من که در بی اختیاری ها تکم
لاجرم در فعل جبری مسلکم
دل به دست اختیار من نماند
چاره جز نقش نگار من نماند
جبر ما در اختیار یار بود
فاعل افعال ما٬ دلدار بود
عشوه ای فرمود ما را آن نگار
فعل صادر شد زما بی اختیار
ما همه مستیم و دل طرار ماست
اضطرار عشق او در کار ماست
مست را بی اختیاری می برد
رو به کوی بی قراری می برد
ما به یاد او خموشی می کنیم
یا به عشقش باده نوشی می کنیم
ما نبی فعل خود را مرسلیم
فعل ما٬ ماضی و ما مستقبلیم
آه ای ماضی به مستقبل مرو
رو به لغزشگاه لا تفعل مرو
هین ببین از کعبه این را تا کنشت
گل خدا٬ بلبل ملک٬ گلشن بهشت
گل تب لاهوتی ادراک ماست
گل خدای کوچکی در خاک ماست
نیست آیات بلبل کار ما
ذات گل باید بجوید خار ما
چیست بلبل؟ جلوه ی اشراق گل
ساغر بلبل به روی طاق گل
من بهاران گونه ام گل می شود
می چکانم اشک و بلبل می شود
من گلم اسرار پوشی می کند
بلبلم مشق خموشی می کند
بلبلی در نبض من٬ در خون من
بلبلی آن سوی پیرامون من
یک نفر زخم سه تارم می زند
روز و شب دیوانه وارم می زند
من نه اکنون عارف و نه زاهدم
بر شهود دیگری من شاهدم
پای در گل٬ دست در دل مانده ام
نیمه ای دل٬ نیمه ای گل مانده ام
گاه ترس تاک می گیرد مرا
گاه خوف خاک می گیرد مرا
گه چنان سر می کشم در جیب خود
که تکلم می کنم با غیب خود
گاه غرق آب های نیتم
گاه بر تابوتی از جمعیتم
گاه رسم خط کوفی می کنم
گاه مشق فیلسوفی می کنم
گاه بر شیطان خود خم می شوم
گاه صد پیمانه آدم می شوم
فاصل من تا خدا٬ تنها من است
بین من تا دوست یک پیراهن است
در تکلم حس سنگ خاره چیست
من دچار وهم رنگم چاره چیست
گاه در عصر طلایی می وزم
گاه در پارینه سنگی می خزم
شب به زحمت می روم تا جوی روز
روزهایم می رود در نهر سوز
خانه ام در جنگل انجیر هاست
کار من صیادی تصویر هاست
.
.
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوباره کامل خوندمش... کل کتاب توی ۲ساعت و شاید کمتر...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط قلم
|