تبليغاتX
از "الف" تا "ی"...

از "الف" تا "ی"...
 
من برای نوشتن، به تهدید واژه ها جان می سپارم...
گاه به هنگام گام نهادن بر این چرخ همیشه گردون٬ آرزو می کنم کاش صدایم از گوش خودم فراتر هم برود و نیز بشنوند آن دیگرانی که باید بشنوند...
دو سه ماهیست داریم زندگی به شیوه ی سنتی را تجربه می کنیم اما تجزیه ی این تجربیات برای قوای ذهنی مان سنگین است و آن را به درد آورده است...
دو سه روزیست مایه ی حیاتمان را از لب هایمان دریغ کرده اند... چرایش به ما ربطی ندارد!... آن قدر لب نگشودیم تا با حقوق بر باد رفته مان لب هایمان را دارند برای ابد به هم می دوزند...
هر چه به اداره ی مایه ی زندگی تماس می گیریم میس می افتد!... و در پایان چنین ما را پند دادند که: نخورید و نیاشامید چرا که اسراف است... صرفه جویی... صرفه جویی... صرفه جویی...
اما نمی دانم فی ما بین این قضایا٬ النظافه من الایمان بین کدام احادیث جعلی خط گرفته شد؟!...
آشامیدن٬ اسراف... استحمام٬ تبذیر... و لابد تخلی هم تقصیر!...
در این ایام معدوده ی کثیره٬ غبطه خوردم به حال گذشتگان... آنان پاک بودند و نه به آسایش آغشته... فقط حق از آنان دریغ شد...
از ما هم حق و هم آسایش!...
حال نیز برق را از چشمانمان دود کردند!... تلفن هم که اصل و منشا خیلی چیز هاست و... و گاز!...
اما این نیست حق آدمیت... اینچنین اسیری در خور آن خلیفه الله نیست...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. قطع برق همه روزه عین ساعت گرما... دوازده تا دو... نیاز مبرم به کولر... تلویزیون سوخت... خوراکی های داخل یخچال و فریزر فاسد شد... من مریض شدم... دو سه روزه هیچی نخوردم... نتونستم بخورم... مسمومیت غذایی...
۲. جز تأسف چیزی برای خوردن ندارم... شاید یه علتشم اینه که این یکی هنوز قیمت گذاری نشده...
۳. آی کیو نامه...
۴. محکومم به جبر نبودن... یک غیبت از جنس صغری شایدم کبری... باید خوب فکر کنم... فعلا...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387 توسط قلم |
ما انسان ها در تعارفات خود آن قدر زندگی می کنیم که در میان آن ها گم می شویم... با وجود آنکه در این کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک زیاد قدم زده ایم، باز هم این راه همیشگی را گم می کنیم... هر روز عوض ساختن راه های شفاف تر و عریض تر، بر پس کوچه هایمان می افزاییم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* و اما آی کیو نامه...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط قلم |
چند ماهی می شود که به اندازه ی یک عمر ایکاش نگفتن هایم دیوار هایی به هیبت دیوار چین بر ایکاش هایم بنا کرده ام...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. شوخی بی شوخی...
۲. جدی...
۳. بر خلاف میلم برگشتم...
۴. یک هفته مراسم عروسی و غیره و غیره باعث شد که جشن روز پدر به دستان نسیان سپرده شوند...
۵. البته هدایا پیش از موعد تقدیم شد...

