نبود كه نبود... كودكي هايم را مي گويم... بدجوري دلتنگ شده بودم... ناگهان چشمم به آغوش مادر افتاد... جايي كه حتي اگر از دست صاحبش ناله سر مي دادم باز تنها مأمنم بود... گرچه كه براي فرود به آن اندكي بيش از حد بزرگ شده بودم، اما همچون مسافري در راه مانده خود را به زور در آن جا كردم و همچون كودكي هايم خواندم: مادر جان!... من خسته شدم تابم ده!... من تشنه شدم آبم ده!...
اشك هايم جوانه مي زدند و به سرعت مي روييدند... آغوش مادر هر لحظه بزرگ و بزرگ تر مي شد... به قدر دلتنگي هاي من... دست نوازشش بر سرم بود و آرام زمزمه مي كرد: لالا لالا...
مادر آلبوم بزرگي آورد و تك تك يادگار آن روزهايم را ورق زد تا به امروز رسيد... امروزي كه باز همچون روز نخست در آغوشش آرميده بودم... جواني اش هر روز فداي كودكي هايم شد تا جوان شدم... با بغض هايم آرام گريست و از شادي هايم قهقهه سر داد... با نبودن هايم شكست و در خود فرو ريخت اما برايم لبخند زد تا صبر بياموزم...
مادر!... با تمام كودكي هايم امروز و در اين لحظه آنقدر بزرگ شده ام كه قطره قطره ي عشقت را با تمام وجودم درك كنم... گرچه آن همه عشق پاك و خالص را هرگز نخواهم توانست پاسخ گفتن...
باز هم يك سال بزرگتر شده ام...
مادر برايم بخوان...
ترانه ي عشقت را آرام آرام در گوشم زمزمه كن...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* وقتي پانزده روز اداره بازي كني... طي يك هفته به التماس و حربه ي اشك يك امضا بگيري!... و سر آخر بگويند اصل مهمترين مدركت گم شده است!... و وقتي يك مسئول اين همه بي مسئوليتي را تقبل نكند... وقتي تمام پازل برنامه ات با گم شدن مهمترين قطعه از نو به هم مي ريزد... حتي خودت هم تولدت را از ياد مي بري و دير تر از همه به ياد خودت مي افتي...
* با تشكر ويژه از دوستان خوبم كه در اين مدت نبودنم در مشكلاتي كه برايم پيش آمد با من همفكري كردند و نيز تشكر سوپر ويژه از دوستاني كه تولدم را به ياد داشتند...
* و اين هم آهنگي از امين الله رشيدي كه در اين مدت خيلي گوش مي كردم:
ديدي در آتش مي سوزم از غم فرياد من نشنيده رفتي
آتش گرفتم آنجا كه ديدم اشك مرا ناديده رفتي
