر می کردند بهتر از بلبلان بر سر شاخسار ها نغمه سرایی می کردند. بلی ما انسانیم با بوی آدمیت٬ با بوی نجابت اسب و زیبایی کبوتر٬ ما انسانیم با بوی وفای سگ و این بوهاست که شنیدن دارد و حیوان دو پا را تا آدم خلیفه الله از قعر زمین به سینه ی آسمان می فرستد. ما چرا باید بی شرمی گربه را بیاموزیم و درس وفای سگ را به سرعت ورق بزنیم.


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم شهریور 1386 توسط قلم |
دیروز به سلامتی سلسله سفر های دوره ای من به رشت٬ ساری و تهران به پایان رسید. شاید ساعت ۲۲:۳۰ دیشب فقط پایان چیزی حدود یک ماه تلخی و استرس نبود٬ بلکه پایانی بود برای یک ماه تلخی های شیرین و استرس های خاطره انگیز. از اون شبی که سه نفری با بلیط ساعت ۱۲ شب ساری٬ جلوی باجه ی سیر و سفرِ مثلاً  ترمینال رشت نشسته بودیم و ترسمون رو توی بطری های آبی که در دستامون می لرزید معلق نگه داشته بودیم٬ از اون ترس درونی و استرس همیشه به یاد ماندنی که اگه زودتر از پنج و شش صبح به مقصد برسیم٬ از شب تاریکی که ساعت ۹ ما رو به رشت رسوند در حالیکه هیچ کس در انتظارمون نبود... تا اون زمانی که یه فرشته ی نسبتاً آشنا با محبتش اون شبِ بی ستاره رو به يه صبح دل انگیز و قشنگ تبدیل کرد و با دور شدنش دوباره شب شروع شد... تا اون صبح زودی که با محبت یک باغبون پیر دل انگیز تر شد و ما به خونه ی خدا رفتیم... تا اون روزی که خود خدا ترس رو از چشامون پاک کرد و جاش شجاعت رو بهمون تزریق کرد تا بوی غربت٬ فشار زندگی رو پایین نیاره... و تا دیروز٬ دیروزی که برایم فقط خاطره بود٬ خاطراتی که در یک جعبه مداد رنگی قرارشان دادم چون با زیبایی تمام شان شاد بودم و رنگ کم حالشان روز بی رونقم را پر رنگ کرد... همه و همه زیبا بود... همیشه نقطه سر خط رو دوست داشتم چون فرصتی دوباره بود چه برای جبران اشتباهاتِ خط قبل٬ چه برای تجربه ی مجدد یا تجربه ی یک خط جدید. دیروز آخرین نقطه ای که برای رفتن به سر خط و رسیدن به تهران گذاشتم از خنده چاق شده بود. با دیدن مغازه ای پر از همه چیز٬ برای خرید یک بطری آب معدنی که بدنم را با محیط هم دما کند قدم به مغازه ای گذاشتم که چیدمانش آدامس را به من یاد آوری می کرد٬ پس بی هیچ مقدمه ای پس از یک سلام سریع و صریح گفتم: "لطفاً یه شیشه آب معدنی بزرگِ سرد با یه بسته آدامس شیک دارچینی" انگار فروشنده از این همه سرعت من خیلی سریع مورد دوم رو از یاد برد و پس از تحویل مورد اول به من گفت: "چی؟ اولیپس؟" منم که یک دفعه٬ خیلی ناگهانی و بدون هر گونه برنامه ریزی قبلی تصمیم به خرید آدامس اونم از اون نوع و با اون طعم گرفته بودم٬ ناگهان همه چیز از یادم رفت و از شدت خستگی ناگهان گفتم: "چیپس". هنوز چیزی نگذشته بود که دیدم طرف داره می خنده. تازه اون جا بود که فهمیدم چی گفتم ولی چراشو هنوز هم نمی دونم. خلاصه این که گفتم ببخشید آقا منظورم آدامس شیک بود با طعم دارچین... ولی او همچنان می خندید...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم شهریور 1386 توسط قلم |

The flowers are going to leave the garden to add to the beauty of life. The sweet scent of their memory, however, will always remain in the gardener's mind...



