سال نو مبارک...
همه چیز زیباست...
و خدا لبخند می زند...
و من... به عنوان بخشی از وجود خدا همیشه لبخند بر لب خواهم داشت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و من یک گاوم و خیلی هم خوشحالم...
بخش اول...
رفتنش را به پدربزرگ خوبم تسلیت می گویم...
امروز عزیز دیگری هم به ابدیت پیوست...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۲. شاید بخش اول٬ جای خالی پی نوشت دو باشد که نمی دانم چرا! صبح توی ذهنم جایش خالی ماند!...
۴. این یکی٬ خالص کار اون بالایی بود...
۵. تقصیر من هم نیست که بخش اول بعد از بخش دوم رخ داد!...
و اما خنده هايتان را از اينجا بگيريد...
بیمار: بیا ببینم بچه!...
من (با ترس و لرز): امر بفرمایید قربان!...
بیمار: می دونی من چرا اینجام؟... همین اول بگم اگه بگی دیوونم میزنم تو گوشت!...
من: م.م.من! جسارتا احتمالا چیزایی می دونستید که نباید یا حرفایی زدید که نشاید!... حتما!... ببخشید!...
بیمار: آفرین تو می فهمی!... تو خیلی می فهمی!...
من: (حس ترس+ سکوت مبهم)... (یک نگرانی مطلق از چند دقیقه بعد که به چه شکلی در خواهم آمد)...
بیمار ادامه می دهد: آخه می دونی٬ من فهمیده بودم که همه دیوونن! (با خنده ای خاص که تمام دندان های یکی در میانش را به نمایش گذارده بود)... حالا می تونی بری ولی به کسی نگی من چی گفتم ها!... آخه می دونی مادر (تصویر معصومیت و مظلومیت تمام زنان عالم!)٬ من از این همه دیوونه می ترسم (نگرانی کامل چهره)...
آن طرف راهرو خانمی میانسال رختخوابش را پهن کرده و مرتبا زمزمه وار کلماتی را تکرار می کند... لبش را با دندان می گزد... شاید اندکی سکوت سرد بر ذهنش حاکم است... مضطرب و نگران به اطراف می نگرد... کمی خودش را جمع و جور می کند... با صلابت تمام می گوید نه!... من هرگز خون نمی دهم... و دوباره به رفتار غریب خود ادامه می دهد...
خوب که می نگرم مسئول نمونه گیری در اتاق پرستاری در مورد او صحبت می کند که باید ناشتا باشد اما پرستار او می گوید که امروز زودتر از همیشه صبحانه خورد!...
و دو روز است که این روال ادامه دارد...
امروز بدون ناشتایی دست و پایش را بستند و خونش را گرفتند...
دیگر تمام حرکاتش متوقف شده بود...
فقط آرام اشک می ریخت و هر از گاهی می گفت نه!...
در صف خون دهندگان همه مراقبند تا مبادا به ناحق نوبت دیگری را بگیرند...
هر نفر بدون اندک مجادله و زد و خوردی سر نوبت خود می رود... خیلی آرام و متین خون می دهد... صبحانه اش را می گیرد و به اتاق خودش باز می گردد!...
و من دو هفته هر صبح چند دقیقه ای با اینان دمخور می شدم... اوایل ترسی به رنگ زرد تمام وجودم را فرا می گرفت... اگر یک گام به من می آمدند من با تمام وجودم از آن ها فاصله می گرفتم...
چه قدر پست بودم که حتی در ذهنم هم دنیایم را از دنیای آنان جدا می دانستم...
چه در اشتباه بودم که راست می گفت آن زن غریب: دیوانگان آزادند و عقلا را به بند کشیده اند...
مدینه ی فاضله همان دار المجانین است و شاید دار المجانین بخشی از آن مدینه ی فاضله ای که سال هاست پشت آمال و اوهاممان گذاشته ایم تا به خویش آلوده اش نسازیم!...