کودکانه دلتنگ کودکی هایم شده ام...
این روزها در به در کودکی هایم شده ام... دلتنگ تر از همیشه نگران از گردش بی وقفه ی عقربه ها... در حسرت گذر هر ثانیه... کابوس بزرگ و بزرگتر شدن...
یادش بخیر... آن روزها کودک بودم و خوبی ها به وسعت دلم بزرگ و بدی ها به قدر وجودم کوچک بود... اما امروز در درونی ترین لایه های کودکانه ام٬ در میان احساساتم گم شده ام... آن روزها که گم می شدم بزرگترها نگران به جستجویم می آمدند... اما این روزها بیصدا در میان بزرگترها گم شده ام... در میان خودخواهی هایشان آنچنان بیصدا گم شده ام که تصور می کنم بزرگ شده ام... اما آن ها مرا بین خودشان نمی یابند!... چه غریبانه بساط کودکی ها را بستیم و بزرگ نشده در زمان جا ماندیم... صدای کودکی هایمان در حیات امروز سوت و کور خانه ی قدیمی ذهنم می پیچد تا محو می شود... گویی شور و نشاط و شرارت های کودکانه ی آن روزهایمان طعمه ی فرایندی شد به نام بزرگی!... امروز همگی بزرگ شده ایم... همه ی ما کودکان آن روزها...
یادم می آید آن روزها قهر و آشتی هایمان را مرزی نبود و دعواهایمان حَکَم نداشت... از قهر تا آشتی هایمان لحظه ای بیشتر فاصله نبود... فاصله ای به نام منت کشی که خیلی زود می گذشت و باز صدای خنده هایمان بود که فضا را پر می کرد...
آری! آن روزها که هنوز گرفتار برزخ بزرگسالی نبودیم بلند می خندیدیم٬ بلند می گریستیم... قهر و آشتی هایمان هم بلند بود و هم کوتاه!... امروز ولی آرام می خندیم و کوتاه... آرام غصه می خوریم و تنها... و گریه در مرام بزرگان نیست... طولانی قهر می کنیم و تا بتوانیم از آشتی فاصله می گیریم... فاصله ای به احترام غرور بزرگی هایمان... غرور امروزمان از خاطرات شیرین کودکی هایمان شیرین تر شده است...
آن روزها علاقه احساسی بود به وسعت هر قلب و امروزه واژه ایست غریب و مهجور در فرهنگ لغات که حتی فرصت یافتن معنایش را نداریم!...
آن روزها اتحادمان سدی بود در مقابل زورگویی بزرگترها... و امروزه سدی شده ایم هرکدام در مقابل خودمان... سدی که ما را به چندین من تقسیم کرده است... و هرکدام بزرگتری زورگو در مقابل دنیای کودکی...
دلم کودکانه برای "ما"ی تجزیه شده ی آن روزها تنگ شده است... حتی برای آن روزها که تو مرا گاز می گرفتی... من در مقابل به تو سوزن می زدم... او جیغ می زد و ما موهایش را می کشیدیم که ساکت شود و بزرگترها نفهمند دعواهایمان را... تمام کارهایمان صادقانه بود...
و گریزانم از دوستت دارم ها و خواهش می کنم ها و مرگ من ها و به جان تو های دروغین امروزمان... بزرگ شده ایم!...
ای کاش باز هم از بالای پله ها هُلَم می دادی و باز دستم یک ماه در گچ بود و پایم ورم می کرد... مظلوم می شدم و قهر می کردم... دلت به حالم می سوخت و معذرت می خواستی... اما من باز هم آنقدر جوانمرد بودم که می بخشیدم و به بزرگترها می گفتم از پله ها افتادم... میگفتم پله را ندیدم تا دعوایت نکنند...
ای کاش بزرگ نشده بودیم که هرگز یاد نمی گرفتیم معنای واژه ای به نام "من" را و فراموش نمی کردیم جوانمردی های کودکانه مان را...
ای کاش صداقت کودکی هایمان را به سود بزرگ شدن نمی فروختیم...
امروز آنقدر گستاخ شده ایم که آگاهانه دروغ می گوییم... دروغ هایی برای آزردن همدیگر... حتی احساساتمان بازیچه ی بزرگی هایمان شده است...
من دیگر توقف می کنم تا از این بزرگتر نشوم... از بزرگتر شدن می ترسم... از مثل تو شدن... از مثل او شدن... از مثل بزرگتر ها شدن واهمه دارم... از از دست دادن ته مانده های صداقتم می ترسم...
ای کاش ما را صداقتمان بزرگ می کرد نه دروغ ها و خودخواهی هایمان!...