<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از &quot;الف&quot; تا &quot;ی&quot;...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Jul 2008 08:18:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شهر فرنگ...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>۱. بعضی ها به نام تجربه ی زندگی دارند مرگ را تکرار می کنند...&lt;BR&gt;۲. باز گرمای هوا و گیجگولک بازی های ما... افتخار دارم که بگم بیشترین سوتی رو خودم دادم...&lt;BR&gt;۳. اینجا رشت است... صدای فریاد شادی من... کارورزی در تهران...&lt;BR&gt;۴. دیروز با دوستان شیرینی جور شدن کارها رو کوفت کردیم...&lt;BR&gt;۵. بابام در اومد تو این گرمای هلاکت بار...&lt;BR&gt;۶. کلی چیز میز تو ذهنم می پلکید ولی الان هیچی یادم نمیاد... مقصر اصلی: گرمای هوا و رطوبت بیش از حد...&lt;BR&gt;۷. فردا تهران...&lt;BR&gt;۸. بیست و سوم هم به دنیا می آییم... دنیایی را شاد و خودمان را عزادار می کنیم...&lt;BR&gt;۹. به مرخصی می رویم... یه مدتی شرف حضور نداریم...&lt;BR&gt;۱۰. فعلا خداحافظ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 08:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alef-ye&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>alef-ye</dc:creator>
<guid>http://alef-ye.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یا بکش... یا دانه ده... یا از قفس آزاد کن...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>گاه به هنگام گام نهادن بر این چرخ همیشه گردون٬ آرزو می کنم کاش صدایم از گوش خودم فراتر هم برود و نیز بشنوند آن دیگرانی که باید بشنوند...&lt;BR&gt;دو سه ماهیست داریم زندگی به شیوه ی سنتی را تجربه می کنیم اما تجزیه ی این تجربیات برای قوای ذهنی مان سنگین است و آن را به درد آورده است...&lt;BR&gt;دو سه روزیست مایه ی حیاتمان را از لب هایمان دریغ کرده اند... چرایش به ما ربطی ندارد!... آن قدر لب نگشودیم تا با حقوق بر باد رفته مان لب هایمان را دارند برای ابد به هم می دوزند...&lt;BR&gt;هر چه به اداره ی مایه ی زندگی تماس می گیریم میس می افتد!... و در پایان چنین ما را پند دادند که: نخورید و نیاشامید چرا که اسراف است... صرفه جویی... صرفه جویی... صرفه جویی...&lt;BR&gt;اما نمی دانم فی ما بین این قضایا٬ النظافه من الایمان بین کدام احادیث جعلی خط گرفته شد؟!...&lt;BR&gt;آشامیدن٬ اسراف... استحمام٬ تبذیر... و لابد تخلی هم تقصیر!...&lt;BR&gt;در این ایام معدوده ی کثیره٬ غبطه خوردم به حال گذشتگان... آنان پاک بودند و نه به آسایش آغشته... فقط حق از آنان دریغ شد...&lt;BR&gt;از ما هم حق و هم آسایش!...&lt;BR&gt;حال نیز برق را از چشمانمان دود کردند!... تلفن هم که اصل و منشا خیلی چیز هاست و... و گاز!...&lt;BR&gt;اما این نیست حق آدمیت... اینچنین اسیری در خور آن خلیفه الله نیست...&lt;BR&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;BR&gt;۱. قطع برق همه روزه عین ساعت گرما... دوازده تا دو... نیاز مبرم به کولر... تلویزیون سوخت... خوراکی های داخل یخچال و فریزر فاسد شد... من مریض شدم... دو سه روزه هیچی نخوردم... نتونستم بخورم... مسمومیت غذایی...&lt;BR&gt;۲. جز تأسف چیزی برای خوردن ندارم... شاید یه علتشم اینه که این یکی هنوز قیمت گذاری نشده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;...&lt;BR&gt;۳. &lt;A href=&quot;http://iqbahal.blogfa.com/post-295.aspx&quot; target=_blank&gt;آی کیو&lt;/A&gt; نامه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;...&lt;BR&gt;۴. محکومم به جبر نبودن... یک غیبت از جنس صغری شایدم کبری... باید خوب فکر کنم... فعلا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt;...</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 04:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alef-ye&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>alef-ye</dc:creator>
