![]() |
![]() |
|
|
۱. بعضی ها به نام تجربه ی زندگی دارند مرگ را تکرار می کنند...
۲. باز گرمای هوا و گیجگولک بازی های ما... افتخار دارم که بگم بیشترین سوتی رو خودم دادم... ۳. اینجا رشت است... صدای فریاد شادی من... کارورزی در تهران... ۴. دیروز با دوستان شیرینی جور شدن کارها رو کوفت کردیم... ۵. بابام در اومد تو این گرمای هلاکت بار... ۶. کلی چیز میز تو ذهنم می پلکید ولی الان هیچی یادم نمیاد... مقصر اصلی: گرمای هوا و رطوبت بیش از حد... ۷. فردا تهران... ۸. بیست و سوم هم به دنیا می آییم... دنیایی را شاد و خودمان را عزادار می کنیم... ۹. به مرخصی می رویم... یه مدتی شرف حضور نداریم... ۱۰. فعلا خداحافظ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:49 توسط قلم |
|
|
گاه به هنگام گام نهادن بر این چرخ همیشه گردون٬ آرزو می کنم کاش صدایم از گوش خودم فراتر هم برود و نیز بشنوند آن دیگرانی که باید بشنوند...
دو سه ماهیست داریم زندگی به شیوه ی سنتی را تجربه می کنیم اما تجزیه ی این تجربیات برای قوای ذهنی مان سنگین است و آن را به درد آورده است... دو سه روزیست مایه ی حیاتمان را از لب هایمان دریغ کرده اند... چرایش به ما ربطی ندارد!... آن قدر لب نگشودیم تا با حقوق بر باد رفته مان لب هایمان را دارند برای ابد به هم می دوزند... هر چه به اداره ی مایه ی زندگی تماس می گیریم میس می افتد!... و در پایان چنین ما را پند دادند که: نخورید و نیاشامید چرا که اسراف است... صرفه جویی... صرفه جویی... صرفه جویی... اما نمی دانم فی ما بین این قضایا٬ النظافه من الایمان بین کدام احادیث جعلی خط گرفته شد؟!... آشامیدن٬ اسراف... استحمام٬ تبذیر... و لابد تخلی هم تقصیر!... در این ایام معدوده ی کثیره٬ غبطه خوردم به حال گذشتگان... آنان پاک بودند و نه به آسایش آغشته... فقط حق از آنان دریغ شد... از ما هم حق و هم آسایش!... حال نیز برق را از چشمانمان دود کردند!... تلفن هم که اصل و منشا خیلی چیز هاست و... و گاز!... اما این نیست حق آدمیت... اینچنین اسیری در خور آن خلیفه الله نیست... --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ۱. قطع برق همه روزه عین ساعت گرما... دوازده تا دو... نیاز مبرم به کولر... تلویزیون سوخت... خوراکی های داخل یخچال و فریزر فاسد شد... من مریض شدم... دو سه روزه هیچی نخوردم... نتونستم بخورم... مسمومیت غذایی... ۲. جز تأسف چیزی برای خوردن ندارم... شاید یه علتشم اینه که این یکی هنوز قیمت گذاری نشده ۳. آی کیو نامه ۴. محکومم به جبر نبودن... یک غیبت از جنس صغری شایدم کبری... باید خوب فکر کنم... فعلا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:33 توسط قلم |
|
|
ما انسان ها در تعارفات خود آن قدر زندگی می کنیم که در میان آن ها گم می شویم... با وجود آنکه در این کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک زیاد قدم زده ایم، باز هم این راه همیشگی را گم می کنیم... هر روز عوض ساختن راه های شفاف تر و عریض تر، بر پس کوچه هایمان می افزاییم...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------- * و اما آی کیو نامه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:39 توسط قلم |
|
|
چند ماهی می شود که به اندازه ی یک عمر ایکاش نگفتن هایم دیوار هایی به هیبت دیوار چین بر ایکاش هایم بنا کرده ام...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ۱. شوخی بی شوخی... ۲. جدی... ۳. بر خلاف میلم برگشتم... ۴. یک هفته مراسم عروسی و غیره و غیره باعث شد که جشن روز پدر به دستان نسیان سپرده شوند... ۵. البته هدایا پیش از موعد تقدیم شد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:18 توسط قلم |
|
|
سفر... مشهد... عروسی و این برنامه ها...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خدا نگهدار... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 17:33 توسط قلم |
|
|
حد زندگی همیشه یک جواب دارد:
و آن پلی است به نام صراط!... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:41 توسط قلم |
|
|
همان محبوبی که در مراحل آخر عشق، فنا را تجربه می کند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:7 توسط قلم |
|
|
نهایت جنون من است برای پرستش تو...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:22 توسط قلم |
|
|
سه شنبه هرچی بهش گفتم بیا بلیت رو از قبل تهیه کنیم و با نزاکت سفر کنیم به خرجش نرفت که نرفت... گفت شاید فردا کارمون بیشتر طول کشید و... بالاخره متقاعدم کرد که فردا از ترمینال بریم... ساعت حرکت اتوبوس ها رو پرسیدیم تا همون ساعت ترمینال باشیم...
