ای کاش محبت را رنگی و بویی بود... کاش لطافت روحم را پایانی نبود... کاش خستگی هایم بی پایان نمی نمود... کاش تنهایی هایم برای همیشه در دیار غربت تنها می ماند... کاش اشکم رنگین بود تا با کمانش دلم را نقاشی می کردم... کاش دوباره تنهایی هایم پر می شد از همهمه و طنین آوای دوستانی که با من زندگی کردند٬ برای من عشق ورزیدند و به خاطر من تحمل کردند... کاش گوشم با صدای لطیف آنان پر می شد و این صداهای گوش آزار بوق مانند شهر دور افتاده هرگز به این دالان دوار راه نمی یافت... کاش تنها آرزویم رهایی نبود... کاش سد راهم جدایی نبود... کاش زبانم را افساری نبود...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 توسط قلم
|
