نبض فردای من هر ثانیه لا به لای عقربه های ساعتم می زند!...

تا به اكنون چند فردا را به اميد آن فرداي خيالي در پشت عقربه ها جا گذاشته ايم؟!...
فرداي حقيقي همين الان است... عقربه بزرگه... عقربه كوچيكه...
خار قرمزي كه ارزش ثانيه هاي عمرمان را از بر ميخواند!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از آنجا كه تا سه نشود، بازي نشود: کافه طنز

عجيب است!...

ادای فکر کردن را در می آوریم و از تفکر خسته می شویم... گویی خو کرده ایم به گناه انسانیت... عادت کرده ایم به روز مرگی هایمان... توجیه می کنیم که ترک عادت موجب مرض است!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نكته: كافه طنز

غزل محبوس زندگی!...

گاه غزل زندگي سر از حبسيات در مي آورد... آنقدر که در زندان مخوف جسم دست و پا مي زنيم و کسي را گوش شنيدن نيست... همه محو سخن گفتن اند...
هيچ کس پاسخي نمي دهد که چه کنيم با اين جان اسير جسم شده مان؟...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نکته: کافه طنز