بيمارستان بودم...
[يك سري وقايع، اتفاقات و آدم ها!]
در مسير بازگشت آنچه بر دلم گذشت با خود زمزمه ميكردم...
همين كه قلم و كاغذم را از كيفم بيرون آوردم قلم از دستم لغزيد و توي جوي آب افتاد... در آن لحظه فاجعه اي از آن بدتر ممكن نبود... تمام ذهنم پاك شد...
روز اول معلم نوشت:
:And
"!How soon it gets late"
معلم گفت: «و چه زود دير مي شود!»
دقيقا به همين صورت...
و امروز ياد تمام خاطرات گذشته ام اين را هر ثانيه هزار بار به ذهنم نهيب ميزند كه چقدر زود بود براي دير شدن... اما باز هم دير شد!...
دلم مي گيرد و بغضي گلويم را چنگ ميزند...
چه كنم كه قلمم در جوي آب لجن مال شده است!...
سال ها دلواپسي، امروز را متولد كرده است؟!... نه!... حتما هنوز هم زمان هست براي تلخ ترين تجربه ي عمرم...
هرگز براي سختي هاي زندگي غصه نخوردم و اشك نريختم... هميشه منتظر بودم تا سخت ترين و بدترینش را بيابم و بر آن اشك بريزم... هرگز لذت لبخند را از خودم دريغ نكردم... امروز هم اشك نريختم و فقط لبخند زدم... اما جا ماندم!... جا ماندم در برزخ ميان خنده و گريه...
و قطار عمر با شتاب هرچه تمام تر رو به پايان يك آغاز در حركت است...
اين جملات را به خاطر مي آورم:
«هرگز بر خاك زانو نزدم. هرگز در پيش نادرستان، خائنان، فاسدان و دشمنان مردم زانو بر خاك نزدم. در آن دقايقي كه گمان مي كردند زير آن فشار اهريمن آسا كه بر گرده ي يكپارچه جراحتم مي آوردند زانو بر خاك نهاده ام كاش جرئت داشتند و آن فاصله ي ناچيز ميان زانوي من و خاك درگاهشان را مي ديدند و مي دانستند كه آن فاصله، ناپيمودني ترين فاصله ي هستي است.»*
بياييد وقتي در جايگاه قضاوت نيستيم قضاوت نكنيم...
بياييد وقتي نقد از ما بزرگتر است ديگران را نقد نكنيم...
بياييد عقايد همديگر را بپذيريم...
بياييد به همديگر توهين نكنيم...
بياييد مسخره كردن را حتي براي دمي كنار بگذاريم...
چه لذتي دارد طعن و تحقير و تخريب؟!...
چه لذتي دارد شكستن يك فرد يا دل او؟!...
بياييد آدم باشيم... وقتي كه هر لحظه در چند قدمي مرگ با زندگي دست و پنجه نرم مي كنيم...
امروز مي نويسم تحت يك شرايط عجيب!
تحت شرايطي كه لبخندها هم دروغ مي گويند... ديگر لبخندها نماد مهرباني ها نيستند... لبخندها قيام حرف هاي تلخ درون هر آدم... لبخندها مجوز حرف هاي مسموم افكار پليد!...
تحت شرايطي كه لبخندم مات دعواي شادي و غصه شده است...
تحت شرايطي كه نبضم دو برابر ميزند و قلبم نصف!...
آري تحت شرايطي كه دايه از مادر دلسوز تر ميشود در مقام تنبيه...
تحت شرايطي كه ذهنم متمركز نمي شود و بدترين دوران را سپري مي كند...
كاش دكتر بگويد: «تمام»!... و همه چيز به همين راحتي «تمام» شود!...
...«تمام»...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
* كتاب آتش بدون دود؛ نادر ابراهيمي