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط قلم |
سفر... مشهد... عروسی و این برنامه ها...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا نگهدار...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط قلم |
حد زندگی همیشه یک جواب دارد:
و آن پلی است به نام صراط!...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط قلم |
همان محبوبی که در مراحل آخر عشق، فنا را تجربه می کند...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم تیر 1387 توسط قلم |
نهایت جنون من است برای پرستش تو...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط قلم |
سه شنبه هرچی بهش گفتم بیا بلیت رو از قبل تهیه کنیم و با نزاکت سفر کنیم به خرجش نرفت که نرفت... گفت شاید فردا کارمون بیشتر طول کشید و... بالاخره متقاعدم کرد که فردا از ترمینال بریم... ساعت حرکت اتوبوس ها رو پرسیدیم تا همون ساعت ترمینال باشیم...
چهارشنبه ساعت دو و پانزده دقیقه بعد از ظهر ترمینال رشت بودیم... می دونستم که به اتوبوس ساعت دو می رسیم اما فکر نمی کردم واسه دو نفر جا نداشته باشه...
رویال...
سرویس بعدی تون واسه آرژانتین چه ساعتی حرکت می کنه؟... دو نفر ساعت چهار دارم... ولی اگه یک نفر بخواهید ساعت سه دارم... اگه تا ده دقیقه ی دیگه رزروی های ساعت سه نیومدن به نام شما میزنم...
.
.
.
داشتیم آبمیوه می خوردیم که منشی رویال گفت تشریف بیارید بلیتتون رو بگیرید...
رفت بلیت رو گرفت و گذاشت تو کیفش پاکت آبمیوه رو هم داد دست من!... گفتم صندلی چندمیم؟... گفت من میرم یه خوراکی واسه تو راه بگیرم٬ خودت از کیفم بردار و ببین... بلیت رو برداشتم... دیدم نوشته صندلی سی و هفت و سی هشت... دقیقا ردیف آخر... جایی برای اعتراض نداشتیم... دیر اقدام کرده بودیم... وقتی برگشت٬ رفتم پاکت های آبمیوه رو انداختم توی سطل زباله و برگشتم... یه حالی داشتم... همش احساس می کردم بلیتمون گم شده... دلم شور میزد... دوست داشتم زودتر بگه مسافران عزیز سوار بشن و از این چیزا که راننده گفت مسافران عزیز لطفا سوار بشید...
انگار منتظر بودم... زودی بهش گفتم بلیت رو بده... با خونسردی گفت خوب حالا دیر نمیشه... سوار شدیم در میارم... گفتم نه الان بده... ببین داره بلیتا رو اول چک می کنه... گفت باشه... اما هرچی گشت پیدا نکرد... گفت شاید دادم به تو... تو کیفت رو ببین... گفتم نه گذاشتی تو کیفت... خودم دیدم... گفت آره تو هم دیدی پس... حالا چی کار کنیم و نکنیم و... خلاصه تا بیچاره اومد یه فکری بکنه به اون آقا خوش اخلاقه ی مسئول رویال گفتم آقا اگه ما بلیتمون رو گم کنیم چی میشه؟!... خندید و گفت شوخی نکن برو سوار شو... گفتم به خدا بلیتمون گم شده... با خنده گفت همین الان دادم بهتون... حواستون کجاست؟!... گفتم می دونم بی سابقه بوده ولی چی کار کنیم خوب اتفاقه دیگه... گفت حالا بگردین پیدا نشد یه کاریش می کنم...
بهش گفتم رفتی خرید کنی شاید اونجا از کیفت افتاده... بیچاره رفت ببینه تو مغازه افتاده یا نه... نگران رفتم جلوی دفتر رویال که یه دفعه چشمم به سطل زباله افتاد... نمی دونم چی توی ذهنم گذشت که رفتم توی سطل رو نگاه کردم... دیدم به!... بـــــــــــــــــــــله!... خودشه... بلیتمون... شاهکار خودم بود... بلیت رو با پاکتای آبمیوه ها انداخته بودم در زباله دانی!... هرچی بهش زنگ زدم که برگرده جواب نداد... بلیت رو با دست راست تا جایی که جا داشت بردم بالا و واسش تکون دادم که ببینه و برگرده... خوب از حواس پرتی خودمم خندم گرفته بود... هی لبام رو جمع می کردم... باز خندم می گرفت... نمی دونم اون روز چند نفر از من ترسیدن و به خیال اینکه دیوونم ازم فاصله گرفتن... خلاصه برگشت... گفت کجا بود؟... گفتم نمی گم... خندش گرفت گفت تو کیف تو بود نه؟... میدونستی؟... می خواستی سر به سرم بذاری؟... حالا منم خندم گرفته مگه می تونم حرف بزنم... لالمونی گرفته بودم انگار... فقط می خندیدم... خلاصه بهش گفتم ببین بیا بریم تو اتوبوس همه چی رو بهت میگم... فقط اون آقاهه نبینتمون که اگه بپرسه من روم نمیشه بگم بلیت کجا بود!...
توی راه هر کدوممون یادمون میومد میزدیم زیر خنده...
خلاصه که خیلی خوش گذشت این سفرمون...
نتایج اخلاقی:
۱. همیشه شخصیتتان را از قبل تهیه فرمایید و این تایم باشید نه آن تایم...
۲. هرگز قبل از حرکت چیزی نخورید و اگر خوردید چیزی بخورید که زباله تولید نکند...
۳. قبل از اثبات اتهام یک نفر او را متهم نکنید که بعدا شدیدا خجالت خواهید کشید...
۴. همیشه خرید های سفرتان را حد اقل یک روز قبل انجام دهید...
۵. به یاد داشته باشید که وقتی همسفرتان از دست شما عصبانی است٬ بهترین مفر شما خنده ی شماست...



نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط قلم |
هر روز پنج نوبت و هر نوبت به دفعات پلي مي زنم از چشم سومم به تمام وجودت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میگن امروز مال ماست...
به فرمایش فوق اضطراری حضرت پدر آپ نمودیم...

نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط قلم |
هر روز که یکی هایی می آیند
دیگری هایی هستند که می روند
و شاید برخی از این دیگری ها با رفتن هایشان٬ یکی هایی را عزادار نبودن هایشان می سازند
و جایشان برای ابد خالی می ماند
و دیگر نیستند یکی هایی که بتوانند پر کنند این خالی بودن ها را
رفتنش تسلیت باد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز سه شنبه بر حسب اتفاق از یکی از هم کلاسی ها شنیدم
دیگر نقطه ای برای گذاشتن ندارم چرا که او خطی ساخت تا خدایش
کاش این خبر هم٬ چون سایر اخبار کذب باشد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط قلم |



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط قلم |
ديگر وزن عشقت با تحمل شانه هايم برابري نمي كند...
ديشب خواب مي ديدم كه جسم مي دهم و جان مي گيرم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. فردا رشت تا آخر هفته ي آينده...
۲. مشهد تا نمي دانم...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط قلم |
من
قرمز
آسمانی
را
دوست
دارم
.
.
.
در
فلق
بیش
از
شفق
.
.
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کی گفته همه ی پست ها باید افقی رشد کنند؟!...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط قلم |
دقیقا پنج روز از آخرین عزیمتمان به تهران گذشته بود که دوباره همان طرف ها آفتابی شدیم... و شاید هم مهتابی!...
حضرت پدر شوخیانه فرمودند: به به! فرزند گرام! منور فرمودید! به خیالمان یک ماهی می شود که زیارتتان نکرده ایم!...
بغض فرمودیم و به برمان خورد و عهد کردیم آنقدر نرویم خانه تا منت کشان ببرندمان!...
چند صبح و شامی از آن واقعه گذشت و ما تاب بیاوردیم و در رشت با درد فراق بسوختیم و سعی بر ساختن نمودیم... التماسمان کردند که بیا... گفتیم نمی شود... آخر ما قهر کرده ایم... چگونه بیاییم؟!... این طور می شکنیم!... پس نمی آییم!... اصلا امتحان داریم... ایام امتحانات که نمی شود سفر کرد!...
دوستمان دستش را بر نوک بینی مان گذارد که مبادا به درد پینوکیو علیه الرحمه دچار شویم... و آرام گفت: اِ نه بابا تو مگر امتحان هم سرت می شود؟!... نمی دانستیم!... و بسته های چند امتحان پیچیده شده برای درمان دلتنگی های همیشگی مان را پیش رویمان در محضر مبارکمان به اشارت چید و تعداد غیبت هایمان را یاد آور شد و...
حرفمان را بازپس ستاندیم و سکوت کردیم که در دم سکوت بهترین مفر است... همیشه...
فقط فرمودیم: نمی شود مادر جان... زمان تنگ است... راننده منگ است... پایمان لنگ است... خلاصه اینکه همه چیز ساز مخالف می زند... و دلیل بود که از دیگ دهانمان سر ریز شده بود...
بیست و هشت روز از آن واقعه گذشت...
ما با عکس و فیلم و صدای مادر سخن ها گفتیم و شنیدیم... تصویر پدر به تصور آوردیم... و باز هم توی سر اراده مان کوبیدیم که تحمل کن... تاب بیاور که زنده می مانی... هان ای وجدان! هش دار که اگر بخوابی سنگ خواهی شد و الخ...
دیگر خیلی وقت بود که حرف از شکستن و غرور و لجبازی گذشته بود... قصدمان آزمون اراده و صبر و این مسائل بود... ما به فنا رسیده بودیم و فی مابین الطریقین بمانده بودیم... اندر میانه ی عشق و اراده داشتیم له می شدیم... مسئله ای که لا ینحل تر از علم یا ثروت می نمود...
