احساسات کودکانه ام مرا به سکوت می خوانند...
از کودکی لا به لای واژه ها و مفاهیم بزرگ شدم... واژه هایی که پدر با صداقت تمام می ساخت و مادر با عشق محض کنار هم می چید... و جمله هایش را به من هدیه می کرد... و من می خندیدم... و آن ها می خندیدند...
برایم هر واژه یک دنیا مفهوم بود و هر مفهوم یک دنیا ارزش و هر ارزش بخشی از وجودم... با این وجود٬ هرگز واژه ای نیافتم که تمام احساسم را بیان کند... احساس برایم همواره واژه ای غریب بود در حالیکه تمام وجودم را در تصرف خویش داشت... همیشه دنبال دریچه ای بودم که بتوانم مفاهیم را بدون به کار بردن واژه های چند رنگ انتقال دهم... بدون واسطه گری واژه هایی که هر یک در آن واحد می توانستند چند معنا و مفهوم پیدا کنند اگر همدلی نباشد و صداقت کمرنگ شده باشد!...
در تمام طول و عرض و ارتفاع این عمر دراز که همچون طنابی مرا از دار دنیا آویخته٬ ندانستم و نفهمیدم که چیست علت وجود واژگانی که جز فراق حاصلی ندارند٬ در این فرهنگ لغات روزمره!...
از نوجوانی تا جوانی زمان و زبان و احساس صرف کردم تا کشف کنم زبانی را که از دل بر آید و بر دل نشیند... زبانی که گویای احوال قلب باشد و دروغ را به آن راهی نباشد... اما ما آدم ها آنقدر آلوده به خویشیم که صداقت حتی از دل هایمان هم پر کشیده...
روزگاری کودک بودم... می گفتند نمی فهمد و نمی فهمیدند که می فهمم!... آن زمان من کودک بودم و در ذهن کوچکم بزرگتر ها خیلی می فهمیدند... و گاه خنده های تمسخر آمیزشان آنقدر بزرگم می کرد تا سکوت کنم و دیگر از احساس و افکارم سخنی به میان نیاورم... حال می فهمم کودک که بودم بزرگتر بودم از حالی که همه بزرگم می خوانند!...
از این همه سال های عمر برایم فقط انرژی ماند و صداقت و احساسی که غرور را با هر بار فورانش می کشت!...
دیگر واژه ها برایم جز دستاویزی نبودند... دستاویزی برای ارتباط با همه ی آن هایی که دوستشان داشتم...
دوستی می گفت: "یک اصل روانشناسی می گوید از هر که دوستش داری یک گام فاصله بگیر تا او یک گام به تو نزدیک شود چون ساز دنیا همیشه خلاف میل آدمی می زند"!... آن روز با نگرانی هر چه تمام تر خندیدم!... نگرانی برای از دست دادن اویی که بر این باور بود... و خنده برای اصلی که حتی احساس را٬ درونی ترین جزء وجودی یک فرد که با روح و روان او در ارتباط است٬ از سرنگ دروغ تزریق می کرد!...
اما روزی که این اصل را آزمودم جواب داد... نتیجه ی تست دروغ دنیا مثبت بود!...
تازگی ها همه از من می رنجند... همه چیز را فرمت کرده ام... نام ها می رود و یاد ها می ماند... ذهنم فرمان نمی برد و فرمت نمی شود!...
هنوز هم تهران هر روز به اندازه ی هفت سال پیش همه چیز بوی غربت دارد و تمامی ندارد... ساختمان های بلند... خیابان ها و آدم های سیم کشی شده ای که فقط با سرعت معنا می یابند... صداهای ناهنجار٬ بوق و دود... گنجشک های مسخ شده ی گریزان از سرعت... کبوترهای هاج و واج... گربه های چاق و نگران... آنتن های چندین و چند شاخه و غیره و غیره... این است آن شهری که آخر هفته ها همه از خودشان به سرعت به دامان طبیعت پناه می برند٬ طبیعت را به گند می کشند و دوباره به سرعت باز می گردند!...
می خواهم مدتی دور باشم از این همه جنجال و هیاهو... از نگرانی برای از دست دادن دوستانم...
تمام مشغولیاتم را جمع کرده با خویش به پیله ای می برم که نمی دانم چه مدت قرار است در آن سکنی گزینم...
دل که اسیر جسم شد دیوانه می شود...
همین...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. در روزی که به نام ما نام زدند... "روز کذایی آزمایشگاه"... یکی از بهترین دوستانم به دلیل کمبود امکانات ایمنی در آزمایشگاه٬ با سرنگ آلوده ی یک بیمار آلوده شد و اکنون فقط نگرانی و نگرانی و نگرانی... اما چه فایده؟!... چه کسی مسئول است؟!... بدون شک تکان دادن سر به نشان تأسف از جانب یک مسئول می تواند پاسخی کاملا احساسی و منطقی باشد برای کسی که عمرش بازیچه شده است!... واقعا متأسفم برای این اتفاقات و این پاسخ ها و این سکوت ها!...