<guid>http://alef-ye.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط یک دلیل منطقی!...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>ما انسان ها در تعارفات خود آن قدر زندگی می کنیم که در میان آن ها گم می شویم... با وجود آنکه در این کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک زیاد قدم زده ایم، باز هم این راه همیشگی را گم می کنیم... هر روز عوض ساختن راه های شفاف تر و عریض تر، بر پس کوچه هایمان می افزاییم...&lt;BR&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;BR&gt;* و اما &lt;A href=&quot;http://iqbahal.blogfa.com/post-295.aspx&quot; target=_blank&gt;آی کیو&lt;/A&gt; نامه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;...</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 07:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alef-ye&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>alef-ye</dc:creator>
<guid>http://alef-ye.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاش...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>چند ماهی می شود که به اندازه ی یک عمر ایکاش نگفتن هایم دیوار هایی به هیبت دیوار چین بر ایکاش هایم بنا کرده ام...&lt;BR&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;BR&gt;۱. شوخی بی شوخی...&lt;BR&gt;۲. جدی...&lt;BR&gt;۳. بر خلاف میلم برگشتم...&lt;BR&gt;۴. یک هفته مراسم عروسی و غیره و غیره باعث شد که جشن روز پدر به دستان نسیان سپرده شوند...&lt;BR&gt;۵. البته هدایا پیش از موعد تقدیم شد...</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 06:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alef-ye&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>alef-ye</dc:creator>
<guid>http://alef-ye.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی الحساب...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>سفر... مشهد... عروسی و این برنامه ها...&lt;BR&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;BR&gt;خدا نگهدار...</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 14:02:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alef-ye&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>alef-ye</dc:creator>
<guid>http://alef-ye.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Limit...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>حد زندگی همیشه یک جواب دارد:&lt;BR&gt;و آن پلی است به نام صراط!...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 11:11:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alef-ye&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>alef-ye</dc:creator>
<guid>http://alef-ye.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و صداقت...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>همان محبوبی که در مراحل آخر عشق، فنا را تجربه می کند...</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 06:37:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alef-ye&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>alef-ye</dc:creator>
<guid>http://alef-ye.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>نهایت جنون من است برای پرستش تو...</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 07:51:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alef-ye&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>alef-ye</dc:creator>
<guid>http://alef-ye.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتی سفر بیا منم با خودت ببر...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>سه شنبه هرچی بهش گفتم بیا بلیت رو از قبل تهیه کنیم و با نزاکت سفر کنیم به خرجش نرفت که نرفت... گفت شاید فردا کارمون بیشتر طول کشید و... بالاخره متقاعدم کرد که فردا از ترمینال بریم... ساعت حرکت اتوبوس ها رو پرسیدیم تا همون ساعت ترمینال باشیم...&lt;BR&gt;چهارشنبه ساعت دو و پانزده دقیقه بعد از ظهر ترمینال رشت بودیم... می دونستم که به اتوبوس ساعت دو می رسیم اما فکر نمی کردم واسه دو نفر جا نداشته باشه...&lt;BR&gt;رویال...&lt;BR&gt;سرویس بعدی تون واسه آرژانتین چه ساعتی حرکت می کنه؟... دو نفر ساعت چهار دارم... ولی اگه یک نفر بخواهید ساعت سه دارم... اگه تا ده دقیقه ی دیگه رزروی های ساعت سه نیومدن به نام شما میزنم...&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;داشتیم آبمیوه می خوردیم که منشی رویال گفت تشریف بیارید بلیتتون رو بگیرید...