تبليغاتX
از "الف" تا "ی"...

از "الف" تا "ی"...
 
من برای نوشتن، به تهدید واژه ها جان می سپارم...

احمق بودن را دوست تر ميدارم از خر شدن...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اولا: نوك انگشتمان رنگين شد...
دوما: السلام عليك يا علي بن موسي الرضا المرتضي...
سوما:‌ دنبال برقراري بين عنوان و متن نباشيد...



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم خرداد 1388 توسط قلم |
اون روز قرار بود مثل هر جلسه يه كوئيز داشته باشيم، بعدشم درس جديد و ده دقيقه ي پاياني هم يك قصه!... شايد ليلي و مجنون، خسرو و شيرين، قصه ي سياوش شايد هم سودابه يا شايد هم تفسير ني نامه... مهم اين بود كه معلم هميشه حق انتخاب را به ما شنوندگان مي داد اما اين قصه ها چنان با جذابيت خاصي بيان مي شدند كه ما اين حق انتخاب حد اكثري رو به خود معلم واگذار مي كرديم تا بدون بحث هاي اضافي هر چه سريع تر داستان شروع بشه...
اما به رغم هميشه، معلم اون روز با اون شور و هياهوي خاص خودش وارد كلاس نشد... بلند سلام نكرد... نگفت كيفا وسط... كتابا تو كيف... برگه ها رو ميز... به نام خدا... سوال اول و آخر!... نگفت مينا ساكت... افسانه برگت رو بپوشون چشاي مينا از منم نامحرم تره!...
اون روز معلم گفت بچه ها برگه ها تو كيف... كيفا زير ميز... دهنا بسته چشا باز... ميخوام قصه بگم...
امروز شما فقط يك انتخاب داريد اونم خاله سوسكه است!...
... تا اون لحظه نمي دونستم اگه چهل نفر همزمان بخندن يه همچين صدايي ايجاد ميشه ...
مثل هميشه بالاترين نقطه ي سياه تخته با رنگ سبز نوشت: «به نام خدا»...
بعد با همون قيافه ي جدي گفت يكي كه نقاشيش خوبه بياد پاي تابلو!... افسانه رفت... معلم گفت بنر رو بكش... افسانه خنديد و معلم گفت بشين سرجات...
معلم عادت داشت كه هميشه با نقاشي به ما درس بده... بنر رو كشيد و داستان رو شروع كرد...
خاله سوسكه!...
.
.
.
خاله سوسكه رفت پيش...
.
.
.
تا اينكه رسيد به آقا موشه و گفت: آقا موشه اگه من زنت بشم وقتي عصباني بشي منو با چي ميزني؟!... آقا موشه يه نگاهي به قد و قواره ي خاله سوسكه انداخت و گفت با دمم!...
.
.
.
آخرالامر خاله سوسكه به آقا موشه رضايت داد!...
معلم با خنده ي تلخي زير لب گفت: مسئله ي كتك خوردن يك امر كاملا طبيعي است مهم اينه كه با چي بخوره!...
بعدش نقاشياش رو تكميل كرد و بالاي تخته سياه با خط درشت و گچ سفيد نوشت: «همه با هم برابرند اما برخي برابرترند!»...
بعد آقاي... در كمال همون آرامش و متانت خاص گفت: بچه ها اين جلسه واسه شما شوخي بود و خنده اما اگه تا چند سال ديگه حتي دو نفر از شما هم مفهوم اين داستان رو دريافت كنه و حرف دل من رو بفهمه من اين جلسه رو از بهترين خاطرات تدريسم ميدونم...
با اون فن و بيان خاص معلم، در اين چند سال اخير در خيلي مسائل خاله سوسكه استاد من شد...


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط قلم |

بله!...
الان يه قولي دادم به اون روحي كه با همديگه در دو تا بدنيم و مثل... توي... موندم؛ اما اين دفعه جاهاي خالي با آهو و عسل و چيزاي خوب خوب پر نميشه و قضيه به اين خوبيا تموم نميشه!... قول دادم كه آپ كنم ولي به چه قيمتي؟... هواي پيله تازه به دهنم مزه كرده بود... خيليا رو شناختم... خيليا رو كشف كردم و خيليا رو هم متاسفانه بالاجبار حذف كردم... در كل خيلي خوب بود و خوش گذشت و خيلي چيزا ياد گرفتم...
ماجرا از جايي شروع شد كه يك عدد جلسه قرار بود روز دوشنبه در فرهنگسراي خانواده برگزار بشه و من هم قرار بود برم يه سركي بكشم ببينم چه خبره و كي به كيه... از طرفي، برادر عزيز صبح زود تشريف مي بردند و بنده نميتونستم با ايشون برم و از همين رو با همين روح محترم قرار و مدار گذاشتيم كه با هم بريم... حالا بماند كه توي ايستگاه امام خميني چقدر ضايع بود كه روبروي هم وايساده بوديم با موبايل با هم حرف ميزديم و دنبال هم ميگشتيم!... و بعضيا بعضياي مظلوم رو تهديد به كشتن مي كردند كه واي به روزت اگه گم بشيم!... مي كشمت، خفت مي كنم و...!... خيلي جالبه كه ايشون فقط نگران گم شدن خودشون نبودند بلكه براي من هم دلواپسي ها داشتند!... اينم خب از همون مزاياي يك روح بودن در كالبدين است...
بالاخره به محض تهديدات خشونت بار اين نيم روح گرامي چشمان من به طرز خارق العاده اي بر دنيا گشوده شد و آنچه ناديدني بود آن ديدم و فرياد ديدم ديدم سر دادم و خلاصه با هم رفتيم...
...(بين خودمون بمونه كه تا لحظه ي پياده شدن از قطار هيچ كدوممون نميدونستيم مترو فدك همون نظام آباده و قيافه هاي پرسشگرمون احتمالا بسيار جذاب و ديدني بوده!)...
القصه اين جلسه شروع شد و ما كلي در تمام طول جلسه و حتي قبل از اون و بعد از اون و كلا خنديديم!...
...تا اينكه كلاس درس شروع شد...
اونجا يه سري حرفاي كاملا خصوصي بين ما دو نيم روح رد و بدل شد كه به موجب اين قرارداد ننگين بنده مجبور به ترك فوري پيله شدم و طبق مضمون اين تعهد نامه ي خفت بار، باز مجبور شدم كه با نيم روحم به طور همزمان و به مناسبت اين جلسه دچار به روز رساني غير منتظره و پيش بيني نشده بشم!... البته خودم هم نفهميدم چه طور شد كه چنين شد!...
البته از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون كلي چيزهاي جديد هم ياد گرفتم توي اين جلسه كه به ذكر يكي دو تا مثلا اكتفا مي كنم:
يكم: معناي دبليو دبليو دبليو!... راستي شما ميدونيد؟...
دويم: نت مثل تار عنكبوته!...
سيم: تفاوت وبلاگ و روزنامه هاي كاغذي!...
چهارم: اين مورد كاملا شخصي و خصوصي بود و فهميدم كه من هنوز فرق چوپان دروغگو و پينوكيو رو نميدونم و احتياج مبرم دارم به كلاسي در اين زمينه!...
پنجم: فهميدم كه هيچ كلاسي بدون شاگرد خود شيرين كلاس نميشه!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و اما جلسه به گزارش استار نيوز!...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط قلم |
درباره من...

اسم: میم...
اسم فامیل: میم...
صادره از مشهد!...
روز تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، سنه ی یک هزار و سیصد و اندی...
رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه...
پست الكترونيك
Blog Skin