چهارشنبه ساعت دو و پانزده دقیقه بعد از ظهر ترمینال رشت بودیم... می دونستم که به اتوبوس ساعت دو می رسیم اما فکر نمی کردم واسه دو نفر جا نداشته باشه... رویال... سرویس بعدی تون واسه آرژانتین چه ساعتی حرکت می کنه؟... دو نفر ساعت چهار دارم... ولی اگه یک نفر بخواهید ساعت سه دارم... اگه تا ده دقیقه ی دیگه رزروی های ساعت سه نیومدن به نام شما میزنم... . . . داشتیم آبمیوه می خوردیم که منشی رویال گفت تشریف بیارید بلیتتون رو بگیرید... رفت بلیت رو گرفت و گذاشت تو کیفش پاکت آبمیوه رو هم داد دست من!... گفتم صندلی چندمیم؟... گفت من میرم یه خوراکی واسه تو راه بگیرم٬ خودت از کیفم بردار و ببین... بلیت رو برداشتم... دیدم نوشته صندلی سی و هفت و سی هشت... دقیقا ردیف آخر... جایی برای اعتراض نداشتیم... دیر اقدام کرده بودیم... وقتی برگشت٬ رفتم پاکت های آبمیوه رو انداختم توی سطل زباله و برگشتم... یه حالی داشتم... همش احساس می کردم بلیتمون گم شده... دلم شور میزد... دوست داشتم زودتر بگه مسافران عزیز سوار بشن و از این چیزا که راننده گفت مسافران عزیز لطفا سوار بشید... انگار منتظر بودم... زودی بهش گفتم بلیت رو بده... با خونسردی گفت خوب حالا دیر نمیشه... سوار شدیم در میارم... گفتم نه الان بده... ببین داره بلیتا رو اول چک می کنه... گفت باشه... اما هرچی گشت پیدا نکرد... گفت شاید دادم به تو... تو کیفت رو ببین... گفتم نه گذاشتی تو کیفت... خودم دیدم... گفت آره تو هم دیدی پس... حالا چی کار کنیم و نکنیم و... خلاصه تا بیچاره اومد یه فکری بکنه به اون آقا خوش اخلاقه ی مسئول رویال گفتم آقا اگه ما بلیتمون رو گم کنیم چی میشه؟!... خندید و گفت شوخی نکن برو سوار شو... گفتم به خدا بلیتمون گم شده... با خنده گفت همین الان دادم بهتون... حواستون کجاست؟!... گفتم می دونم بی سابقه بوده ولی چی کار کنیم خوب اتفاقه دیگه... گفت حالا بگردین پیدا نشد یه کاریش می کنم... بهش گفتم رفتی خرید کنی شاید اونجا از کیفت افتاده... بیچاره رفت ببینه تو مغازه افتاده یا نه... نگران رفتم جلوی دفتر رویال که یه دفعه چشمم به سطل زباله افتاد... نمی دونم چی توی ذهنم گذشت که رفتم توی سطل رو نگاه کردم... دیدم به!... بـــــــــــــــــــــله!... خودشه... بلیتمون... شاهکار خودم بود... بلیت رو با پاکتای آبمیوه ها انداخته بودم در زباله دانی!... هرچی بهش زنگ زدم که برگرده جواب نداد... بلیت رو با دست راست تا جایی که جا داشت بردم بالا و واسش تکون دادم که ببینه و برگرده... خوب از حواس پرتی خودمم خندم گرفته بود... هی لبام رو جمع می کردم... باز خندم می گرفت... نمی دونم اون روز چند نفر از من ترسیدن و به خیال اینکه دیوونم ازم فاصله گرفتن... خلاصه برگشت... گفت کجا بود؟... گفتم نمی گم... خندش گرفت گفت تو کیف تو بود نه؟... میدونستی؟... می خواستی سر به سرم بذاری؟... حالا منم خندم گرفته مگه می تونم حرف بزنم... لالمونی گرفته بودم انگار... فقط می خندیدم... خلاصه بهش گفتم ببین بیا بریم تو اتوبوس همه چی رو بهت میگم... فقط اون آقاهه نبینتمون که اگه بپرسه من روم نمیشه بگم بلیت کجا بود!... توی راه هر کدوممون یادمون میومد میزدیم زیر خنده... خلاصه که خیلی خوش گذشت این سفرمون... نتایج اخلاقی: ۱. همیشه شخصیتتان را از قبل تهیه فرمایید و این تایم باشید نه آن تایم... ۲. هرگز قبل از حرکت چیزی نخورید و اگر خوردید چیزی بخورید که زباله تولید نکند... ۳. قبل از اثبات اتهام یک نفر او را متهم نکنید که بعدا شدیدا خجالت خواهید کشید... ۴. همیشه خرید های سفرتان را حد اقل یک روز قبل انجام دهید... ۵. به یاد داشته باشید که وقتی همسفرتان از دست شما عصبانی است٬ بهترین مفر شما خنده ی شماست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:9 توسط قلم |
|
|
هر روز پنج نوبت و هر نوبت به دفعات پلي مي زنم از چشم سومم به تمام وجودت...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------- میگن امروز مال ماست... به فرمایش فوق اضطراری حضرت پدر آپ نمودیم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:30 توسط قلم |
|
|
هر روز که یکی هایی می آیند
دیگری هایی هستند که می روند و شاید برخی از این دیگری ها با رفتن هایشان٬ یکی هایی را عزادار نبودن هایشان می سازند و جایشان برای ابد خالی می ماند و دیگر نیستند یکی هایی که بتوانند پر کنند این خالی بودن ها را رفتنش تسلیت باد -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- روز سه شنبه بر حسب اتفاق از یکی از هم کلاسی ها شنیدم دیگر نقطه ای برای گذاشتن ندارم چرا که او خطی ساخت تا خدایش کاش این خبر هم٬ چون سایر اخبار کذب باشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:51 توسط قلم |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:23 توسط قلم |
|
|
ديگر وزن عشقت با تحمل شانه هايم برابري نمي كند...
ديشب خواب مي ديدم كه جسم مي دهم و جان مي گيرم... -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ۱. فردا رشت تا آخر هفته ي آينده... ۲. مشهد تا نمي دانم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:42 توسط قلم |
|
|
من
قرمز آسمانی را دوست دارم . . . در فلق بیش از شفق . . . ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- کی گفته همه ی پست ها باید افقی رشد کنند؟!... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:7 توسط قلم |
|
|
دقیقا پنج روز از آخرین عزیمتمان به تهران گذشته بود که دوباره همان طرف ها آفتابی شدیم... و شاید هم مهتابی!...
