![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:10 توسط قلم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:13 توسط قلم |
|
|
اگر به خود آیی خدا را می بینی... به خودآ...
----------------------------------------------- یک مشت بسته آرزو... دقیقا تا مقابل چشم سوم... و خروارها امید... دقیقا تا نوک انگشتان: همه را دوست خواهم داشت به عشق خدایم... همان خدایی که مرا آفرید و با محبت بیکرانش به من محبت کردن آموخت... خدایم به من مجال نو شدن داده است و وعید خوبی... خدایا با تمام وجودم سعی می کنم که تلاش کنم... ---------------------------------------------- با هم رفته بودیم خرید عید... فروشنده داشت در مورد اجناسش و کیفیت بی نظیرشون کلی خالی های تو پر می بست... یهو بی مقدمه با صدای بلند از من پرسید چهارشنبه سوری چند شنبه است؟!... آروم بهش گفتم چهارشنبه... دوباره گفت نه منظورم اینه که چند شنبه است؟!... با آرنجم زدم به پهلوش و با یه لبخند مصنوعی گفتم چهارشنبه دیگه... دو باره خواست حرفشو تکرار کنه که به شیوه ی خارق العاده ای از مغازه کشیدمش بیرون... بعد از کلی توضیح و تفسیر تازه میگه آهان... نه من منظورم این بود که چهارشنبه سوری در چه تاریخی می باشد؟!... این جوری کتابی بگم خوبه؟ راضی میشی؟!... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برای تو: دلم برای ما تنگ شده... اگه از من فارغ شدی به منم یه زنگ بزن... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:13 توسط قلم |
|
|
ای رویای تنهایی های من
برای همیشه با تو بودن تو را به دست باد ها می سپارم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:0 توسط قلم |
|
|
همیشه خشن ترین افراد نگاه گرم و پر از محبت خود را پشت خشونت سردشان قایم می کنند تا مبادا کسی به آن آسیب بزند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:47 توسط قلم |
|
|
در دور دست های نه چندان دور
در پیوند گاه زمین و آسمان و در پایان تمام واژه ها به واژه ای می رسی محو ولی پر شکوه واژه ای که تفسیر ندارد و شرحش در یک وجود خلاصه می شود و آن واژه بیان نمی شود مگر در لباس عشق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:17 توسط قلم |
|
|
روزی که به دنیا آمدم به التماس و زاری از خدایم یک عمر مهلت خواستم برای دل کندن از دنیایی که هنوز چند ثانیه از ورودم به آن نگذشته بود...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 9:12 توسط قلم |
|
|
آری به تلخی یک سکوت ابدی در دنیایی که تو هستی و من هستی اما این من و تو٬ ما نمی شود... وقتی که دوباره یک ساله شدی در همین دنیای کوچک خودم دوباره برایت جشن تولد می گیرم... آخر مرا به دنیای تو راهی نیست... پلی به نام من٬ ما را از هم جدا می کند...
تولدی خواهم گرفت در آرامش همان دریا که تو را خلاصه کرد و اکنون آرامشش از آرامش ابدی توست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:13 توسط قلم |
|
|
مگر پست ترین دره ها از رفیع ترین قله ها چقدر بلند ترند که فریاد من از اعماق بلند ترین قله به سطح بلند ترین دره نمی رسد؟...
آهای... های... های... های... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:23 توسط قلم |
|
|
دلم هر موقع که تنگ می شود خودش را خالی می کند... من می مانم و فشار این همه جریان که در رگ هایم سنگینی می کند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 20:17 توسط قلم |
|
|
سوگند می خورم که تمام حرف هایت زیبا بودند و در موازات بی نهایت های ذهنم نقش بستند... به زیبایی تمام دروغ هایی که از دیگران نیز شنیده بودم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:10 توسط قلم |
|
|
از به ياد ماندني هاي اتاق سيصد و پنج:
اون روز دوتامون تنها بودیم و بیکار... نگاش کردم... خوابیده بود... مثل فرشته ها... مثل همیشه آروم... چشاشو باز کرد و نگام کرد... زل زد تو چشام که چیه؟!... با نگاهم به همون آرومی گفتم هیچی... با نگاهش گفت دروغ نگو و بعد خندید... گفتم نمی خوام... بیشتر خندید... با نگاهم گفتم نخند... گفت تو چه کار داری؟... باز خندید... مظلومانه با نگاهم التماسش کردم... گفت ببخشید دست خودم نیست چشاتو که می بینم خندم می گیره... با نگاهم حرفشو قطع کردم که مگه من طنزم؟... گفت مگه نیستی؟!... راستش می دونی چشاتو که می بینم یاد قم رفتنمون میفتم که دو شبانه روز هر وقت نگات کردم چشات به اندازه ی یه آغوز (گردو)! باز بودن و تو تاریکی برق می زدن... بهش پشت کردم که خندم رو نبینه و پر رو بشه!... آروم از بالای سرم اومد و نگاهش به نگاهم گره خورد... نگاهم قلقلکی بود... نتونستم جلوی خندم رو بگیرم... گفتم خوشم میاد... گفت از اینکه می تونیم از تو چشای هم دست دلمون رو بخونیم؟... پلک زدم که یعنی آره... بهش لبخند زدم و تشکر کردم از اینکه اینقدر دوستم داشته که توی این یک سال و نیم چشامون می تونن از ته دل با هم حرف بزنن... دستشو از جلوی چشام رد کرد که یعنی کات! کجایی؟... گفت چند وقتیه تو اتاق دعوا نبوده دلت تنگ نشده؟ زل زدم تو چشاش... گفت چیه؟... گفتم هیچی... گفت آره جون خودت هیچی! گوشای من خیلی بلنده؟ باز دوباره خندید... گفتم نخند حال ندارم... گفت اِ چرا حال نداری؟ گفتم تو چه کار داری؟ نگام کرد و خندید... خیلی جدی نگاش کردم... چشاشو بست... گفتم چشاتو نبند... هیچی نگفت... رفتم کنار تختش گفتم مثلا که چی؟ قهری؟... فقط چرخید رو به آسمون و دستشو گذاشت روی چشاش... گفتم چرا چشاتو می گیری؟ می ترسی حرفی بزنن که من لایقش نباشم؟... چشاشو باز کرد... از اشک پر شده بود... صبوری هر قطره بیش از شرم کلام من بود و بیرون نمی ریخت... سرم رو پایین انداختم... توی دلم آروم گفتم دوستت دارم... خیلی... انتظار داشتم اونم همین رو بگه... اما خوابید... مثل همیشه دو تا در پوش گذاشتم رو جفت گوشام و صدای آهنگ رادیو رو تا ته زیاد کردم که دیگه صدای هیچ کس رو نشنوم... فشار گوشم اشک دلم رو از چشمم جاری کرد... می دونستم که خواب نیست... توی دلم گفتم آخه عزیز من چرا هوس دعوا کردی؟ پتوشو کشید تا بالای سرش و تا هشت شب نه خوابید و نه بیدار بود... بچه ها فکر می کردن ما مثل بچه ها با هم دعوا کردیم و قهریم... ولی ما عاشق بودیم... اون شب فیلم دعوای ما شوخی شوخی جدی شد اما طولی نکشید که دوباره نگاه هامون به منت کشی هم رفتند و در حالی که ما در چند قدمی همدیگه ایستاده بودیم اون ها همدیگر رو در آغوش داشتند... ------------------- برای تو: یادم نمیاد تلفن چه سالی اختراع شد!... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:4 توسط قلم |
|
|
یکی از دوشنبه های پاییزی سال ۱۳۸۱ بود... جوان خزان زده٬ لباس سرطان از تن به در کرد... او شفا یافته بود... پاییز آن سال٬ بهار به او تقدیم شد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 9:1 توسط قلم |
|
|
خیلی سعی کردم اثبات کنم که برای دوست داشتن دلیلی جز دوست داشتن وجود ندارد اما عددی نیافتم که بتواند عشق را به زبان دوپاها کد کند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 8:0 توسط قلم |
|
|
زمانی در آسمان ها بودم... خدایم را جستجو کردم... در پی یافتنش به زمین آمدم... آنگاه که گرمای خورشید اذیتم کرد٬ نگران و ناراحت نگاهی به بالا بردم... ناگاه او را دیدم که لبخند می زند... وای خدای من!... من چقدر کور بودم که تو را در کنار خود نمی دیدم: یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم...
دو باره تلاش کردم... تلاشی تا به او... تا به بلندای همان آدمیتی که برای به اوج رسیدن از آن سقوط کرده بودم... خواستم که پله ی اول را بالا روم... دستش را به سویم دراز کرد که: نحن اقرب الیه من حبل الورید... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:5 توسط قلم |
|
|
آن روز دلم گرفته بود... رفتم کنار رودخانه تا جریان زندگی و دست و پا زدن های مردم را در این جریان به ظاهر آرام به نظاره بنشینم... همچنان که محو جریان تند آب بودم ناگاه صدایی مرا به خود آورد... انگار مرا از دنیایی دیگر٬ دگر باره به دنیا آورد... خوب نمی دیدم و خوب نمی شنیدم... گویی پیرمرد به زبانی دیگر سخن می گفت و صدایش در سرسرای گوشم می پیچید تا محو می شد... از من سوال پرسید ولی من حتی قادر نبودم که زبانم را در دهان بچرخانم... مات و مبهوت پای سخنان گرم و دلنشینش نشستم... از من می پرسید و حرف دلم را خودش در پاسخ می گفت... گاه نقضش می کرد و گاه نقصش می گفت... او تبسم بر لب داشت و از من می خواست که به زندگی لبخند بزنم... لبخندی زدم از سوز دل که خون دلم از چشمانم جاری شد و گونه هایم را سرخ کرد... آن روز او مرا فرزند خطاب کرد و حرف هایی برایم گفت که در هیچ جای تاریخ ندیده بودم...
بر حسب اتفاق دو بار دیگر ملاقاتش کردم... هر دو بار سلام گفتم... یک بار با شادی... یک بار با نگاهی که از غم لبریز شده بود... اول بار هیچ نگفت... دوم بار لبخند زد... شاید که درسش را مرور کنم... دلم برایت تنگ شده پیرمرد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:58 توسط قلم |
|
|
وقتي ديوار هاي صداقت فرو مي ريزند٬ پرندگان خیالم آشفته به هر سو هجرت می کنند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:42 توسط قلم |
|
|
کاش اشک آدم ها رنگین بود تا با پاکی آن آب روان٬ تمام حرف های نامرئی دلشان را نقاشی می کردند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:51 توسط قلم |
|
|
از چاله که در آمدم خواستم تا خدا را شکر گویم... ولی ناگاه دیدم در ته چاهم و صدایم تا به بلندای عرش او نمی رسد!...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:27 توسط قلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من... |
|
اسم: میم
اسم فامیل: میم متولد: مشهد تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، در سنه ی یک هزار و سیصد و اندی... رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه... |
| در تونل زمان |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
قلم نایب قلم |
| ساير امكانات |
|
|