![]() |
![]() |
|
|
می گفت چهار پا (دو دست و دو پا) ی حیوان مادر مرده را قیر اندود کرده و به نیم پوست گردویی اندر برده و از سقف با کشی آویخته و سبیل حیوان از بیخ سوخته...
حیوان در تکاپو برای حس گام نهادن بر زمین و... و کش٬ همان احساس معلق بودن در بی تعادلی... صدای گام هایش بر زمین هم به یاد ماندنی... بیچاره حیوان... بدبخت انسانی که بوی آدمیت ندارد!... ----------------------------------------------------------- بر گرفته از واقعیت... و اینجا همچنان رشت است... هنوز استاد را ندیده ام و دلتنگم... و دلتنگم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:29 توسط قلم |
|
|
فکر می کردیم وقتی که به سازمان انتقال خون برویم حتما دیگر بالاخره خون مردم را در سرنگ خواهیم کرد!... کلی هم ذوق و شوق داشتیم برای سولاخ کردن پیکر ملت مظلوم همیشه در صحنه!...
دلم برایشان می سوخت که باید زیر دست ما نصفه ها بیایند و همه چیزشان را هم به ما بسپرند!... وقتی که رفتیم داستان جور دیگری شروع شده بود... اولین نفر که می خواست خون بدهد همچون طایفه ی اشتران که افسار دریده اند دویدیم جلو* که استاد فرمان عقب گرد صادر کرد... گفت آقا اول بار است که خون می دهد... نه اینکه حضور شما برایشان استرس زا باشد!... (به قول مادر بزرگم نمی دانم این استرس چه کوفت و زهر ماری است که جدیدا بین جوانان باب شده است.) ما ضایع گشتیم و به عقب بر گشتیم... نفر بعد پیرمردی بود که انومین بارش بود که خون می داد... او به جای ما نیز از استاد سوال می پرسید... محل خون گیری را رویت می کرد... به ما هم دلگرمی می داد که نترسید بچه ها... خوب ببینید!... یکی گفت پدر جان قرار است شما خون بدهید ها!... حواستان که هست؟!... دور از جانم... گلاب به رویتان... و... سوزن که بالا رفت... پایین آمدنش را به خاطر ندارم!...** چشمانم را که گشودم دیدم سوزنی به قطر لوله خودکار در رگ آن پدر فرضی اندر است و خون همچون آب جوشی که از شیر سماور خارج می شود٬ با سرعت کیلومتر بر ساعت در حال خروج... ان بار رفتم که ناظر خون گیری باشم اما هیچ وقت لحظه ی زیبا و به یاد ماندنی در عمق رگ فرو رفتن سوزن را ندیدم... ---------------------------------------------------------------- * ما برای این همه عجله احیانا دلیلی جز کنجکاوی نداشتیم... همان فضولی برای علم آموزی بود و لا غیر!... ** با تمام نازکی لایه های احساسم هرگز غش نکردم حتی در کلاس تشریح که جسد شکافته مقابلم روی تخت آرمیده بود... همان توفان را می گویم... کلاس تشریح... استاد انصار... مقصر اصلی این تاخیر حضرت قلم است با آن آمدن بد موقع |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:57 توسط نایب قلم |
|
|
و...
و باز اینجا رشت است |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:36 توسط قلم |
|
|
بیست و دوم اردیبهشت بود... و یازدهمین روز از نمایشگاه کتاب... اختتامیه و... فردا تولدش بود... تقریبا یک ماهی فکرم درگیر بود که برای تولدش چی بخرم که خیلی خیلی خوشحال بشه!... تا اینکه شب بیست و دوم با کمی فضولی... و اندکی درایت... و استفاده از فقط بخشی از هوش سرشارم!... کشف کردم که چه کتاب هایی خوشحالش می کنه...