حضرت پدر شوخیانه فرمودند: به به! فرزند گرام! منور فرمودید! به خیالمان یک ماهی می شود که زیارتتان نکرده ایم!... بغض فرمودیم و به برمان خورد و عهد کردیم آنقدر نرویم خانه تا منت کشان ببرندمان!... چند صبح و شامی از آن واقعه گذشت و ما تاب بیاوردیم و در رشت با درد فراق بسوختیم و سعی بر ساختن نمودیم... التماسمان کردند که بیا... گفتیم نمی شود... آخر ما قهر کرده ایم... چگونه بیاییم؟!... این طور می شکنیم!... پس نمی آییم!... اصلا امتحان داریم... ایام امتحانات که نمی شود سفر کرد!... دوستمان دستش را بر نوک بینی مان گذارد که مبادا به درد پینوکیو علیه الرحمه دچار شویم... و آرام گفت: اِ نه بابا تو مگر امتحان هم سرت می شود؟!... نمی دانستیم!... و بسته های چند امتحان پیچیده شده برای درمان دلتنگی های همیشگی مان را پیش رویمان در محضر مبارکمان به اشارت چید و تعداد غیبت هایمان را یاد آور شد و... حرفمان را بازپس ستاندیم و سکوت کردیم که در دم سکوت بهترین مفر است... همیشه... فقط فرمودیم: نمی شود مادر جان... زمان تنگ است... راننده منگ است... پایمان لنگ است... خلاصه اینکه همه چیز ساز مخالف می زند... و دلیل بود که از دیگ دهانمان سر ریز شده بود... بیست و هشت روز از آن واقعه گذشت... ما با عکس و فیلم و صدای مادر سخن ها گفتیم و شنیدیم... تصویر پدر به تصور آوردیم... و باز هم توی سر اراده مان کوبیدیم که تحمل کن... تاب بیاور که زنده می مانی... هان ای وجدان! هش دار که اگر بخوابی سنگ خواهی شد و الخ... دیگر خیلی وقت بود که حرف از شکستن و غرور و لجبازی گذشته بود... قصدمان آزمون اراده و صبر و این مسائل بود... ما به فنا رسیده بودیم و فی مابین الطریقین بمانده بودیم... اندر میانه ی عشق و اراده داشتیم له می شدیم... مسئله ای که لا ینحل تر از علم یا ثروت می نمود... خورشید٬ گاه رفتنش رسیده بود و داشت برایمان خط و نشان ها می کشید که تا فردا دست به اشیای خطرناک نزنیم و در از برای غریبه ها نگشاییم و... که دوستان عزم خرید کردند و ما هم منزجر از این خرید های گاه و بیگاه٬ قرار بر فرار ارجح دانستیم و در جای خویش بماندیم... اما ناگهان تنهایی همچون ماری بر گلویمان چنبره زد و با نیش زهر آگینش بغضمان را تحریک کرد... خفگی تنها احساسی بود که آن لحظه در فضاهای خالی ذهنمان رژه می رفت... اول گفتیم شاید مگسی٬ چیزی است و شب گذشته از سوراخی وارد آن فضای دلباز و خالی مغزمان شده و به اعماق تفکراتمان سیخ می زند... اما شدید تر که شد بر خواستیم و پرده ها کنار زدیم و پنجره ها تا آن جا که جا داشت و در توانمان بود٬ با دو دست از هم جدا کردیم... وجود مبارکمان را در میان ریل پنجره ها جای بدادیم و همچون فیلم های پر احساسی که گاها دیده بودیم٬ زانوان در بغل بگرفتیم و دیده به نظاره ی حیاط بباختیم... از خود بیخود شده بودیم با صدای مادر... ناگهان احساس کردیم که زمین دارد به ما نزدیک و نزدیک تر می شود... و دیگر فقط صدای فریاد مادر بود... و دیگر هیچ... نمی دانیم چه گذشت در آن یک سال ثانیه٬ که صدای گرم مادر میله های سرد تخت فلزی را در دستانمان جای داد... رنگمان فرق چندانی با گچ دیوارها نداشت... پنجره ها با عمل عکس ببستیم و پرده ها بکشیدیم و آرام در جایمان بخسبیدیم... همچون کودکی چموش که در آغوش مادر٬ به زور لالایی های مادر به خواب رفته است... روز آخر یا به عبارتی همان بیست و نهمین روز از دانشکده باز می گشتیم که میدان گیل و ترمینال و... داغمان را تازه کرد... راننده به خواست ما توقفی کوتاه کرد... پایمان که از پله ی نخست پایین گذاردیم٬ صداهایی گوشمان را نوازش داد... اندکی تأمل کردیم... گام بر غرور و اراده و همه چیز گذاردیم و عشق را از خفگی نجات دادیم... پای بر خود نهادیم و یکه و تنها به مقصد مادر سفر کردیم... به... مقصد... م...ا...د...ر... آن شب به یاد کودکی هایمان تا صبح در آغوش مادر آرمیدیم... و تا صبح با نگاهمان چهره ی آرام مادر را نوازش ها کردیم... اما اشک جرئت حضور نداشت و نمی توانست خلوت آراممان را به خویش آلوده کند... م ا د ر . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:21 توسط قلم |
|
|
آن قدر گذشت کرده ام که از حقوق از دست رفته ام خجالت می کشم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:12 توسط قلم |
|
|
فکر می کردم خیلی زود باشد برای دیر شدن که باز هم دیر شد!...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:17 توسط قلم |
|
|
بزرگی قلبم در چشمانش نگنجید...
دلم را تنگ کرد به اندازه ی چشمانش... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:48 توسط قلم |
|
|
دوباره می خندم اما آن روز که دوباره به تو آغشته باشم و با گناه من دست به گریبان نباشم... دوباره می خندم اما آن روز که فقط تو باشم و تو باشم و تو باشم...
آن روز که تو را داشته باشم... با تو باشم... و تو باشم... ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- و مطلب با توجه به کامنت یک دوست ناشناس بدین صورت اصلاح شد تا جای هیچ گونه شک و شبهه ای باقی نماند: خدایا! آن روز که تو را داشته باشم... با تو باشم... و تو باشم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:45 توسط قلم |
|
|
در آزمايشگاه٬ چنان محو صحنه ای بی نظیر بودم که حاضر نبودم حتی لحظه ای دیده از آن برگیرم... به گمان اینکه او کنارم ایستاده دست بر پشتش گذاشتم و طبق تعجب های همیشگی ام٬ محکم محکم تکانش می دادم و مرتب اسمش را صدا می کردم و... که ببین ببین...
اما او نه مثل همیشه٬ خیلی آرام و خونسرد دستش را بالا برد که یعنی اصبر... ناگهان برگشتم و دیدم که فلانی رفته و فلانی آمده... او رفته بود و استاد آمده بود... چنان شرمنده سر به زیر فرو بردم که... دوستان را٬ از دختر و پسر٬ خنده بیامد... گفتم ببخشید... من... یعنی... دوستم... نه... شما... من... فکر کردم شما دوستم هستید!... اصلا هیچ رقمه کلمات کنار هم نمی نشستند تا بلکه جمله ای مرا از آن برزخ برهاند... بیچاره دستی بر شانه ام گذاشت و گفت: ما هم دوست شما هستیم!... -------------------------------------------------------------------------------------------------------- - هیچ وقت تا این حد عرق نکرده بودم... - خداوند برای هیچ بنی بشری نیاورد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:19 توسط قلم |
|
|
ایام امتحانات بود و برف راه را مسدود کرده بود... اما دلشوره ی امتحانات مرا به ترمینال برد...