&lt;BR&gt;رفت بلیت رو گرفت و گذاشت تو کیفش پاکت آبمیوه رو هم داد دست من!... گفتم صندلی چندمیم؟... گفت من میرم یه خوراکی واسه تو راه بگیرم٬ خودت از کیفم بردار و ببین... بلیت رو برداشتم... دیدم نوشته صندلی سی و هفت و سی هشت... دقیقا ردیف آخر... جایی برای اعتراض نداشتیم... دیر اقدام کرده بودیم... وقتی برگشت٬ رفتم پاکت های آبمیوه رو انداختم توی سطل زباله و برگشتم... یه حالی داشتم... همش احساس می کردم بلیتمون گم شده... دلم شور میزد... دوست داشتم زودتر بگه مسافران عزیز سوار بشن و از این چیزا که راننده گفت مسافران عزیز لطفا سوار بشید...&lt;BR&gt;انگار منتظر بودم... زودی بهش گفتم بلیت رو بده... با خونسردی گفت خوب حالا دیر نمیشه... سوار شدیم در میارم... گفتم نه الان بده... ببین داره بلیتا رو اول چک می کنه... گفت باشه... اما هرچی گشت پیدا نکرد... گفت شاید دادم به تو... تو کیفت رو ببین... گفتم نه گذاشتی تو کیفت... خودم دیدم... گفت آره تو هم دیدی پس... حالا چی کار کنیم و نکنیم و... خلاصه تا بیچاره اومد یه فکری بکنه به اون آقا خوش اخلاقه ی مسئول رویال گفتم آقا اگه ما بلیتمون رو گم کنیم چی میشه؟!... خندید و گفت شوخی نکن برو سوار شو... گفتم به خدا بلیتمون گم شده... با خنده گفت همین الان دادم بهتون... حواستون کجاست؟!... گفتم می دونم بی سابقه بوده ولی چی کار کنیم خوب اتفاقه دیگه... گفت حالا بگردین پیدا نشد یه کاریش می کنم...&lt;BR&gt;بهش گفتم رفتی خرید کنی شاید اونجا از کیفت افتاده... بیچاره رفت ببینه تو مغازه افتاده یا نه... نگران رفتم جلوی دفتر رویال که یه دفعه چشمم به سطل زباله افتاد... نمی دونم چی توی ذهنم گذشت که رفتم توی سطل رو نگاه کردم... دیدم به!... بـــــــــــــــــــــله!... خودشه... بلیتمون... شاهکار خودم بود... بلیت رو با پاکتای آبمیوه ها انداخته بودم در زباله دانی!... هرچی بهش زنگ زدم که برگرده جواب نداد... بلیت رو با دست راست تا جایی که جا داشت بردم بالا و واسش تکون دادم که ببینه و برگرده... خوب از حواس پرتی خودمم خندم گرفته بود... هی لبام رو جمع می کردم... باز خندم می گرفت... نمی دونم اون روز چند نفر از من ترسیدن و به خیال اینکه دیوونم ازم فاصله گرفتن... خلاصه برگشت... گفت کجا بود؟... گفتم نمی گم... خندش گرفت گفت تو کیف تو بود نه؟... میدونستی؟... می خواستی سر به سرم بذاری؟... حالا منم خندم گرفته مگه می تونم حرف بزنم... لالمونی گرفته بودم انگار... فقط می خندیدم... خلاصه بهش گفتم ببین بیا بریم تو اتوبوس همه چی رو بهت میگم... فقط اون آقاهه نبینتمون که اگه بپرسه من روم نمیشه بگم بلیت کجا بود!...&lt;BR&gt;توی راه هر کدوممون یادمون میومد میزدیم زیر خنده...&lt;BR&gt;خلاصه که خیلی خوش گذشت این سفرمون...&lt;BR&gt;نتایج اخلاقی:&lt;BR&gt;۱. همیشه شخصیتتان را از قبل تهیه فرمایید و این تایم باشید نه آن تایم...&lt;BR&gt;۲. هرگز قبل از حرکت چیزی نخورید و اگر خوردید چیزی بخورید که زباله تولید نکند...&lt;BR&gt;۳. قبل از اثبات اتهام یک نفر او را متهم نکنید که بعدا شدیدا خجالت خواهید کشید...&lt;BR&gt;۴. همیشه خرید های سفرتان را حد اقل یک روز قبل انجام دهید...&lt;BR&gt;۵. به یاد داشته باشید که وقتی همسفرتان از دست شما عصبانی است٬ بهترین مفر شما خنده ی شماست...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 10:38:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alef-ye&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>alef-ye</dc:creator>
<guid>http://alef-ye.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشم سوم...</title>
<link>http://alef-ye.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>هر روز پنج نوبت و هر نوبت به دفعات پلي مي زنم از چشم سومم به تمام وجودت...&lt;BR&gt;---------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;BR&gt;میگن امروز مال ماست...&lt;BR&gt;به فرمایش فوق اضطراری حضرت پدر آپ نمودیم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 13:00:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alef-ye&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>alef-ye</dc:creator>
<guid>http://alef-ye.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