نوشته شده در تاريخ جمعه دوم شهریور 1386 توسط قلم |
همچنان که در امتداد خطوط زمان به پیش می رویم٬ عقربه های ساعت محیط دایره ی زمان را طی می کنند و از این تکرار باز نمی ایستند... حتی لحظه ای...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط قلم |
خدا رو شکر که هنوز سفرم مانع نوشتنم نشده... من یک دانشجوی خوابگاهی هستم با تمام خاطرات تلخ و شیرین و خطرات جالب٬ به یاد ماندنی و گاهاً خنده دار! از جمله این خاطرات و روز های به یاد ماندنی روزی بود که هم اتاقیم خیلی پر سر و صدا و با جر و جوش٬ ترسان و لرزان و با انگشت سبابه ای که به خدا اشاره می کرد و تا پیوند گاه چشم و بینی اش بالا آمده بود٬ پس از یک ساعت انتظار ما از دستشویی بازگشت... چه بازگشتی... پوست روی انگشتش کاملاً جدا شده بود. پرسیدیم چی شده؟ فقط شنیدیم که گفت: برق٬ دستشویی٬ شیلنگ... با استفاده از تکنیک جمله سازی که در دوران ابتدایی یاد گرفته بودیم کلمات را با هم دوست کردیم و یه فعل هم بهش قرض دادیم تا جمله ای با این مضمون به دست اومد: شیلنگ دستشویی برق داره... پس از ادای این جمله توسط من و یک خنده ی همگانی توی جو صمیمی و چهار نفره ی اتاق سیصد و پنج٬ مصدوم با لرزشی در حد ویبره ی یک گوشی نوکیا مدل ۳۳۱۰ به طور مکرر این جمله رو تکرار می کرد و ما هر بار با صدایی بلند تر از بار قبل می خندیدیم. انگار مصدوم قصد شوخی داشت و ما با هر خنده میزان صمیمیت مون رو بلند تر از بار قبل فریاد می زدیم... تا این که مصدوم قسم و آیه که به خدا شیلنگ دستشویی برق داره و ما هم دیگه باور کردیم و توی یه جلسه ی همگانی به کل بچه های سوئیت این قضیه رو اطلاع دادیم... گرچه که هیچ کس باور نکرد تا از هر اتاقی یه نفر تجربه کرد. یه مثلی هست که اگه این جا بگم خالی از لطف نیست: "عاقل به سر بقیه می بینه و دیوونه به سر خودش". خلاصه این که ما کشف کردیم که همین جوری الکی کسی رو برق نمی گیره بلکه برق گرفتگی زمانی حاصل میشه که فرد مذکور در حالیکه شیلنگ فلزی توی دستشه به طور مستقیم روی پاش آب بریزه... در ادامه ی تحقیقاتمون به این نتیجه رسیدیم که همه ی این مشکلات پس از نصب هواکش توی دستشویی ایجاد شدند... بالأخره یه روز تصمیم گرفتیم که به این موضوع اعتراض کنیم... ولی کی باور کرد... بهمون گفتند گاهی اوقات از استرس شدید چنین حسی میاد سراغ آدم... خوب ما هم که قبلاً آدم نبودیم و از این تجربه ها نداشتیم... یه روز که یکی دیگه هم توسط برق گرفته شد٬ رفتیم و مسئول تأسیسات رو آوردیم... حالا آقا اومده با یه حالت طلبکارانه و نق نق کنان که به ما ثابت کنه ما خیالاتی شدیم... پاشو کرده تو یه دمپایی پلاستیکی و دستشم به یه در چوبی گرفته٬ هی دستشو میزنه به شیلنگ و جدا می کنه... منم گفتم: اگه میخواهید برق گرفتگی رو تجربه کنید جورابتون رو در بیارید٬ دستتون رو از در جدا کنید و روی پاتون آب بریزید. آقا این حرف من کبریتی بود که به انبار گوگرد زده باشند٬ یارو چنان چشم غره ای رفت که... آخرش یه روز صبح همون آقا اومد سراغ من که مشکل این دستشویی چیه؟ کمکش کردم٬ ولی هنوز تو این فکر بودم که اون آدم بد اخلاق بعد از ماجرای اون روز چه جوری حاضر شده بیاد سراغ من؟ تا این که فهمیدم یکی از خدمه رو برق گرفته٬ طرف شاکی شده و گفته که دیگه کار نمی کنه و این بوده که مسئولین مجبور به رسیدگی شدند...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط قلم |
درباره من...

اسم: میم...
اسم فامیل: میم...
صادره از مشهد!...
روز تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، سنه ی یک هزار و سیصد و اندی...
رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه...
پست الكترونيك
Blog Skin