ساعت هشت صبح... چشمانم را که گشودم دیدم با یک ساک دستی که از خوراکی های متنوعی لبریز شده و پالتویی در دست دیگرم٬ در صف بلیت رشت در ترمینال غرب ایستاده ام... ساعت یک بعد از ظهر با سرویس ویژه به سمت رشت حرکت کردم... قبل از حرکت دیدم همه نگرانند... یکی می گفت قزوین چهل نفر از سرما هلاک شده اند... چه جرئتی!... اما چهره ی آرام راننده مدام آرامم می کرد... تا کرج فقط کناره های جاده برفی بود و خود جاده خشک... بالفور با مادرم تماس گرفتم تا او را برای کل مسیری که نمی دانستم چگونه بود و در کجایش چه حادثه ای در انتظارم نشسته٬ آرام کنم... سلام... جاده کاملا خشک است... اخبار مثل همیشه کذب محضه!... نزدیک قزوین بودیم... صدای استخوان هایم را که از سوز سرما می نالیدند به وضوح می شنیدم... اشک در چشمانم جمع شده بود... صندلی دوم بودم... برف به ارتفاع اتوبوس قد کشیده بود تا ترس مسافران را تماشا کند... جاده باریک... مسافران همه زمزمه می کردند... نمی دانم شاید ترانه ی پایان را... انگار بلیتی که در دستانمان می لرزید بلیت سفر به آخرت بود... باز در آینه نگاه کردم و چهره ی آرام و صبور راننده آرامم کرد... اما فریاد های نهان مسافران از صد شیون هم بد تر بود... باز هندزفری در گوشم و آهنگی آرام... آهنگی که مرا از این دنیا خارج می کرد... چشمانم را بستم... اشک در چشمانم جمع شده بود... آنقدر از دنیا فاصله گرفته بودم که دیگر مادر و نگرانی هایش از یادم رفته بود... ناگهان صدای آهنگ قطع شد... تازه به خودم آمدم... با دو دست اشک های دو چشم را پاک کردم... مادر بود... نمی توانستم حرفی بزنم... و دلیلی برای صدای بغض آلودم نداشتم... تنها چاره ای که پیش رو دیدم ریجکت بود... کمی آب خوردم و یک نفس آرام... به مادر گفتم همه چیز رو به راه است... جای نگرانی نیست... دیگر تماس نگیرید می خواهم بخوابم... هشت شب... خوابگاه... آن شب نگهبان اعلام کرد احتمال قطع گاز!... آذوقه ی خشک جمع کنید... نگران بودم... شب روی سیاهش بالا آمده بود و خروج ممنوع... صبح زود از استرس برف٬ قطع گاز٬ انجماد در سرمای غربت و غیره و غیره از جا پریدم... یک ساعت به اذان صبح بود... بی وقفه پرده را کنار زدم... برف حدودا یک متر... شوفاژ سرد... داغ بودم و اشکم می آمد... ناگهان بلند گفتم برف!... برف!... برویم... تو را به خدا برویم... برویم از این انجماد محض... برویم... می خواهم در خانه ی خودم بمیرم... در اتاق خودم بمیرم... برویم... تو را به خدا برویم... در راه خانه مردن بهتر از مردن در سکوت سرد غربت است... تو را به خدا برویم... من نمی خواهم زیر خروار ها سردی این برف مدفون شوم... قلبم درد گرفته بود... دیگر آرام شدم... نشستم و گریه می کردم... آرام و با التماس به دوستم گفتم بیا برویم خانه... تو را به خدا بیا برویم... و دیگر سکوت... همه چیزم کوله ی کوچکی بودکه هنگام خواب زیر سر می گذاشتم: شناسنامه٬ آلبوم٬ دفتر خاطرات و پول... تا صبح آرام خاطراتم را مرور کردم و آلبومم را ورق زدم... اولین رگه های نور که در آسمان پدیدار شد گفتم من باز می گردم... حتی به پای پیاده... کوله ام را بر دوشم گذاشتم و خواستم بروم... دوستم برای آرام کردنم پیشنهاد خرید و جمع آوری آذوقه داد... نگذاشتند بروم... و داستان از رفتن مان به نانوایی بربری شروع شد... در آن صف٬ من بودم و او بود و یک نفر دیگر... نانوا پرسید چند تا؟... او پرسید چند تا؟... من گفتم بیست تا!... دوستم گفت بیست تا!... یک نگاهش به ظرافت ما و نگاه دیگرش به ضخامت نان ها!... خنده اش بر ترس ما!... چشم غره ی دوستم... و خنده ی هر آنکس در خیابان... تمام این ماجرا در حالی بود که از لحظه ی حرکتم از تهران لب به چیزی نزده بودم و تا طبیعی شدن شرایط هم لب به چیزی نزدم... برف اشتهایم را سوزانده بود!... و این باز در حالی بود که در بهترین حالت خوراکم حد اکثر یک کف دست نان در یک روز بود... حال این منم سوژه ی آن خنده هایشان... سوژه منم من که روم خانه به خانه... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ ۱. خدایا سوژه ای طنز تر از من به ذهنت نرسید برای تفریح این جماعت آرزوی خنده به دل؟!... ۲. نان ها را در خوابگاه به این و آن های تنبلی که حال خرید نداشتند بخشیدیم... ۳. برف بازی خیلی خوش گذشت... ۴. وقتی که می روی دلم هم مرا تنها می گذارد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:51 توسط قلم |
|
|
ساعت چهار صبح بود...
تمام کتاب داستان های کودکی هایم را٬ دفتر خاطراتم را٬ نقاشی هایم را٬ آلبومم را و هر آنچه را که روحم را خرج آن ها کرده بودم در جعبه ای چیدم و راهی آن جا شدم... شهرم... شهر خودم... همان جا که به دنیا آمده بودم... همان جا که بزرگ شده بودم... و همان جا که تلخ و شیرین های به یاد ماندنی زندگی ام را برایم متولد کرده بود... همان جا که شیرینی خاطراتم را برای ابد با ذائقه ام تلفیق کرده بود تا مبادا از یادم برود... می روم حرم... مزار پدر بزرگم... و با او در آن دنیا قرارهایم را تنظیم می کنم... می روم خانه ی پدر بزرگ... تا شب دستان مادر بزرگ را در دست می گیرم و به حرف های پدر بزرگ گوش می کنم... آن ها را از بوسه سرشار می کنم... به تمام دوستانم زنگ می زنم و جویای احوالشان می شوم اما هرگز از قرارم سخنی به میان نخواهم آورد... به همه می گویم که دارم می روم سفر... می گویم سفری در پیش دارم که در آن هیچ خطری مرا تهدید نمی کند... جای نگرانی نیست... آخرین عکس یادگاری را در کنار پدر بزرگ٬ مادر بزرگ٬ پدر٬ مادر و برادرم می گیرم... تمام کتاب ها٬ دفتر خاطرات٬ نقاشی ها و آلبومم را در صندوقی در باغچه ی خانه ی پدر بزرگ به خاک می سپارم... دوازده نیمه شب... تاکسی مقابل خانه ی پدر بزرگ٬ آماده ی بردن من به حرم است... به حرم می روم و تا چهار صبح منتظر می مانم تا سفرم آغاز شود... این بار که به دنیا بیایم می خندم اما همه می گریند... آخر ساز دنیا همیشه بر خلاف میل من می زند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:40 توسط قلم |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 13:15 توسط قلم |
|
|
گوش هایی که باید بشنوند پر هستند...
