تبليغاتX
از "الف" تا "ی"...
به همراه تنی سه از دوستان از محدوده ی پردیس به مقصد شهرداری به سمند زرد رنگی نزول اجلال نمودیم...
یکی از دوستان که احساساتی بس لطیف به نازکی برگ گل شیپوری (۱) دارد و برای کشتن سوسک هم با او عاشقانه سخن می گوید و کسب اجازت می نماید٬ در آهنگ ذوب شده بود و کم مانده بود که خواننده را نیز مشایعت کند...
چشم ها بسته بود و دستانش به حال خویش اندر بودند... شست چپ که جلو می رفت٬ شست راست به عقب رکاب می زد...
... مقصد ...
مبلغ بپرداختیم... دوستمان همچنان مستغرق در افکار خویش... داشت از آهنگ تبخیر می شد...
راننده: شهرداری...
دوستمان: باشد...
بر پهلویش کوبیدیم تا بل دیدگانش گشوده شوند...
می گفت: واقعا رسیدیم؟!!!...
------------------------------------------------------------------------
(۱) این دوست عزیز همچون شیپوری از صدا لبریز است...
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:36  توسط نایب قلم | 
فکر می کردیم وقتی که به سازمان انتقال خون برویم حتما دیگر بالاخره خون مردم را در سرنگ خواهیم کرد!... کلی هم ذوق و شوق داشتیم برای سولاخ کردن پیکر ملت مظلوم همیشه در صحنه!...
دلم برایشان می سوخت که باید زیر دست ما نصفه ها بیایند و همه چیزشان را هم به ما بسپرند!...
وقتی که رفتیم داستان جور دیگری شروع شده بود...
اولین نفر که می خواست خون بدهد همچون طایفه ی اشتران که افسار دریده اند دویدیم جلو* که استاد فرمان عقب گرد صادر کرد... گفت آقا اول بار است که خون می دهد... نه اینکه حضور شما برایشان استرس زا باشد!... (به قول مادر بزرگم نمی دانم این استرس چه کوفت و زهر ماری است که جدیدا بین جوانان باب شده است.)
ما ضایع گشتیم و به عقب بر گشتیم...
نفر بعد پیرمردی بود که انومین بارش بود که خون می داد... او به جای ما نیز از استاد سوال می پرسید... محل خون گیری را رویت می کرد... به ما هم دلگرمی می داد که نترسید بچه ها... خوب ببینید!...
یکی گفت پدر جان قرار است شما خون بدهید ها!... حواستان که هست؟!... دور از جانم... گلاب به رویتان... و...
سوزن که بالا رفت... پایین آمدنش را به خاطر ندارم!...**
چشمانم را که گشودم دیدم سوزنی به قطر لوله خودکار در رگ آن پدر فرضی اندر است و خون همچون آب جوشی که از شیر سماور خارج می شود٬ با سرعت کیلومتر بر ساعت در حال خروج...
ان بار رفتم که ناظر خون گیری باشم اما هیچ وقت لحظه ی زیبا و به یاد ماندنی در عمق رگ فرو رفتن سوزن را ندیدم...
----------------------------------------------------------------
* ما برای این همه عجله احیانا دلیلی جز کنجکاوی نداشتیم... همان فضولی برای علم آموزی بود و لا غیر!...
** با تمام نازکی لایه های احساسم هرگز غش نکردم حتی در کلاس تشریح که جسد شکافته مقابلم روی تخت آرمیده بود... همان توفان را می گویم... کلاس تشریح... استاد انصار...
مقصر اصلی این تاخیر حضرت قلم است با آن آمدن بد موقع...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:57  توسط نایب قلم | 
امروز برای نخستین بار طراحی چهره کردیم زیر نظر استاد کروکودیل وز* کروکودیل باشی (کوکب)!...
تخته شاسی وسط سوئیت... یک دست لباس سفید هنری... کاغذ و قلم... یک ژست هنرمندانه... استراحت می کنیم...
گپ دوستانه... میوه... حرکات ناموزون به همراه یک موسیقی کاملا سنتی و همراه با مردم آزاری جمعی!... یا همان توده ای!...
می فهمیم که گرسنه ایم و ناهار نداریم...
وی به همراه او جهت خرید سه پرس ناهار روانه ی راه همیشگی می شوند... و بنده برای ادامه ی طراحی چهره در زمان رؤیایی غروب استراحت می کنم تا خدای نا کرده چشمان زیبایم آسیب را دچار نکند!...
ناهار می خوریم...
ظرفی برای شستن نیست پس میوه می خوریم تا ظرف های میوه را بشوییم...
استراحت بعد النهار...
