اون روز قرار بود مثل هر جلسه يه كوئيز داشته باشيم، بعدشم درس جديد و ده دقيقه ي پاياني هم يك قصه!... شايد ليلي و مجنون، خسرو و شيرين، قصه ي سياوش شايد هم سودابه يا شايد هم تفسير ني نامه... مهم اين بود كه معلم هميشه حق انتخاب را به ما شنوندگان مي داد اما اين قصه ها چنان با جذابيت خاصي بيان مي شدند كه ما اين حق انتخاب حد اكثري رو به خود معلم واگذار مي كرديم تا بدون بحث هاي اضافي هر چه سريع تر داستان شروع بشه...
اما به رغم هميشه، معلم اون روز با اون شور و هياهوي خاص خودش وارد كلاس نشد... بلند سلام نكرد... نگفت كيفا وسط... كتابا تو كيف... برگه ها رو ميز... به نام خدا... سوال اول و آخر!... نگفت مينا ساكت... افسانه برگت رو بپوشون چشاي مينا از منم نامحرم تره!...
اون روز معلم گفت بچه ها برگه ها تو كيف... كيفا زير ميز... دهنا بسته چشا باز... ميخوام قصه بگم...
امروز شما فقط يك انتخاب داريد اونم خاله سوسكه است!...
... تا اون لحظه نمي دونستم اگه چهل نفر همزمان بخندن يه همچين صدايي ايجاد ميشه ...
مثل هميشه بالاترين نقطه ي سياه تخته با رنگ سبز نوشت: «به نام خدا»...
بعد با همون قيافه ي جدي گفت يكي كه نقاشيش خوبه بياد پاي تابلو!... افسانه رفت... معلم گفت بنر رو بكش... افسانه خنديد و معلم گفت بشين سرجات...
معلم عادت داشت كه هميشه با نقاشي به ما درس بده... بنر رو كشيد و داستان رو شروع كرد...
خاله سوسكه!...
.
.
.
خاله سوسكه رفت پيش...
.
.
.
تا اينكه رسيد به آقا موشه و گفت: آقا موشه اگه من زنت بشم وقتي عصباني بشي منو با چي ميزني؟!... آقا موشه يه نگاهي به قد و قواره ي خاله سوسكه انداخت و گفت با دمم!...
.
.
.
آخرالامر خاله سوسكه به آقا موشه رضايت داد!...
معلم با خنده ي تلخي زير لب گفت: مسئله ي كتك خوردن يك امر كاملا طبيعي است مهم اينه كه با چي بخوره!...
بعدش نقاشياش رو تكميل كرد و بالاي تخته سياه با خط درشت و گچ سفيد نوشت: «همه با هم برابرند اما برخي برابرترند!»...
بعد آقاي... در كمال همون آرامش و متانت خاص گفت: بچه ها اين جلسه واسه شما شوخي بود و خنده اما اگه تا چند سال ديگه حتي دو نفر از شما هم مفهوم اين داستان رو دريافت كنه و حرف دل من رو بفهمه من اين جلسه رو از بهترين خاطرات تدريسم ميدونم...
با اون فن و بيان خاص معلم، در اين چند سال اخير در خيلي مسائل خاله سوسكه استاد من شد...
اما به رغم هميشه، معلم اون روز با اون شور و هياهوي خاص خودش وارد كلاس نشد... بلند سلام نكرد... نگفت كيفا وسط... كتابا تو كيف... برگه ها رو ميز... به نام خدا... سوال اول و آخر!... نگفت مينا ساكت... افسانه برگت رو بپوشون چشاي مينا از منم نامحرم تره!...
اون روز معلم گفت بچه ها برگه ها تو كيف... كيفا زير ميز... دهنا بسته چشا باز... ميخوام قصه بگم...
امروز شما فقط يك انتخاب داريد اونم خاله سوسكه است!...
... تا اون لحظه نمي دونستم اگه چهل نفر همزمان بخندن يه همچين صدايي ايجاد ميشه ...
مثل هميشه بالاترين نقطه ي سياه تخته با رنگ سبز نوشت: «به نام خدا»...
بعد با همون قيافه ي جدي گفت يكي كه نقاشيش خوبه بياد پاي تابلو!... افسانه رفت... معلم گفت بنر رو بكش... افسانه خنديد و معلم گفت بشين سرجات...
معلم عادت داشت كه هميشه با نقاشي به ما درس بده... بنر رو كشيد و داستان رو شروع كرد...
خاله سوسكه!...
.
.
.
خاله سوسكه رفت پيش...
.
.
.
تا اينكه رسيد به آقا موشه و گفت: آقا موشه اگه من زنت بشم وقتي عصباني بشي منو با چي ميزني؟!... آقا موشه يه نگاهي به قد و قواره ي خاله سوسكه انداخت و گفت با دمم!...
.
.
.
آخرالامر خاله سوسكه به آقا موشه رضايت داد!...
معلم با خنده ي تلخي زير لب گفت: مسئله ي كتك خوردن يك امر كاملا طبيعي است مهم اينه كه با چي بخوره!...
بعدش نقاشياش رو تكميل كرد و بالاي تخته سياه با خط درشت و گچ سفيد نوشت: «همه با هم برابرند اما برخي برابرترند!»...
بعد آقاي... در كمال همون آرامش و متانت خاص گفت: بچه ها اين جلسه واسه شما شوخي بود و خنده اما اگه تا چند سال ديگه حتي دو نفر از شما هم مفهوم اين داستان رو دريافت كنه و حرف دل من رو بفهمه من اين جلسه رو از بهترين خاطرات تدريسم ميدونم...
با اون فن و بيان خاص معلم، در اين چند سال اخير در خيلي مسائل خاله سوسكه استاد من شد...
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط قلم
|