روز اختتامیه: صبح زود رفته بود نمایشگاه و قرار بود منم بهش ملحق بشم و با هم بریم خرید... یک خرید نمایشی برای کتاب های نخواسته ی من و اجرای نقشه های از پیش طراحی شده ی ذهن خلاقم!... شماره ی راهرو و غرفه ی مورد نظر رو حفظ کرده بودم که به محض نزدیک شدن به غرفه ی منظوره٬ گم بشم و به کارام برسم!... گم هم شدم!... یعنی گم که نشدم... خودم رو گموندم!... اما زود گم شده بودم!... داشتم از خدا به خاطر هوش سرشارم٬ قدردانی و تشکر می کردم که دیدم بله... غرفه ی مورد نظر به علت بازدید خصوصی بسته است... خلاصه منو پیدا کرد... اما بار دوم کارم سخت تر شده بود... دستم رو گرفته بود تا مبادا دوباره گم بشم... خیلی نگرانم شده بود و سرخی چهرش لبو رو بی خیال کرده بود... منم سیب زمینی!... انگار نه انگار که ضایع شده بودم!... نمی دونم چرا نیشم بسته نمی شد که نمی شد که نمی شد!... خنده هام بیشتر اعصابشو به هم می ریخت!... فکر کرده بود عمدی بوده!... نمی دونم چرا جدیدا عینکش بدبینی داره!... خلاصه غرفه های منظوره باز شدند و من هم٬ چونان کودکی خردسال که دست در دست پدر بزرگ سالخوردش دارد٬ دستم در دستانش قفل شده بود!... به بهانه ای واهی و با قیافه ای حق به جانب٬ دستم رو آزاد کردم... اما چشم از من بر نمی داشت... مثل عقاب همه جا رو زیر نظر داشت... نفهمیدم چه جوری٬ ولی خوب پیچوندوندمش!... بالاخره خرید کردم... و خریت کردم تنهایی برگشتم... در طول عمرم هیچ وقت این همه بارکشی نکرده بودم... در تمام مسیر بدجوری با اون چهارپای بی زبون همدردی می کردم... شاید یه چیزایی تو مایه های همذات پنداری بود!... تولدش هم برگزار شد... و آخر شب مجبورش کردم به خاطر رفتارای صبحش عذر خواهی کنه!... که صد البته نکرد!... ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- تولد... تولد... تولدش مبارک... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:40 توسط قلم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:57 توسط قلم |
|
|
امروز برای نخستین بار طراحی چهره کردیم زیر نظر استاد کروکودیل وز* کروکودیل باشی (کوکب)!...
تخته شاسی وسط سوئیت... یک دست لباس سفید هنری... کاغذ و قلم... یک ژست هنرمندانه... استراحت می کنیم... گپ دوستانه... میوه... حرکات ناموزون به همراه یک موسیقی کاملا سنتی و همراه با مردم آزاری جمعی!... یا همان توده ای!... می فهمیم که گرسنه ایم و ناهار نداریم... وی به همراه او جهت خرید سه پرس ناهار روانه ی راه همیشگی می شوند... و بنده برای ادامه ی طراحی چهره در زمان رؤیایی غروب استراحت می کنم تا خدای نا کرده چشمان زیبایم آسیب را دچار نکند!... ناهار می خوریم... ظرفی برای شستن نیست پس میوه می خوریم تا ظرف های میوه را بشوییم... استراحت بعد النهار... خوب حالا تایم طراحی فرا رسیده است... در عرض کمتر از دو ساعت بالاخره چهره ای را درسته روی کاغذ می نشانیم و نفرین روحش٬ گوشمان را می آزارد... به استاد می فرماییم که چقدر بیزار شدیم از طراحی!... استاد پیشنهاد یک عکس یادگاری می دهد با آن دوربین دیجیتالمان و می گوید خودتی رفیق!... ما که نمی فهمیم خودتی یعنی چه؟!... مگر قرار بوده کس دیگری باشیم؟!... به هر حال دوربین دیجیتال و آن پایه ی کذایی چند سانتی متری اش را به سوئیت می آوریم... در کمال ادب و احترام!... مموری فول!... وای که چقدر این جمله تهوع آور است!... اما از جایی که خداوند اگر برای اثبات حکمتش٬ دری را ببندد باز درهای رحمتش بیکران ترند... ناگهان استاد به یاد آن دوربین ناصرالدین شاهی اش می افتد... عکسی برایمان آتش می کند و ما شادمانه می گوییم: جاست پینتینگ!... ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- * بعلت مجعد بودن موهای استاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:38 توسط نایب قلم |
|
|
همچنان كه همگان من جمله خواجه ي شيرين سخن خطه ي شيراز مي دانند٬ این بنده ی حقیر با دیدن سوسک سر از پای و پای از سر باز نمی توانم شناخت و هم چون فیلی که واکسن بیهوشی بر دهان همیشه باز رگ هایش ریخته اند از هر گونه حرکتی باز می ایستم و دیگر قوات را به افعال بدل نمی نمایم... الا آژیری که از سوراخ همیشه باز تکلم گاهم به شعاع قطر مهد زمین ارسال می دارم...