تازگی ها دوست دارم آهنگ را با صدای بلند گوش کنم... آنقدر بلند که صدای هیچ کس را نشنوم... و دوست دارم آرام در دلم فریاد بزنم... آنقدر آرام که هیچ کس را یارای شنیدنش نباشد... عاشق شده ام... عاشق جنجال های صوتی در جایی دقیقا در وسط مغزم... جنجالی فی مابین اصواتی که از گوش راست و چپم وارد جمجمه ام می شوند!... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:0 توسط قلم |
|
|
آن روز کذایی که نه٬ بهتر بگویم آن شام آخر خوابی دیدم پر ماجرا... خوابی پر از یکی یکی ها... یکیشان او بود... بهترین کسی که در شش سال اخیر قدم به زندگیم گذاشت... از اولین دیدارم تا همین الان هر روز برای دیدارش به محدوده ی اتاقش رفته ام... هر بار که می بینمش انرژی می گیرم... بار ها خواستم بگویم دوستت دارم... اما واهمه ی افکار مجهول او نمی گذاشت... می ترسیدم... می ترسیدم که مبادا فکر کند چون که استاد است دوستش دارم... چون که من شاگردم و نمره لازم دوستش دارم...
یک روز همه ی اوهام را زیر پا گذاشتم و به اتاقش رفتم... آن روز قبل از اینکه من سخنی بر زبان آورم٬ او گفت که این قانون طبیعت است... اگر یک قدم به کسی نزدیک شوی٬ او یک قدم از تو فاصله می گیرد... هنوز هم نمی توانم این قانون را هضم کنم... در دلم گفتم دوستت دارم و هزاران قدم از اتاق او دور شدم٬ تا فردا... شب به او گفتم امیدوارم با یک قدم نزدیک شدنم٬ قانون زمانه هزاران قدم از من دورت نکند... دوستت دارم به خاطر خودت و خوبی هایت... من هرگز دلیلی جز دوست داشتن برای دوست داشتنت نداشته ام... دیگر شاگردت نیستم... اما همیشه استادم هستی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:30 توسط قلم |
|
|
می گفت در دنیا دروغی وجود ندارد...
می گفت همه ی دروغ ها زمانی جامه ی حقیقت می پوشند و پاک می شوند... پاک پاک... همان طور که خیلی دروغ های ازمنه ی ماضیه به وقوع پیوستند... شاید بستر دروغ تخیل باشد... یک تخیل قوی... می گفت هر کس مدعی است که می تواند دروغی به وسعت تاریخ بگوید که هرگز به وقوع نپیوندد٬ یک قدم جلو بیاید!... هیچ کس گامی به جلو بر نداشت... تازه آن جا بود که فهمیدم دروغ به این سادگی ها هم که می گویند نیست... تازه فهمیدم که هیچ کس حتی عرضه ی گفتن دروغ را هم ندارد... حتی اگر بخواهد و جرئت و جسارت آن را داشته باشد... می گفت هواپیما روزی بزرگترین دروغ دنیا بود... اما اکنون ما سوار بر این دروغ بزرگ در پی دروغ های بزرگتری هستیم... خوب که به حرف هایش فکر کردم دیدم راست می گوید... در دنیا دروغی وجود ندارد... می گفت هر دروغی ریسمانی در حقیقت دارد... دوست دارم هر روز برایم حرف بزند... که چه زیبا سخن می گوید این بشر... منحصر به فرد... هرگز آدمی به این استحکام و صلابت که از انبوه معلومات لبریز شده باشد٬ ندیده ام... ------------------------------------------------------------------------------------------------------- کروکودیل سه می گفت: شاید خود دنیا بزرگترین دروغ باشد!... نمی دانم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:15 توسط قلم |
|
|
دیشب هم چون هر شب٬ برای خواب آماده شده بودم... چراغ مطالعه را روشن کردم... دفترچه ی یادداشتم را کنارم گذاشتم و یک خودکار به رنگ مشکی از قلمدان برداشتم و شروع به نوشتن کردم... هنوز چند سطری ننوشته بودم که ناگهان چشمم به کتابی افتاد که در قفسه ی کتاب هایم بی رحمانه به من چشمک می زد... خیلی وقت بود که با بی انصافی هرچه تمام تر٬ نیمه تمام در قفسه رهایش کرده بودم... بلند شدم... کتاب را آوردم... و همچون کسی که می خواهد فال حافظ بگیرد٬ کتاب را گشودم:
روش ۷: خواندن برای درک زیبایی و جنبه های هنری مطلب ـ هوس چه رنگی دارد؟ ـ چه صدایی دارد؟ ـ چه شکلی دارد؟ ـ چه مزه ای دارد؟ ـ چه بویی دارد؟ ـ چه حرکتی دارد؟ ـ چگونه به معانی بیشتر از آنچه در ظاهر بیان شده است می توان دست یافت؟ عناوین دیگری را به صورت پیوسته تا پایان کتاب مطالعه کردم... زیبا ترین چیزی که نظرم را به خود جلب کرد٬ مطلبی بود از جبران خلیل جبران که قبلا هم در کتاب "مرد دیوانه" اش خوانده بودم: روزی چشم گفت: من فرا سوی این دره ها یک کوهسار پوشیده از مه می بینم. چقدر قشنگ است. گوش شنید و پس از چند لحظه به دقت گوش دادن گفت: این کوه کجاست؟ من آن را نمی شنوم! بعد دست به صحبت در آمد که: من عبث می کوشم٬ هرچه جستجو می کنم اثری از این کوه نمی یابم! و بعد بینی گفت: کوهی وجود ندارد! من بوی آن را استشمام نمی کنم! پس چشم روی برگرداند و آن ها همگی درباره ی اشتباه عجیبش به صحبت پرداختند. آن ها گفتند: حتما اتفاقی برای چشم افتاده است! دیگر دو ساعت به اذان صبح بود... کتاب را بستم و روی میز گذاشتم... الف الله اکبر اذان بود که بیدار شدم... جمله ای با جوهر سبز روی دفترچه ام حک شده بود که یادم نمی آمد چه زمان آن را نگاشته بودم... آنجا نوشته بود: دلم که می گیرد تمام زیبایی دنیا در خدا خلاصه می شود... و وقتی که نمی گیرد در دلم... ------------------------------------------------------------------------------------------------------ یه چیزی: اللهم العن المخابرات و جمیع الخطوط... من ایران سل الی الآی آر تی سی آی و غیره... که جمیعشان به سنگ هم نمی ارزند... یک هفته ایست که یا اس ام اس هایم ارسال نمی شوند و یا ده دوازده تایی ارسال می شوند... و در پایان: اللهم العنهم جمیعا... آمین... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:35 توسط قلم |