خوب حالا تایم طراحی فرا رسیده است... در عرض کمتر از دو ساعت بالاخره چهره ای را درسته روی کاغذ می نشانیم و نفرین روحش٬ گوشمان را می آزارد...
به استاد می فرماییم که چقدر بیزار شدیم از طراحی!...
استاد پیشنهاد یک عکس یادگاری می دهد با آن دوربین دیجیتالمان و می گوید خودتی رفیق!...
ما که نمی فهمیم خودتی یعنی چه؟!... مگر قرار بوده کس دیگری باشیم؟!...
به هر حال دوربین دیجیتال و آن پایه ی کذایی چند سانتی متری اش را به سوئیت می آوریم... در کمال ادب و احترام!...
مموری فول!... وای که چقدر این جمله تهوع آور است!...
اما از جایی که خداوند اگر برای اثبات حکمتش٬ دری را ببندد باز درهای رحمتش بیکران ترند... ناگهان استاد به یاد آن دوربین ناصرالدین شاهی اش می افتد... عکسی برایمان آتش می کند و ما شادمانه می گوییم: جاست پینتینگ!...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
* بعلت مجعد بودن موهای استاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:38  توسط نایب قلم | 
آن روز عصبانی بود و سد حق مانع ورود صد حق ها میشد... فیلش یاد هندوستان که چه عرض کنم یاد شاهین شهر کرده بود و خانه ی اجدادی و این حرف ها... برگه ای به قدر چهار آ گذاشته بود و قلم به دست رو به خدا بر دو پایش خم شده بود٬ ابرو در هم کشیده بود و هر دم بر سفیدی کاغذ خطی افزون میکرد و نقشی میساخت... (قیافه اش سوژه ی عکس بود)...
چشمنده ای به آن یار بی همتا حوالت بنمودم که بیا قدری خنده به سفره ی این جمع سه نفره چاشنی کنیم که خاطره ای بماند در خاطرمان برای ابد الایام...
با آن چشم دیگر چشمنده ای برایم ارسال کرد بدین مضمون:
به نام خدا
من هرگز پای بر دمب شیر شرزه نخواهم گذارد که مبادا عصبیتش افسار بدرد و ...
من بی سلاحم و چه توانم کرد و الخ...
با یک پلک بر هم نهادن محتوای چشمنده ی ترسویش را پاک بنمودم و در دل بگفتم:
هان ای بزدل... به تنهایی هردوتان را از سوژه بیرون خواهم کشید...
همچون مار گزیده ای که مار در تمبانش یافته است از جای بجستم و در کمتر از ثانیه از اتاق بیرون گریختم و در را محکم ببستم و با تمام قوا به خود بکشیدم...
آن دو بخت برگشته یکی بر در و دو تا بر سر میکوبیدند که جانم به قربانت چه شد آخر؟!...
اجماع بر این کردند که موش بود و لا تردید...
از ترس عصبانیت خفته شان و از شدت خنده ی آشکارم سخن نمیتوانستم گفتن... خنده ام که خفت آرام در بگشودم و محتوای اتاق نظاره بنمودم: یکی بر فراز تخت بالایی... وان دگر بر بلندای تخت پایینی
آه که هر دو آب در هاون میکوبیدند... باز خنده ام بیدار شد اما وجدانم بیدار تر و خنده ام را در فور خبه کرد... ناگاه به گذشته ها رفتم... به زمان آن چوپان دماغ دراز... نادم و پشیمان!... سر افکنده به داخل اتاق روان شدم... بپرسیدند کجا بود؟... باز هم همچون همیشه خنده ام از زیر پوستم مرا افشا کرد...
به جرم شوخی بی مورد آنشب جشن پتویی به صرف قلقلک برگزار شد و تا میتوانستم٬ تا توانستند به خوردم دادند و در پایان تقاضایی بس غریب متقاضی بودند:
بگو غلط کردم تا ما بشکن زنان بگوییم ایول...
غلط کردم***بار آخرت باشه***ایول***غلط کردم***ایول***غل...
--------------------------------------------------------------------------
طبق قوانین خوابگاه٬ تبصره ی حقوق اصحاب حق٬ افراد عصبانی فقط حق یک کار دارند: فرو کردن آلتی به اندازه ی سوراخ گوش  اندرین دالان دراز بی سر و ته که اغیار آن را هندز فری می نامند و ما آن را سد حق که فرو رفتن صد حق را در این سر سرا سد میکند!...
به دلیل بد آموزی واژه ی چشمک از معادل اینجایی چشمنده استفاده شده است... منگ نزنید!...
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:51  توسط نایب قلم |