حال در این بحبوحه ی افکار پولادین و آهن زده ی زندگی های پر از عمود های سوار بر چرخ افق که بازی طبقاتش نموداری سینوسی در ذهن آدمی ترسیم می کند٬ ما مجبوریم با رعب حضور عزیزانی چون موش و سوسک به رؤیا دعوت شویم و سر بر بالین کابوس بنهیم... خباثت جمعی جوانان زنده به ارواح لاوجدان٬ روح را تا سر حد دیوار وجودمان پرواز داد... ندانسته و ناخواسته بر تختی آشفته از افکار مسموم آن جمع بیدار دل فارغ از اوزان عقلی٬ نزول اجلال بنمودیم و ساعتی چند بر آن٬ علی الظاهر٬ بیاسودیم... پچ پچ های آن ارواح معدوده ی خبیثه ی مفلوکه٬ به انضمام یک گونی خنده های مخفیانه ی زیرکانه٬ شست روحمان را با تمام وجود خبرداغ کرد!... تکانی به جسم نیمه جان در خواب فرو رفته مان تزریق نمود و ناگهان همچون ماری که طعمه یافته باشد برجستیم و حرکاتی بس آکروباتیک به نمایش گزاردیم... تهدید آمیز جویای آن اسرار ریز ریز و آن خنده های بسیار چیز... اما هیچ عایدمان نشد الا مشتی اراجیف زاده از دامان حرف... همان حرف های ناشی از کمبود زمان های پر از ثانیه هایمان... به همان دنیای رفتن ها برفتیم و تا بامدادان بیاسودیم و خویشتن خویش به مرض فضولی نیازردیم... آسمان که برای بختی دیگر از هزاران بخت این زمین غلتان در خودخواهی های روزمره اش٬ باز پیراهن یکدست سپیدش را بر تن کرد٬ چشمانمان منور شد به رنگ طلایی خورشید گونه ای که در مقیاسی از طول خلاصه شده بود... ناگاه آن آژیر معروفمان فعال شد و اختیارمان از دست برون... اشتهایمان در شعله های ترس سوخت... تازه پی بردیم که آن ناجوانمردان٬ نه به ظاهر مردند و نه در صفت مرد... و ما تا بامدادان در کنار سوسکی در بستری پر از کابوس٬ رؤیا می دیدیم... ----------------------------------------------------------------- ۱. کمک یعنی این... من نمی خواستم... او از من خواست... ۲. دل در گرو محبتش من دادم... ۳. اما باری از سنگینی سکوتم کم نمی کند!... ۴. یک دوست: معمولا چراها با توجیه ها مواجه می شوند!... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0 توسط قلم |
|
|
استاد می گفت: دانشجو یعنی فضول!...