|
|
خنده هايم؛
گريه هايم؛ كودكي هايم كجاست؟ آه اي دزد زمان! آن زمان بي زمان من كجاست؟ آن همه ساعت من را كه ربود؟ آن همه ساعت بي عقربه ام؛ عقربه ها از پي عقربه اش را كه ربود؟ صفحه ي عقربه هايش چه كسي در پي تقدير گشود؟ كودكي هايم در ميان باغ بود باغ هايي پر از بوي خدا پر از اين گنبد دوار كبود پر از يكي بود و نبود . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 17:50 توسط قلم |
|
|
برایت می خوانم از ترانه ی عشق
با لب هایی نیمه باز و عاشق از شکوه باران با دیدگانی لبریز از اشک و من برایت می خوانم سرود هستی ام را با شوق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:20 توسط قلم |
|
|
دو نفر بودندی... که یکی علی الظاهر خدمت خالق کردندی... و کمر به طاعت اوی ببستندی... و ادعای دین و ایمان داشتندی... و لاف گزاف٬ بسیار زدندی... و سر خلق الله شیره ی بسیار بمالیدندی... خلق الله که سرشان به شیره های پر زرق و برق کذاییِ از دروغ لبریز٬ گرم می شد... به کار خویش مشغول شدندی... و به قول خواجه ی شیراز چون به خلوت رفتندی٬ آن کار دیگر کردندی...
وان دگر٬ که بدِ قصه ها بودندی... و علی الظاهر فی العیون الجمیع الاعاظم٬ دست به گردن ابلیس بودندی... و از تلبیس لبریز بودندی... و او را لیاقت صداقت اولی همی نبودندی... سرش به خویشتن خویش گرم بودندی... و کاری به کار خلق الله نداشتندی... و سرش هرگز از یخه ی خودش بیرون نیاوردندی... و به پوستین اغیار فرو نکردندی... از قضای روزگار٬ این هر دو٬ با ما رفیق و صدیق بودندی... چرا که ما با همگانیم... همانیم که همانیم... و همگان را دوست می داریم... همان جور که همان جورند... اولی بدِ دومی در نظر ما عیان ساختندی... و دومی نیکِ اولی در تخیل ما بیرق کردندی... اولی٬ دومی تحقیر بکردندی... و تحاقیرش با براهین تفسیر بکردندی... دومی از نیک های اولی پرسش ها کردندی... و نیک های وی پرستش ها کردندی... و آن بر طناب دیدگان ما آویزان نمودندی... عاقبت دومی نیک تر از اولی بشد و اولی بد تر از بد تری... ------------------------------------------------------------------------------------------------------- و ما اکنون یک دوستی داریم... و ما نیک دوستی داریم... که یک تار زلف گندیده اش به دنیا نمی دهیم... قصه ما به سر رسید و قرار بود طبق معمول قصه ها کلاغه به خونش نرسه٬ اما ما دلسوز تر از این حرف ها هستیم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:36 توسط قلم |
|
|
دیشب باز احساس کردم... احساس کردم که تمام احساساتم ته نشین شده اند... احساس می کردم که احساساتم دارند رسوب می کنند... به پشت خوابیده بودم... پشتم سنگین شده بود... انگار روحم در سطحی قرار گرفته بود که می خواهد تبخیر شود...
من نمرده بودم... اما زنده هم نبودم... چون جسمم را می دیدم... با دیدگان روحم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:48 توسط قلم |
|
و دانشجويان عزيز مي توانند تا اطلاع ثانوي از رژيم غذايي فاقد گوشت استفاده كنند... شامل تخم مرغ... تخم مرغ... و باز هم اگر شد لطفا تخم مرغ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:27 توسط قلم |
|
|
بدو الورود...
![]() اصدقاء كه به زندگي ما خشنود همي نبودندي٬ بخواستندي از عشق وافر ما به لبن سوء استفاده ها بكنندي... پس دوغ فاسد به عوض شیر براي ما بياوردندي... اما ما به هوشياري ذاتي مان افكار پليدشان بخوانديم و لب به آن توطئه نزديك نببرديم... و آنان در حیرت تشخیصمان بماندندی... ![]() ما را گرم به بساط تغذیه ی صبحگاهی شان دعوت بکردندی و برایمان پنیر مطلوبمان بیاوردندی... اما این بار توطئه شدیم... با ظرفی از هیچ پر مواجه گشتیم که در اندرون آن نامه ای فدایت شوم تعبیه شده بود بدین مضمون: شتر در خواب بیند پنبه دانه... ![]() و بعد از نهار از ترس رویت این تصاویر خشن بخسبیدیم الي المساء... ![]() یاران عزیز تر از جانمان می خواستند سوپر ریزمان کنند که با حس کنجکاوی کاراگاهانه مان جفت دستانشان را رو کردیم... خنده های مرموزشان ذهنمان را به چراگاه افکار مشکوک هدایت می کرد... در پی توطئه هاشان که ترک اتاق همی گفتند٬ به انضمام وسایل خروج اضطراری مان در این مکان ماوا گزیدیم... و تکان نخوردیم... و اصوات از نگرانی لبریزشان بشنیدیم... اما فقط زیر لب بخندیدیم... ![]() تا که ناگاه با چشمانی در مقابل دیدگانمان مواجه شدیم... دستمان رو شد... به باد کتک گرفتاندنمان... و هدایایی به محضر مبارکمان تقدیم داشتند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:6 توسط قلم |
|
|
جامه ی فعلیت پوشاندن به قوای خاموش ذهن در بستر کاغذی دنیای واژه ها... با روحی که در خون قلمم جریان دارد... همان خونی که از فاجعه ی مرگ انسانیت هر ثانیه سیاه می شود و نیازمند تصفیه...
