تازه قزوين رو رد كرده بوديم... اتوبوس توقف كرد... راننده: «ناهار! نماز... هركي هركار داره جا نمونه!»...
پياده شدم رفتم سمت دبليوسي! فقط وضو گرفته بودم... وقتي مي خواستم از محوطه خارج شم چشمم به يه آقايي افتاد كه يه سيني بزرگ گذاشته بود جلوي پاش رو يه صندلي و توش پر از اسكناس بود!... تعجب كردم... توي دلم گفتم قديما نرخ دستشويي پنجاه تومان بود!... اما اينجا اسكناس هاي درشت تري به چشم مي خوردند!...
ديدم يه خانومي يه هزاري داد اون آقا هم گرفت و با اون صداي تو پُر و خوفناكش گفت: «انعام بچه ها! سرت سلامت!»... اون خانوم هم بنده خدا صداش در نيومد و رفت!... داشتم شاخ در مياوردم!... انعام كدوم بچه ها؟!... همه ي زحمت رو خود بنده خداش كشيده اون وقت ازش پول هم مي گيرن واسه انعام بچه ها!... دستشويي هم به قدري كثيف بود كه نمي شد دل خودت رو راضي كني كه حالا زحمت كشيده و... منم كه پولام يا پنج تومني بودن يا دو تومني و پول خورد نداشتم... از طرفي فقط يه وضو گرفته بودم و نمي خواستم پول زور بدم... يهو يه فكر ناب نمي دونم از كجا مثل رعد اومد توي ذهنم و مثل برق از دهنم خارج شد!... رفتم جلو و خيلي بي مقدمه در حاليكه كيف پولم توي دستم بود و آماده ي پرداخت وجه، گفتم: «خسته نباشي آقا! چقدر ميشه؟!»...
يارو كه انگار توي عمرش با همچين آدمي برخورد نكرده بود تو اين لحظه نياز به يه ري استارت اساسي داشت... همون طور كه هنگ كرده بود چپ چپ يه نيم نگاهي به بالا انداخت و گفت:‌ «پنجاه تومن!»... اون وقت من يه دو تومني دادم بهش و ايشون هم خيلي مؤدبانه هزار و نهصد و پنجاه تومن بهم پس داد!...
بعدا نوشت: يك سري زير ساخت هاي جامعه اساسا نياز به تحول دارند از جمله همين برادران سيني به دست در جاده ها!
از اين دست خاطرات در بخش نظرات استقبال مي كنيم!...