تبليغاتX
از "الف" تا "ی"...

از "الف" تا "ی"...
 
من برای نوشتن، به تهدید واژه ها جان می سپارم...
ای کاش محبت را رنگی و بویی بود... کاش لطافت روحم را پایانی نبود... کاش خستگی هایم بی پایان نمی نمود... کاش تنهایی هایم برای همیشه در دیار غربت تنها می ماند... کاش اشکم رنگین بود تا با کمانش دلم را نقاشی می کردم... کاش دوباره تنهایی هایم پر می شد از همهمه و طنین آوای دوستانی که با من زندگی کردند٬ برای من عشق ورزیدند و به خاطر من تحمل کردند... کاش گوشم با صدای لطیف آنان پر می شد و این صداهای گوش آزار بوق مانند شهر دور افتاده هرگز به این دالان دوار راه نمی یافت... کاش تنها آرزویم رهایی نبود... کاش سد راهم جدایی نبود... کاش زبانم را افساری نبود...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 توسط قلم |
آن روز که می آمدم صدایی نمی شنیدم اما حالا همه چیز را می شنوم. دوست دارم باز هم نشنوم مثل آن روز ها که ندانسته همیشه شاد بودم. باز می خواهم آن روز ها را که هیچ نبینم و هیچ نشنوم. باز می خواهم روزی را که خاکی شوم که بودم. نمی خواهم دنیایی را که مرا به باد تمسخر می گیرد اما من جرأت لبخند ندارم! نمی خواهم دنیایی را که غم بهترین ارمغان آن باشد وهدیه اش کینه و نفرت. آخر به کدامین جرم نکرده باید مجازات شوم؟!... اشک ها فرار می کنند اما به چه جرمی؟! خدا می داند... شاید که به جرم بودن و زیستن... شاید که به جرم سکوت...
این ها تنها جملاتی بود که به ذهنم رسید از کشتار هزاران آدم بی گناه  و شاید امیدوار...
از صدای ناله های جانسوز کودکی که از ترس به دنبال آغوش مادر بود...
از آه و ناله ی پیرزنی که نمی دانست از درد پیری بنالد یا از درد ظلم و ستم یا تحمیل...
از فغان مردی که نمی دانست به کدامین سو و به دنبال کدامین فرد خانواده اش باشد...
از ضجه های مادری که در پی فرزند بود...
از نگاه غمبار و سکوت پر همهمه ی پیرمردی که در کنج عزلت نابودی را نظاره گر بود...
   ... و شاید که دیگر اینان نباشند ...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم مهر 1386 توسط قلم |
آشنایی غریبه با دل گرفته و حرف های غریبش٬ سقف بزرگ آسمان را با پاهای کوچک و برهنه ی زبانش خرد کرد...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط قلم |
"و زمانی فرا می رسد که دیگر زمانی نداری حتی برای این که بگویی جبران می کنم". و این بد ترین لحظه است... توقف زمان در این تونل تنگ و تاریک زمان... زمانی که به بن بست می رسی و دیگر نقطه ای برای رفتن به سر خط برای تو باقی نمی ماند. زمانی که خستگی تلاش هایت با بار بی مسئولیتی مسئولین جمع شده٬ بر دوشت سنگینی می کند. باری که گردنت را به سوی این بهشت کذایی می کشد. گاهی اوقات این نقطه نقطه های لحظات زمان که عقربه ها را به دنبال خود می کشد و "تصویر واقعیت ها را تحقیر می کند" آنقدر تیره می شود که راه همیشگی ات را گم می کنی. آنقدر که با پای پیاده به دنبال بی رحمی های زمان در مسیری زیبا و رؤیایی گام بر می داری اما دوزخی از اعمال خودت و دیگران در انتظارت نشسته است. آنقدر می روی که در پایان راه٬ "در انتهای آسمان خالی٬ دیواری عظیم فرو ریخته است و فریاد سرگردان تو٬ دیگر به سوی تو باز نخواهد گشت"... آنقدر می روی که از فرط خستگی های مکرر یک هدف بی غایت٬ اشک در چشمانت خشک می شود و دیگر حتی جرئت گریستن نداری...

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم مهر 1386 توسط قلم |
از سلامم تا وداعم چهار روز بود٬ به اندازه ی یک تا پنج٬ ولی همچون برقی گذشت و همچون بادی مرا بر جای گذاشت٬ در حالی که پای در فرار داشت... فرار از منی که تازه آمده بودم به دیارم با عشق... برای دیداری دوباره از سر محبتی خالص... سلامم سپید بود و به رنگ برف... نه!... به رنگ سپیده ی چشمانم... نه!... شاید که به رنگ دیدار دوست... وداعم تیره بود و شبگون همچون دایره ای خودخواه که سپیده ی چشمانم را از سپیدی ها جدا کرد... تیره همچون چشمی اشکبار و تیره به ظلمت این شب های پر ماتم که علی را از دنیا گرفت...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 توسط قلم |
بنده ی خدایی می گوید:
می خوام برم حمون...
گوش کوف خورده تو سرِم درد می کنه...
نِ من فقط یه مقاله آش خوردم...
من نَمدونم...
من می خوام یه چیزی برام برفستی...
فرد مذکور واژه های انگلیسی بسیار یونیکی هم استفاده می کنه که بنده برای اینکه مشمول قانون فیلتراسیون نشم از کوچکترین اشاره ای هم صرف نظر می کنم... ولی قراره بهش پیشنهاد کنم با یه برنامه ی طنز که برای اجرای برنامشون به یه نیتیو نیاز دارن مراجعه کنه...
عزیز دیگری وقتی که بنده چشم باز می کنم و سوسکی به عظمت خودم را در مقابلم می بینم و چندشم میشود و جیغی می زنم که دیوار صوتی از ترس سرش را می دزدد و گوشش کر میشود٬ ایشان با آرامشی در خور یک سخنران حرفه ای در حالی که نیشخندی متین بر لب دارد به من می گوید: "آووو اینم آخه ترس داره؟" میگویم: "آره٬ خوب من از سوسک می ترسم"... می فرماید: "نازی این که سوسک نیست به این میگن گاو خدایی"!.. بعد دو قدم بالاتر بنده ملخی سبز رنگ و بسیار کوچک می بینم... ولی باز هم می ترسم... از فوق الذکر خواهش می کنم که آن را بکشد ولی حضرت ایشان با عشقی که درون چشمانش موج میزند و مرا به یاد مهر مادری پرستو ها می اندازد٬ آرام دستش را دراز می کند و حشره ی متروسه را درون دستان کوچک و لطیفش نگاه می دارد... به من نگاهی پرسش گر و پر از تعجب می کند و میگوید: "این که ملخ نیست... خدا ورزه است"!...
کمی آن طرف تر من حشره ای می بینم که همیشه آن را شب پره خطاب می کردم و از او می ترسیدم... و پدرم با اولین آژیر بنفش من از جا می پرید و حتی جنازه ی آن را نیز از من دور می کرد... ولی اولین باری که در این شهر از دیدنش ترسیدم٬ این عزیز دل به احترام این حشره از جای برخواست... از زیبایی آن در برابر خدا کرنش کرد و گفت: "نازی... پروانه!... بیا عزیزم"...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم مهر 1386 توسط قلم |
درباره من...

اسم: میم...
اسم فامیل: میم...
صادره از مشهد!...
روز تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، سنه ی یک هزار و سیصد و اندی...
رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه...
پست الكترونيك
Blog Skin