خورشید٬ گاه رفتنش رسیده بود و داشت برایمان خط و نشان ها می کشید که تا فردا دست به اشیای خطرناک نزنیم و در از برای غریبه ها نگشاییم و... که دوستان عزم خرید کردند و ما هم منزجر از این خرید های گاه و بیگاه٬ قرار بر فرار ارجح دانستیم و در جای خویش بماندیم...
اما ناگهان تنهایی همچون ماری بر گلویمان چنبره زد و با نیش زهر آگینش بغضمان را تحریک کرد... خفگی تنها احساسی بود که آن لحظه در فضاهای خالی ذهنمان رژه می رفت... اول گفتیم شاید مگسی٬ چیزی است و شب گذشته از سوراخی وارد آن فضای دلباز و خالی مغزمان شده و به اعماق تفکراتمان سیخ می زند... اما شدید تر که شد بر خواستیم و پرده ها کنار زدیم و پنجره ها تا آن جا که جا داشت و در توانمان بود٬ با دو دست از هم جدا کردیم... وجود مبارکمان را در میان ریل پنجره ها جای بدادیم و همچون فیلم های پر احساسی که گاها دیده بودیم٬ زانوان در بغل بگرفتیم و دیده به نظاره ی حیاط بباختیم... از خود بیخود شده بودیم با صدای مادر... ناگهان احساس کردیم که زمین دارد به ما نزدیک و نزدیک تر می شود... و دیگر فقط صدای فریاد مادر بود... و دیگر هیچ...
نمی دانیم چه گذشت در آن یک سال ثانیه٬ که صدای گرم مادر میله های سرد تخت فلزی را در دستانمان جای داد...
رنگمان فرق چندانی با گچ دیوارها نداشت...
پنجره ها با عمل عکس ببستیم و پرده ها بکشیدیم و آرام در جایمان بخسبیدیم... همچون کودکی چموش که در آغوش مادر٬ به زور لالایی های مادر به خواب رفته است...
روز آخر یا به عبارتی همان بیست و نهمین روز از دانشکده باز می گشتیم که میدان گیل و ترمینال و... داغمان را تازه کرد...
راننده به خواست ما توقفی کوتاه کرد...
پایمان که از پله ی نخست پایین گذاردیم٬ صداهایی گوشمان را نوازش داد... اندکی تأمل کردیم... گام بر غرور و اراده و همه چیز گذاردیم و عشق را از خفگی نجات دادیم... پای بر خود نهادیم و یکه و تنها به مقصد مادر سفر کردیم... به... مقصد... م...ا...د...ر...
آن شب به یاد کودکی هایمان تا صبح در آغوش مادر آرمیدیم... و تا صبح با نگاهمان چهره ی آرام مادر را نوازش ها کردیم... اما اشک جرئت حضور نداشت و نمی توانست خلوت آراممان را به خویش آلوده کند...
م
ا
د
ر
.
.
.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط قلم |
آن قدر گذشت کرده ام که از حقوق از دست رفته ام خجالت می کشم...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط قلم |
فکر می کردم خیلی زود باشد برای دیر شدن که باز هم دیر شد!...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط قلم |
بزرگی قلبم در چشمانش نگنجید...
دلم را تنگ کرد به اندازه ی چشمانش...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم تیر 1387 توسط قلم |
دوباره می خندم اما آن روز که دوباره به تو آغشته باشم و با گناه من دست به گریبان نباشم... دوباره می خندم اما آن روز که فقط تو باشم و تو باشم و تو باشم...
آن روز که تو را داشته باشم... با تو باشم... و تو باشم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و مطلب با توجه به کامنت یک دوست ناشناس بدین صورت اصلاح شد تا جای هیچ گونه شک و شبهه ای باقی نماند: خدایا! آن روز که تو را داشته باشم... با تو باشم... و تو باشم...

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم تیر 1387 توسط قلم |
درباره من...

اسم: میم...
اسم فامیل: میم...
صادره از مشهد!...
روز تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، سنه ی یک هزار و سیصد و اندی...
رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه...
پست الكترونيك
Blog Skin