تبليغاتX
از "الف" تا "ی"...
می خواهم دروغی بگویم به وسعت تاریخ که در گذر زمان حقیقتش بر همگان ثابت شود...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:55  توسط قلم | 
زمانی در تخیل پاک کودکی هایم آرزوهای خامی داشتم که پس از گذشت حدود ۱۸-۱۷ سال هنوز منتظرم که بپزد. ای کاش هایی که با بزرگتر شدنم آن ها را حتی در ابدیت نیز نیافتم. زمانی بود که دلم برای بزرگتر ها می سوخت. زمانی که ارزش نگاه من بیشتر از سخن دوپاهای بزرگتر از من بود. زمانی که صداقت نگاه من به دنیای پر تلاطم از موج های وهم انگیز سخنان تند و شتابزده ی بزرگتر ها پشت می کرد.
بزرگی های خودم را که در آینه ی وجود بزرگتر ها می دیدم وحشت می کردم و از خودم می ترسیدم. می ترسیدم که مبادا من نیز بزرگتر شوم پیش از آن که بزرگ شده باشم!...
می ترسیدم که بزرگتر شدنم مرا از دنیای پر از پاکی و صداقت کودکی هایم جدا کند...
نمی خواستم بزرگتر شوم چون کودکی هایم را دوست داشتم.
می دیدم که دوست داشتن در دنیای من یک کلمه بود: "دوست؟" و در دنیای دوست من هم یک کلمه: "دوست"... و این یک کلمه ی واحد یک دنیای ما بود و یک عمر نگاه سرشار از محبت. عمری که دیری نپایید که زمان با سه انگشت بی رحم خود آن نگاه ها را از هم گسست...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 12:0  توسط قلم |