حتی باید بپرسی چرا اون جا رو واسه نشستن انتخاب کردی استاد!... --------------------------------------------------- در پایان هفته ی معلم... از خاطرات بخش انتقال خون... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:40 توسط قلم |
|
|
تقدیم به آنان که در مسیر آدمیتم چراغ به دست در تکاپو بوده اند... ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------تقدیم به آنان که نوری بودند در درازنای تاریک جهلم... تقدیم به آنان که پرواز به آدمیت را به من آموختند... می نویسم چون نوشتن به من آموختی... و می گویم چون گفتن را نیز برایم صرف کردی... می نویسم از دانش آموزی مشتاق... و برای معلمی پر مهر: آن روز که من در بستر جهل خویش در خواب زمستانی فرو رفته بودم او بود که با مشعلی کوچک ولی پر نور بر بالینم حاضر شد و درس معرفت به من آموخت... و اول ریشه ی آن را برایم صرف کرد: ع ر ف... وجود نازنینش را تا به من تنزل داد پس همگام و همراه با من تا کسب معرفت پیش رفت و مرا پیش راند... ولی شاید این را نمی دانست که روزی که دست مرا گرفت و از آن بیماری جهالت نجاتم داد٬ مهرش طوقی شد بر گردنم و مهری بر گنجینه ی دلم که از وجود او گنج ها در آن گنجاندم... روزی که دستم را گرفت و در مسیر ترقی پیش رفت مهرش دلم را خرید و از آن خود کرد... و اینک من تا به ابد بنده و مطیع اویم... بر وجود پر جودش بوسه می زنم و تا زنده ام می ستایمش... بنده ی آنم که الفبای علم و معرفت به من آموخت و دانش را کلمه به کلمه برایم معنی کرد... --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نام هایی که تا خدا خداست در تمام وجودم خانه دارند: از صدیقه جونی شروع می کنم که مربی مهدم بود و به دلیل کوچکی کودکی هایم٬ هیچ وقت بزرگی نام بزرگش را ندانستم... خانم ها: جهانگرد... خدایار*گلستانی... طالبی... مخاطب... غفاری... دلالی٬ جلالی٬ خداپرست٬ اشکذری٬ پیروزیان٬ امینی٬ زمردی٬ معلم٬ نعیمی٬ معاف پوریان٬ امام٬ صفار زاده٬ صائمی٬ مهر مشهدی٬ سلمان زاده٬ حمیدی٬ میر کمالی٬ قهرمان٬ علیپور٬ ولیپور٬ فهمیده نیا٬ رحیمی٬ اکبر نژاد٬ محمد زاده٬ میرزایی٬میر زاده٬ سالاری٬ واحدی٬ نعمتی٬ یزدانی٬ ذاکری٬ سلطانی٬ صادق زاده٬ امیر رضوی٬ ذبیحی٬ لقمانی٬ الیاسی٬ قاضی زاده٬ امامی٬ معدنیان٬ حیدری مقدم٬ معتمدی٬ حیدری زاد٬ اربابی٬ بهرامی٬ کلانی٬ حداد٬ شمس٬ حقیقی٬ هاشمی نیا٬ بهترین٬ قاسم زاده٬ شایگان٬ سلطانی نیا٬ جولایی خواه٬ حسینیان٬ کهتری٬ اکرامی٬ حکیمی... آقایان٬ نوراللهیان٬ عبایی٬ بیگله٬ معتمدی٬ وطن پور٬ حاذقی٬ بخارایی٬ محبی٬ ربیعی... اساتید خوبم: خانم حبیبی٬ آقای صابری٬ آقای سعادت٬ آقای ترجمان٬ آقای فرقان پرست٬ آقای انصار٬ آقای اشرفی... * دلم تنگ شده است... برای تمام آن روز هایی که من شاگردی بودم در کلاس درس شما... برای تمام آن خنده هایی که از همین دل امروز تنگم بر می خواست... برای تمام آن روز هایی که در های نصایح شما آویز گوشم می شد... برای تمام آن روز هایی که... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:0 توسط قلم |
|
|
همان جمله ی کوتاه در لباس حرف و همان جمله ی بزرگ به وسعت تاریخ... همان دنیای بزرگ از حق پر واژه که بزرگواریش دل دار را خون کرد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:33 توسط قلم |
|
|
من که در بی اختیاری ها تکم
لاجرم در فعل جبری مسلکم دل به دست اختیار من نماند چاره جز نقش نگار من نماند جبر ما در اختیار یار بود فاعل افعال ما٬ دلدار بود عشوه ای فرمود ما را آن نگار فعل صادر شد زما بی اختیار ما همه مستیم و دل طرار ماست اضطرار عشق او در کار ماست مست را بی اختیاری می برد رو به کوی بی قراری می برد ما به یاد او خموشی می کنیم یا به عشقش باده نوشی می کنیم ما نبی فعل خود را مرسلیم فعل ما٬ ماضی و ما مستقبلیم آه ای ماضی به مستقبل مرو رو به لغزشگاه لا تفعل مرو هین ببین از کعبه این را تا کنشت گل خدا٬ بلبل ملک٬ گلشن بهشت گل تب لاهوتی ادراک ماست گل خدای کوچکی در خاک ماست نیست آیات بلبل کار ما ذات گل باید بجوید خار ما چیست بلبل؟ جلوه ی اشراق گل ساغر بلبل به روی طاق گل من بهاران گونه ام گل می شود می چکانم اشک و بلبل می شود من گلم اسرار پوشی می کند بلبلم مشق خموشی می کند بلبلی در نبض من٬ در خون من بلبلی آن سوی پیرامون من یک نفر زخم سه تارم می زند روز و شب دیوانه وارم می زند من نه اکنون عارف و نه زاهدم بر شهود دیگری من شاهدم پای در گل٬ دست در دل مانده ام نیمه ای دل٬ نیمه ای گل مانده ام گاه ترس تاک می گیرد مرا گاه خوف خاک می گیرد مرا گه چنان سر می کشم در جیب خود که تکلم می کنم با غیب خود گاه غرق آب های نیتم گاه بر تابوتی از جمعیتم گاه رسم خط کوفی می کنم گاه مشق فیلسوفی می کنم گاه بر شیطان خود خم می شوم گاه صد پیمانه آدم می شوم فاصل من تا خدا٬ تنها من است بین من تا دوست یک پیراهن است در تکلم حس سنگ خاره چیست من دچار وهم رنگم چاره چیست گاه در عصر طلایی می وزم گاه در پارینه سنگی می خزم شب به زحمت می روم تا جوی روز روزهایم می رود در نهر سوز خانه ام در جنگل انجیر هاست کار من صیادی تصویر هاست . . . -------------------------------------- دوباره کامل خوندمش... کل کتاب توی ۲ساعت و شاید کمتر... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:50 توسط قلم |
|
|
قصه هاي كودكي هايم به دو حالت تمام مي شد:
بالا رفتيم ماست بود... قصه ي ما راست بود... پايين اومديم دوغ بود... قصه ي ما دروغ بود... حق دارم كه از سراب پايين و هيچ هاي از پوچ پرش متنفر باشم... حتي از آن سپيدي ساختگي كه تمام مزه اش به آن چاشني دروغين٬ شور باشد!... ----------------------------------------------------- مدت هاست که می خندم اما قلمم حرفی برای خنداندن ندارد... از تکرار متنفرم... بیماری مرگ نمی آورد... مرگ یعنی غرق شدن در گناه روزمرگی... پایان تولد شروع زندگیست در ماست پر از راست آن بالا... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 توسط قلم |
|
|
درک را نمی توان تزریق کرد... فهمیدن ویتامین نیست و قرصی ندارد... او هم چون او و او و او صداقتم را به ورطه ی جنون می کشید و من کاری دگر نتوانستم جز سدی از سکوت در مقابل دریای جنونم... منم همان انسان واجب الخطا هستم!... همیشه نتوانستن از عجز نیست... من اشتباه می کردم... گاهی نتوانستن های تو در نخواستن های او ریشه دارد... ریشه هایی به عمق این غم فرضی که همگان به نوک قلمم دوخته می بینند... و تو جز خنده ی من دیدی؟...
خدا را پشت آینه می گذاریم و رو به آینه ای سجده می کنیم که تمامش را گرد من فرا گرفته است!... بگذار فراموش کنم... دوستی برایم بسیار ارزشمند بود... به ارزش آن ارزش ها که تو می دانی... چیزی در ورای این افکار... به حرمت آن سکوت ها که تو می دیدی... اما شنیدی که چه ها نشنیدم!... بگذار ارزش هایم تکان نخورند... به قول استاد باید بفهمی که به که محبت می کنی... من هم بالاخره روزی یاد می گیرم... دنیا یک عمر واحد عملی است در یک آزمایشگاه شبانه روزی!... من همه را لایق حب می دانستم و صداقت... شاید اشتباهم محض بود که شیوه ام را کاربردی نبود... فکر می کردند علت سکوت هایم تقصیرم بود... سکوتم شکستم تا مقصر نمانم... صدایم را در گلویم خفه کردند... نه با حرف هایشان... بلکه با افکارشان... بار دیگر آن برچسب های عجیب نچسبیدنی... تو که می دانی... تو چرا؟!... من تو را دوست دارم... من او را دوست دارم... من همه ی دوستانم را دوست دارم... و همه٬ دوستان من بودند... از صمیم قلب... قلبم... حال فقط زمان می خواهم تا صفر شوم و جز خوبی هایشان به خاطر نیاورم... خواهش می کنم فقط از خوبی ها بگو... از خوبی های بچه ها بگو... از کودکان پاک درون این بزرگسالان آغشته به گناه... بگذار فکر کنند که من هیچ نمی فهمم... بگذار من مجنون و کودک اما بی آزار با خوبی هایشان بمانم... سکوت دنیای زیبایی دارد لبریز از واژه هایی که ما هرگز درک نمی کردیم... دنیایی شده که حتی عکس خودت هم انگار برای شکستن تو اجیر شده است... با که سخن بگویم... با که بگویم که بفهمد چه می گویم... با که بگویم که حرف هایم را بخشی از تئاتر پلید دنیا نداند و کات بدهد... برایم قصه بگو... نه از آن قصه ها که همیشه می گفتی... من حقیقت دنیا را حفظ کرده ام... یک قصه ی جدید بگو... از مدینه ی فاضله ی ابوریحان و از اتوپیای ارسطو برایم حرف بزن که دارم فراموشش می کنم... -------------------------------------------- ۱. تب دارم... ۲. سلام... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:50 توسط قلم |