------------------------------------------------------------ ۱. نمی فهمیدم که نمی فهمم... آن آهنگ... یاد الله اکبر آن جماعت تابوت بر دوش... و کودکی... و کودکی... و کودکی... تازه دارم می فهمم که... او لیاقت نداشت که دوستم باشد و من دوستش داشته باشم... ۲. دیشب ساعت ۹... تهران... ۳. کارورزی در تهران... بیمارستان... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 9:58 توسط قلم |
|
|
دوستت دارم... به وسعت این قلب خونین از حجم وجود یافته...
------------------------------------------------------------------- ۱. به ازای هر فرد یک مترجم لازمست... ۲. و دوستانم... بهترین سرمایه های من... خدایا ممنونم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:42 توسط قلم |
|
|
شش ماهم بود که لب به سخن گشودم...
تا هفت سالگی اجابت شدم... تا چهارده سالگی اجابت کردم... تا بیست و یک سالگی فکر کردم٬ سخن گفتم٬ اجابت شدم و اجابت کردم... و از اکنون از تو یاد گرفتم که سکوت کنم... میوه ی درخت احساسم٬ دوستت دارم هایت بودند که از اشک چشمانم در عمق رگ های احساست سیراب می شدند... تو این را خوب می دانستی که بستر اشک هایم را به گل نیالودی و در پاکی آب روان برای همیشه آرام خوابیدی... ------------------------------------------------------------------------- دلم تنگ شده است... روحش شاد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:45 توسط قلم |
|
|
ریسمان محکم محبت از من تا تو... و از ما تا خدا... از منفی ترین اعداد تا مثبت ترین رقم!...
-------------------------------------------------------------------------------------- دیشب رویای شیرین بودنت٬ ظرف پر از کابوس یکسال هرگز نبودنت را داغ کرد... از ۷۸ تا ۸۷ زیاد بود... اما نه به وسعت یک خرداد تا خرداد... دلم خیلی تنگ شده است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:40 توسط قلم |
|
|
می گفت چهار پا (دو دست و دو پا) ی حیوان مادر مرده را قیر اندود کرده و به نیم پوست گردویی اندر برده و از سقف با کشی آویخته و سبیل حیوان از بیخ سوخته...
حیوان در تکاپو برای حس گام نهادن بر زمین و... و کش٬ همان احساس معلق بودن در بی تعادلی... صدای گام هایش بر زمین هم به یاد ماندنی... بیچاره حیوان... بدبخت انسانی که بوی آدمیت ندارد!... ----------------------------------------------------------- بر گرفته از واقعیت... و اینجا همچنان رشت است... هنوز استاد را ندیده ام و دلتنگم... و دلتنگم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:29 توسط قلم |
|
|
و...
و باز اینجا رشت است |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:36 توسط قلم |
|
|
بیست و دوم اردیبهشت بود... و یازدهمین روز از نمایشگاه کتاب... اختتامیه و... فردا تولدش بود... تقریبا یک ماهی فکرم درگیر بود که برای تولدش چی بخرم که خیلی خیلی خوشحال بشه!... تا اینکه شب بیست و دوم با کمی فضولی... و اندکی درایت... و استفاده از فقط بخشی از هوش سرشارم!... کشف کردم که چه کتاب هایی خوشحالش می کنه...
روز اختتامیه: صبح زود رفته بود نمایشگاه و قرار بود منم بهش ملحق بشم و با هم بریم خرید... یک خرید نمایشی برای کتاب های نخواسته ی من و اجرای نقشه های از پیش طراحی شده ی ذهن خلاقم!... شماره ی راهرو و غرفه ی مورد نظر رو حفظ کرده بودم که به محض نزدیک شدن به غرفه ی منظوره٬ گم بشم و به کارام برسم!... گم هم شدم!... یعنی گم که نشدم... خودم رو گموندم!... اما زود گم شده بودم!... داشتم از خدا به خاطر هوش سرشارم٬ قدردانی و تشکر می کردم که دیدم بله... غرفه ی مورد نظر به علت بازدید خصوصی بسته است... خلاصه منو پیدا کرد... اما بار دوم کارم سخت تر شده بود... دستم رو گرفته بود تا مبادا دوباره گم بشم... خیلی نگرانم شده بود و سرخی چهرش لبو رو بی خیال کرده بود... منم سیب زمینی!... انگار نه انگار که ضایع شده بودم!... نمی دونم چرا نیشم بسته نمی شد که نمی شد که نمی شد!... خنده هام بیشتر اعصابشو به هم می ریخت!... فکر کرده بود عمدی بوده!... نمی دونم چرا جدیدا عینکش بدبینی داره!... خلاصه غرفه های منظوره باز شدند و من هم٬ چونان کودکی خردسال که دست در دست پدر بزرگ سالخوردش دارد٬ دستم در دستانش قفل شده بود!... به بهانه ای واهی و با قیافه ای حق به جانب٬ دستم رو آزاد کردم... اما چشم از من بر نمی داشت... مثل عقاب همه جا رو زیر نظر داشت... نفهمیدم چه جوری٬ ولی خوب پیچوندوندمش!... بالاخره خرید کردم... و خریت کردم تنهایی برگشتم... در طول عمرم هیچ وقت این همه بارکشی نکرده بودم... در تمام مسیر بدجوری با اون چهارپای بی زبون همدردی می کردم... شاید یه چیزایی تو مایه های همذات پنداری بود!... تولدش هم برگزار شد... و آخر شب مجبورش کردم به خاطر رفتارای صبحش عذر خواهی کنه!... که صد البته نکرد!... ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- تولد... تولد... تولدش مبارک... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:40 توسط قلم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:57 توسط قلم |
|
|
همچنان كه همگان من جمله خواجه ي شيرين سخن خطه ي شيراز مي دانند٬ این بنده ی حقیر با دیدن سوسک سر از پای و پای از سر باز نمی توانم شناخت و هم چون فیلی که واکسن بیهوشی بر دهان همیشه باز رگ هایش ریخته اند از هر گونه حرکتی باز می ایستم و دیگر قوات را به افعال بدل نمی نمایم... الا آژیری که از سوراخ همیشه باز تکلم گاهم به شعاع قطر مهد زمین ارسال می دارم...
