همه چیز زیباست...
و خدا لبخند می زند...
و من... به عنوان بخشی از وجود خدا همیشه لبخند بر لب خواهم داشت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و من یک گاوم و خیلی هم خوشحالم...
|
از "الف" تا "ی"... من برای نوشتن، به تهدید واژه ها جان می سپارم...
|
||
|
همه خوبند...
همه چیز زیباست... و خدا لبخند می زند... و من... به عنوان بخشی از وجود خدا همیشه لبخند بر لب خواهم داشت... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و من یک گاوم و خیلی هم خوشحالم... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط قلم
|
بخش دوم...
باز دلتنگت شده ام... اما بهانه ات را نمی گیرم... ردیف وسط... نیمکت سوم... من و تو دست در دست هم... شانه به شانه... لب هایمان به خنده گشوده... معلم شاکی: "تو!"... تو را می گفت آن روز... "بگو چه گفتم؟"... و تو: "اتحاد جمله مشترک!"... معلم: "توضیح بده"... و دستان ما از هم گسست برای توضیح یک جمله مشترک!... و تو پای تابلو باز هم چشم در چشم من می خندیدی... و معلم هر لحظه سرخ تر و سرخ تر می شد... دیگر برای خودش یک پا خورشید شده بود از شدت عصبانیت!... که چه قدر خندیدی تو آن روز... "نخند!"... او گفت و تو دیگر نخندیدی... اما سکوت سرد امروز تو را ندیده بود تا به التماس یک لحظه لبخندت را آرزو کند... از نخستین روز سال نو٬ شصت و پنج روز تا تولد دوباره ات زمان باقیست... امسال زودتر دلتنگت شده ام... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. اگه اینجوری شد تقصیر این بود!... ۲. ... ۳. همین دیگه!... بخش اول... و اما خنده هايتان را از اينجا بگيريد... نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط قلم
|
دوشنبه: بخش روانی!...
بیمار: بیا ببینم بچه!... آن طرف راهرو خانمی میانسال رختخوابش را پهن کرده و مرتبا زمزمه وار کلماتی را تکرار می کند... لبش را با دندان می گزد... شاید اندکی سکوت سرد بر ذهنش حاکم است... مضطرب و نگران به اطراف می نگرد... کمی خودش را جمع و جور می کند... با صلابت تمام می گوید نه!... من هرگز خون نمی دهم... و دوباره به رفتار غریب خود ادامه می دهد... در صف خون دهندگان همه مراقبند تا مبادا به ناحق نوبت دیگری را بگیرند... و من دو هفته هر صبح چند دقیقه ای با اینان دمخور می شدم... اوایل ترسی به رنگ زرد تمام وجودم را فرا می گرفت... اگر یک گام به من می آمدند من با تمام وجودم از آن ها فاصله می گرفتم... چه در اشتباه بودم که راست می گفت آن زن غریب: دیوانگان آزادند و عقلا را به بند کشیده اند... نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط قلم
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط قلم
|
دوست داشتن یک فعل است که در واکنشی دو سویه شرکت می کند...
من که دوست بدارم ناگزیر او دوست داشته می شود... نوشته شده در تاريخ شنبه دهم اسفند 1387 توسط قلم
|
|
||