|
|
آن روز عصبانی بود و سد حق مانع ورود صد حق ها میشد... فیلش یاد هندوستان که چه عرض کنم یاد شاهین شهر کرده بود و خانه ی اجدادی و این حرف ها... برگه ای به قدر چهار آ گذاشته بود و قلم به دست رو به خدا بر دو پایش خم شده بود٬ ابرو در هم کشیده بود و هر دم بر سفیدی کاغذ خطی افزون میکرد و نقشی میساخت... (قیافه اش سوژه ی عکس بود)...
چشمنده ای به آن یار بی همتا حوالت بنمودم که بیا قدری خنده به سفره ی این جمع سه نفره چاشنی کنیم که خاطره ای بماند در خاطرمان برای ابد الایام... با آن چشم دیگر چشمنده ای برایم ارسال کرد بدین مضمون: به نام خدا من هرگز پای بر دمب شیر شرزه نخواهم گذارد که مبادا عصبیتش افسار بدرد و ... من بی سلاحم و چه توانم کرد و الخ... با یک پلک بر هم نهادن محتوای چشمنده ی ترسویش را پاک بنمودم و در دل بگفتم: هان ای بزدل... به تنهایی هردوتان را از سوژه بیرون خواهم کشید... همچون مار گزیده ای که مار در تمبانش یافته است از جای بجستم و در کمتر از ثانیه از اتاق بیرون گریختم و در را محکم ببستم و با تمام قوا به خود بکشیدم... آن دو بخت برگشته یکی بر در و دو تا بر سر میکوبیدند که جانم به قربانت چه شد آخر؟!... اجماع بر این کردند که موش بود و لا تردید... از ترس عصبانیت خفته شان و از شدت خنده ی آشکارم سخن نمیتوانستم گفتن... خنده ام که خفت آرام در بگشودم و محتوای اتاق نظاره بنمودم: یکی بر فراز تخت بالایی... وان دگر بر بلندای تخت پایینی آه که هر دو آب در هاون میکوبیدند... باز خنده ام بیدار شد اما وجدانم بیدار تر و خنده ام را در فور خبه کرد... ناگاه به گذشته ها رفتم... به زمان آن چوپان دماغ دراز... نادم و پشیمان!... سر افکنده به داخل اتاق روان شدم... بپرسیدند کجا بود؟... باز هم همچون همیشه خنده ام از زیر پوستم مرا افشا کرد... به جرم شوخی بی مورد آنشب جشن پتویی به صرف قلقلک برگزار شد و تا میتوانستم٬ تا توانستند به خوردم دادند و در پایان تقاضایی بس غریب متقاضی بودند: بگو غلط کردم تا ما بشکن زنان بگوییم ایول... غلط کردم***بار آخرت باشه***ایول***غلط کردم***ایول***غل... -------------------------------------------------------------------------- طبق قوانین خوابگاه٬ تبصره ی حقوق اصحاب حق٬ افراد عصبانی فقط حق یک کار دارند: فرو کردن آلتی به اندازه ی سوراخ گوش اندرین دالان دراز بی سر و ته که اغیار آن را هندز فری می نامند و ما آن را سد حق که فرو رفتن صد حق را در این سر سرا سد میکند!... به دلیل بد آموزی واژه ی چشمک از معادل اینجایی چشمنده استفاده شده است... منگ نزنید!... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:51 توسط نایب قلم |
|
|
از دوزخ رشت؟!... دوزخ منم که در این برزخ می سوزم... زیبایی دروغ بر همه جا سایه گسترده است... می فهمی که چه می گویم؟!... خوشحالم که تو می فهمی... خوشحالم که تو نمی فهمی... خوشحالم که می فهمی عشق یعنی چه... خوشحالم که نمی فهمی دروغ یعنی چه... خوشحالم که دوستت دارم هایت بی صدا می آیند و وجودم را به آتش نمی کشند... خوشحالم که چشم هایت با دلم در گوشی حرف می زنند و من نمی شنوم... اما مهرت همچون کمند آن چوپان٬ گوسفند درونم را در پی خویش می کشاند... خوشحالم که چشمانم جز بر آسمان دلت نمی بارد تا مبادا زمین به این همه احساس از خلوص لبریزمان برچسب های نچسب وصله کند... خوشحالم که دوستت دارم هایم در این دره به خود می پیچد و می پیچد و می رقصد و می رقصد و... و پژواکش باز می گردد...
خوشحالم که از یک٬ دو برایم ماند... چمدانم پر بود که آمدم... بهلول و خرقه باز گشتم... روزی که آمدم دلم خون شد... روزی که باز می گردم قلبم پر شده است... مملو از صدای دوستت دارم هایت... پر از محبت های آرامت... دیروز برایم خواندی: زندگی عشق است... عشق افسانه نیست... آن که عشق را آفرید دیوانه نیست... عشق آن است که به یادش باشی... زندگی تویی که یادت همیشه در یادم هست... این نیست آن دروغ به وسعت تاریخ که او برایم درس گفت... این حقیقت وجود من است... کلام مرا که می شناسی... همان خفته در جوهر قلمم... باید که آرام آرام بیدارش کنم... زمستان دارد تمام می شود... می ترسم زبان به سخن بگشاید سپیدی ها برای حک کردن شان کم باشد... می ترسم باز هم همه چیز در بالا تمام شده باشد و ما این پایین بیهوده منتظران... می ترسم سفره ی قسمت را جمع کنند و دفترم نیمه تمام باز بماند... می ترسم... نه از روز آخر... از یکی مانده به آخر می ترسم... باید باقیمانده صفر باشد... من... بدون غرور... من... بدون خودخواهی... . . . من... بدون من... باید خارج قسمت تقسیم خدا بر من یک باشد... نه یک من... یک جزء... جزئی که بخشی از اوست... تمام این مدت در لباس واژه های فارغ از قید بند های جمله ساز: من... خدا... مشهد... تهران... تو... خدا... پاشاکی... ترس... کرج... اعتماد... پاشاکی... ما... خدا... او... خدا... نوشهر... اصفهان... جبر... نوشهر... من٬ تو٬ او... خدا... ما... سختی... خدا... خنده... خدا... گریه... خدا... دوست... خدا... رشت... خدا... ساری... خدا... قم... خدا... تهران... خدا... همیشه... خدا... من... تهران... خدا. تو... پاشاکی... خدا--- او... نوشهر... خدا--- نه... ما... خدا... خدا... خدا--- اینم از رمان ما... -------------------------------------------------------- برای من: دیشب اس ام اس تو رو که خوندم نفهمیدم کی خوابم برد اما صبح که بیدار شدم این رو توی دفترم نوشته بودم... برای تو و او: می دل تره تنگ بو... برای او: نام کاربری و پس وردت رو اضافه کردم... ایمیلت رو چک کن... دفترم تقدیم به تو... شنبه ها منتظر می مونم که بخونم... نمی تونم دیگه خنده دار بنویسم... نمیاد... نمیشه به زور نوشت... مطلب باید خودش به این نتیجه برسه که از نوک قلم جاری بشه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط قلم |
|
|
آینه ها کوچکتر از آنند که بزرگی پدیده ها را در خود بگنجانند!...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:26 توسط قلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من... |
|
اسم: میم
اسم فامیل: میم متولد: مشهد تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، در سنه ی یک هزار و سیصد و اندی... رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه... |
| در تونل زمان |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
قلم نایب قلم |
| ساير امكانات |
|
|