تبليغاتX
از "الف" تا "ی"...

از "الف" تا "ی"...
 
من برای نوشتن، به تهدید واژه ها جان می سپارم...
درس میکروب شناسی ما دو واحد هم عملی! داره که به سلامتی دو تا باکتری رو میندازن به جون هم و می ریزن توی یه لوله آزمایش و نهایتاً به صورت يك سوسپانسيون unknown به ما تحویل می دن... ما آزمایشگاه چی ها باید اونا رو تشخیص بدیم و اسمشون رو به استاد عزیز بگیم...
بنده سوسپانسیون شماره ی ۱۵ رو تحویل گرفتم و می خوام شروع به کار کنم...
اولین مرحله٬ کشت از سوسپانسیون و بعد از اون هم تهیه ی کشت خالص بود که به سلامتی باکتری های خوبی بودن و هر دو تاشون توی محیط عمومی٬ خوب رشد کردن...
مرحله ی بعد تشخیص گرم باکتری بود... بعد از رنگ آمیزی و مشاهده ی میکروسکوپی فهمیدم که یکی از باکتری ها٬ باسیل گرم منفی و اون یکی باسیل گرم مثبت بوده...
حالا بنده دارم می رم که گزارش کارامو تا این مرحله به مسئول آزمایشگاه بدم...
چند تا از بچه ها دارن با مسئول آزمایشگاه صحبت می کنن...
ذهن من: باسیل گرم مثبت... باسیل گرم منفی...
برای عقب نموندن از قافله هر از چند گاهی به طور پارازیت گونه و با صدای نسبتاً واضح: آقاي...
دوباره مرور ذهني: باسیل گرم مثبت... باسیل گرم منفی...
و اين چرخه ادامه داشت تا اين كه آقاي... خيلي غير مترقبه بي كار شد و راه افتاد كه بره...
ولي توي نظم ذهن من نوبت باسيل گرم منفي بود...
اين شد كه كاملاً ناخواسته گفتم: آقاي گرم منفي...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم دی 1386 توسط قلم |
حدوداً اوايل ترم بود. استاد ميكروب! اومد. غير از سلام و حال و احوال از بقيه ي حرفاش استرس گرفتم. رفتم كتابي رو كه معرفي كرده بود تهيه كنم. همين جوري كه منتظر تاكسي بودم مرتباً اسم كتاب رو توي ذهنم تكرار مي كردم... ميكروبيولوژي جاوتز... ميكروبيولوژي جاوتز...
تاكسي اول: بوق بوق...
من كه زير بارون رشت تا كمر خم شده بودم و تقريباً نصف بدنم توي تاكسي بود... با چشمان گرد شده از بی خوابی شب قبل... و صدایی نابهنجار حاصل از سرما خوردگی: میکروبیولوژی جاوتز!...
و این در حالی بود که مقصد من میدان شهرداری رشت بود...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط قلم |
چندی پیش یکی از دوستان از سر لطف و مرحمت بنده را با چوب نقد به باد نصیحت گرفت که از طنز بگو و باران خنده بر دلت ببار تا زمینش همواره حاصلخیز بماند... بنده فرمودم: "من خودم طنزم و دل همگان سبز می دارم٬ حتی اگر قلم به طنز ندارم و نرانم... از من یک عدد مثلاً درخواست كرد كه در زمان به خاطر نياوردم... و اما در انتظار مثلاً هاي من باشيد تا از سيل خنده بي نصيب نمانيد...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط قلم |
روزها از پی یکدیگر می آیند٬ ما را در آغوش می گیرند٬ از بی خیالی ما شاید حرص می خورند٬ به نتیجه ی روز قبل می رسند... و دوباره می روند تا طلوعی دیگر... و ما همواره یک کار می کنیم... فقط مي انديشيم كه امروز روز خوبي بود يا نه؟! ديروز چگونه گذشت؟!... و آرزو مي كنيم براي فردايي كه قرار است به ديروز تبديل شود!...

نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم دی 1386 توسط قلم |
منم فرهاد پر فریاد دوران
کزین فریاد دلخون تر ز پیشم
خداوندا بگیر این جان شیرین راحتم کن
خداوندا بگیر این عشق مجنون راحتم کن
شدم خسته از این فردای دیروز
به فرداهای دیگر خوشی هایم بیاموز
دلم خون شد از این خاک
به آب و خاک من هستی بیاموز



نوشته شده در تاريخ شنبه یکم دی 1386 توسط قلم |
درباره من...

اسم: میم...
اسم فامیل: میم...
صادره از مشهد!...
روز تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، سنه ی یک هزار و سیصد و اندی...
رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه...
پست الكترونيك
Blog Skin