حال در این بحبوحه ی افکار پولادین و آهن زده ی زندگی های پر از عمود های سوار بر چرخ افق که بازی طبقاتش نموداری سینوسی در ذهن آدمی ترسیم می کند٬ ما مجبوریم با رعب حضور عزیزانی چون موش و سوسک به رؤیا دعوت شویم و سر بر بالین کابوس بنهیم... خباثت جمعی جوانان زنده به ارواح لاوجدان٬ روح را تا سر حد دیوار وجودمان پرواز داد... ندانسته و ناخواسته بر تختی آشفته از افکار مسموم آن جمع بیدار دل فارغ از اوزان عقلی٬ نزول اجلال بنمودیم و ساعتی چند بر آن٬ علی الظاهر٬ بیاسودیم... پچ پچ های آن ارواح معدوده ی خبیثه ی مفلوکه٬ به انضمام یک گونی خنده های مخفیانه ی زیرکانه٬ شست روحمان را با تمام وجود خبرداغ کرد!... تکانی به جسم نیمه جان در خواب فرو رفته مان تزریق نمود و ناگهان همچون ماری که طعمه یافته باشد برجستیم و حرکاتی بس آکروباتیک به نمایش گزاردیم... تهدید آمیز جویای آن اسرار ریز ریز و آن خنده های بسیار چیز... اما هیچ عایدمان نشد الا مشتی اراجیف زاده از دامان حرف... همان حرف های ناشی از کمبود زمان های پر از ثانیه هایمان... به همان دنیای رفتن ها برفتیم و تا بامدادان بیاسودیم و خویشتن خویش به مرض فضولی نیازردیم... آسمان که برای بختی دیگر از هزاران بخت این زمین غلتان در خودخواهی های روزمره اش٬ باز پیراهن یکدست سپیدش را بر تن کرد٬ چشمانمان منور شد به رنگ طلایی خورشید گونه ای که در مقیاسی از طول خلاصه شده بود... ناگاه آن آژیر معروفمان فعال شد و اختیارمان از دست برون... اشتهایمان در شعله های ترس سوخت... تازه پی بردیم که آن ناجوانمردان٬ نه به ظاهر مردند و نه در صفت مرد... و ما تا بامدادان در کنار سوسکی در بستری پر از کابوس٬ رؤیا می دیدیم... ----------------------------------------------------------------- ۱. کمک یعنی این... من نمی خواستم... او از من خواست... ۲. دل در گرو محبتش من دادم... ۳. اما باری از سنگینی سکوتم کم نمی کند!... ۴. یک دوست: معمولا چراها با توجیه ها مواجه می شوند!... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0 توسط قلم |
|
|
استاد می گفت: دانشجو یعنی فضول!...
حتی باید بپرسی چرا اون جا رو واسه نشستن انتخاب کردی استاد!... --------------------------------------------------- در پایان هفته ی معلم... از خاطرات بخش انتقال خون... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:40 توسط قلم |
|
|
تقدیم به آنان که در مسیر آدمیتم چراغ به دست در تکاپو بوده اند... ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------تقدیم به آنان که نوری بودند در درازنای تاریک جهلم... تقدیم به آنان که پرواز به آدمیت را به من آموختند... می نویسم چون نوشتن به من آموختی... و می گویم چون گفتن را نیز برایم صرف کردی... می نویسم از دانش آموزی مشتاق... و برای معلمی پر مهر: آن روز که من در بستر جهل خویش در خواب زمستانی فرو رفته بودم او بود که با مشعلی کوچک ولی پر نور بر بالینم حاضر شد و درس معرفت به من آموخت... و اول ریشه ی آن را برایم صرف کرد: ع ر ف... وجود نازنینش را تا به من تنزل داد پس همگام و همراه با من تا کسب معرفت پیش رفت و مرا پیش راند... ولی شاید این را نمی دانست که روزی که دست مرا گرفت و از آن بیماری جهالت نجاتم داد٬ مهرش طوقی شد بر گردنم و مهری بر گنجینه ی دلم که از وجود او گنج ها در آن گنجاندم... روزی که دستم را گرفت و در مسیر ترقی پیش رفت مهرش دلم را خرید و از آن خود کرد... و اینک من تا به ابد بنده و مطیع اویم... بر وجود پر جودش بوسه می زنم و تا زنده ام می ستایمش... بنده ی آنم که الفبای علم و معرفت به من آموخت و دانش را کلمه به کلمه برایم معنی کرد... --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- نام هایی که تا خدا خداست در تمام وجودم خانه دارند: از صدیقه جونی شروع می کنم که مربی مهدم بود و به دلیل کوچکی کودکی هایم٬ هیچ وقت بزرگی نام بزرگش را ندانستم... خانم ها: جهانگرد... خدایار*گلستانی... طالبی... مخاطب... غفاری... دلالی٬ جلالی٬ خداپرست٬ اشکذری٬ پیروزیان٬ امینی٬ زمردی٬ معلم٬ نعیمی٬ معاف پوریان٬ امام٬ صفار زاده٬ صائمی٬ مهر مشهدی٬ سلمان زاده٬ حمیدی٬ میر کمالی٬ قهرمان٬ علیپور٬ ولیپور٬ فهمیده نیا٬ رحیمی٬ اکبر نژاد٬ محمد زاده٬ میرزایی٬میر زاده٬ سالاری٬ واحدی٬ نعمتی٬ یزدانی٬ ذاکری٬ سلطانی٬ صادق زاده٬ امیر رضوی٬ ذبیحی٬ لقمانی٬ الیاسی٬ قاضی زاده٬ امامی٬ معدنیان٬ حیدری مقدم٬ معتمدی٬ حیدری زاد٬ اربابی٬ بهرامی٬ کلانی٬ حداد٬ شمس٬ حقیقی٬ هاشمی نیا٬ بهترین٬ قاسم زاده٬ شایگان٬ سلطانی نیا٬ جولایی خواه٬ حسینیان٬ کهتری٬ اکرامی٬ حکیمی... آقایان٬ نوراللهیان٬ عبایی٬ بیگله٬ معتمدی٬ وطن پور٬ حاذقی٬ بخارایی٬ محبی٬ ربیعی... اساتید خوبم: خانم حبیبی٬ آقای صابری٬ آقای سعادت٬ آقای ترجمان٬ آقای فرقان پرست٬ آقای انصار٬ آقای اشرفی... * دلم تنگ شده است... برای تمام آن روز هایی که من شاگردی بودم در کلاس درس شما... برای تمام آن خنده هایی که از همین دل امروز تنگم بر می خواست... برای تمام آن روز هایی که در های نصایح شما آویز گوشم می شد... برای تمام آن روز هایی که... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوا |