![]() |
![]() |
|
|
ببخشید که بدون اجازه رفتم سر وسایلت...
ببخشید که بدون اجازت اون برگه هایی رو که جا گذاشته بودی خوندم... ببخشید که بدون اجازه اومدم تو وبلاگت... ببخشید که بدون اجازه تو مطالبت دخل و تصرف کردم... ببخشید که بدون اجازه پس وردتو عوض کردم... ببخشید که ایمیل به اون بی مودبانه ای برات فرستادم اما میخوام این اماناتت رو بریزم این تو و کاغذ ها رو بسوزونم... می دونی که ما اینجا چقدر در مضیقه هستیم... خوابگاه دیگه هیزممون رو تامین نمی کنه دیگه اگه بیای هم تا صلاح ندونم پس ورد بی پس ورد... اینم عاقبت لجبازی تا عبرتی بشوی به قول خودت برای قوم آیندگان تا امروز نوشتی به سلیقه ی خودت... از امروز بخون به سلیقه ی من از نوشته های خودت که جا گذاشتی... فقط هفته ای یه دونه... تا تموم نشن پس وردتو بهت نمیگم... سعی می کنم عین خودت بنویسم... --------------------------- *امضا: نایب قلم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:31 توسط قلم |
|
|
جز نقش تو ام بر لب ديوار نبود
جز ديدار تو ام حسرت ديدار نبود ---------------------------------- دلتنگم... سلام بر کروکودیل های شماره ی یک و سه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:2 توسط قلم |
|
|
قلقلک تصویری...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:31 توسط قلم |
|
|
یک آفتابه می کشیدم...
چرا که هر چه قیافه بگیرد در دلش چیزی نیست... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 9:26 توسط قلم |
|
|
روز سیزده همه جا شلوغ بود و هرج و مرج...
پدر بزرگم می خواند: راهنما که بود ابوالهادی... به حیرتم که در این شهر چگونه مانده آبادی!... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:4 توسط قلم |
|
|
نخواست عذر تقصير بخواهد... مرا تحقیر کرد... ولی خودش زیر ذره بین رفت!...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:4 توسط قلم |
|
|
گفتم حالا که یک تعریف بر اساس احساس گذاشتم یک تعریف هم بر مبنای علم بگذارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:37 توسط قلم |
|
|
عشق یعنی لبخند پنهانی...
عشق یعنی خواب یک عمر زمان... عشق یعنی قهر من با سرنوشت... عشق یعنی رویای کودکی... عشق یعنی التماس لحظه ها... عشق یعنی خوابیدن بیدار ها... عشق یعنی پروازی بر فراز بیداد ها... عشق یعنی پاکی روح... عشق یعنی ایمان جسم... عشق یعنی فریاد سکوت... عشق یعنی... هر چه بیشتر بگردی کمتر می بینی!... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:12 توسط قلم |
|
|
زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد!...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 8:34 توسط قلم |
|
|
همیشه می گفت تا زمانیکه حروف را به رشته واژه نکشیدی و واژه ها را لباس سخن نپوشانیدی مهلت تفکر داری...
فقط یک لحظه قبل از بیان اولین کلمه٬ آخرین مهلت تفکر است و آن لحظه ایست که هرگز جبران ندارد... چند بار فقط یک لحظه برای اولین کلمه ات فکر کردی؟ تو عادت داری که بگویی و بروی... به نام منطق بی علت بی منطقی! اغلب مثل همیشه روی اشتباهاتت خط می کشی و فکر می کنی همه چیز تمام شده است... اما نمی دانی تمام ذهن تو می تواند یک شروع باشد... بر خودخواهی هایت سجده می کنی و فکر می کنی خدا را سپاس گزاردی... ---------------------------------------- همیشه شاید یک پاک کن سمت راست صفحه نباشد که تمام اشتباهات سمت چپ را به یک اشاره پاک کند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 13:22 توسط قلم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:16 توسط قلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من... |
|
اسم: میم
اسم فامیل: میم متولد: مشهد تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، در سنه ی یک هزار و سیصد و اندی... رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه... |
| در تونل زمان |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
قلم نایب قلم |
| ساير امكانات |
|
|