۲. تمام دوستانم را دوست دارم... فقط موبایلم فرمت شده است...
۳. علی الحساب تا بیرون آمدن از پیله بدرود...
برایم هر واژه یک دنیا مفهوم بود و هر مفهوم یک دنیا ارزش و هر ارزش بخشی از وجودم... با این وجود٬ هرگز واژه ای نیافتم که تمام احساسم را بیان کند... احساس برایم همواره واژه ای غریب بود در حالیکه تمام وجودم را در تصرف خویش داشت... همیشه دنبال دریچه ای بودم که بتوانم مفاهیم را بدون به کار بردن واژه های چند رنگ انتقال دهم... بدون واسطه گری واژه هایی که هر یک در آن واحد می توانستند چند معنا و مفهوم پیدا کنند اگر همدلی نباشد و صداقت کمرنگ شده باشد!...
در تمام طول و عرض و ارتفاع این عمر دراز که همچون طنابی مرا از دار دنیا آویخته٬ ندانستم و نفهمیدم که چیست علت وجود واژگانی که جز فراق حاصلی ندارند٬ در این فرهنگ لغات روزمره!...
از نوجوانی تا جوانی زمان و زبان و احساس صرف کردم تا کشف کنم زبانی را که از دل بر آید و بر دل نشیند... زبانی که گویای احوال قلب باشد و دروغ را به آن راهی نباشد... اما ما آدم ها آنقدر آلوده به خویشیم که صداقت حتی از دل هایمان هم پر کشیده...
روزگاری کودک بودم... می گفتند نمی فهمد و نمی فهمیدند که می فهمم!... آن زمان من کودک بودم و در ذهن کوچکم بزرگتر ها خیلی می فهمیدند... و گاه خنده های تمسخر آمیزشان آنقدر بزرگم می کرد تا سکوت کنم و دیگر از احساس و افکارم سخنی به میان نیاورم... حال می فهمم کودک که بودم بزرگتر بودم از حالی که همه بزرگم می خوانند!...
از این همه سال های عمر برایم فقط انرژی ماند و صداقت و احساسی که غرور را با هر بار فورانش می کشت!...
دیگر واژه ها برایم جز دستاویزی نبودند... دستاویزی برای ارتباط با همه ی آن هایی که دوستشان داشتم...
دوستی می گفت: "یک اصل روانشناسی می گوید از هر که دوستش داری یک گام فاصله بگیر تا او یک گام به تو نزدیک شود چون ساز دنیا همیشه خلاف میل آدمی می زند"!... آن روز با نگرانی هر چه تمام تر خندیدم!... نگرانی برای از دست دادن اویی که بر این باور بود... و خنده برای اصلی که حتی احساس را٬ درونی ترین جزء وجودی یک فرد که با روح و روان او در ارتباط است٬ از سرنگ دروغ تزریق می کرد!...
اما روزی که این اصل را آزمودم جواب داد... نتیجه ی تست دروغ دنیا مثبت بود!...
تازگی ها همه از من می رنجند... همه چیز را فرمت کرده ام... نام ها می رود و یاد ها می ماند... ذهنم فرمان نمی برد و فرمت نمی شود!...
هنوز هم تهران هر روز به اندازه ی هفت سال پیش همه چیز بوی غربت دارد و تمامی ندارد... ساختمان های بلند... خیابان ها و آدم های سیم کشی شده ای که فقط با سرعت معنا می یابند... صداهای ناهنجار٬ بوق و دود... گنجشک های مسخ شده ی گریزان از سرعت... کبوترهای هاج و واج... گربه های چاق و نگران... آنتن های چندین و چند شاخه و غیره و غیره... این است آن شهری که آخر هفته ها همه از خودشان به سرعت به دامان طبیعت پناه می برند٬ طبیعت را به گند می کشند و دوباره به سرعت باز می گردند!...
می خواهم مدتی دور باشم از این همه جنجال و هیاهو... از نگرانی برای از دست دادن دوستانم...
تمام مشغولیاتم را جمع کرده با خویش به پیله ای می برم که نمی دانم چه مدت قرار است در آن سکنی گزینم...
دل که اسیر جسم شد دیوانه می شود...
همین...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. در روزی که به نام ما نام زدند... "روز کذایی آزمایشگاه"... یکی از بهترین دوستانم به دلیل کمبود امکانات ایمنی در آزمایشگاه٬ با سرنگ آلوده ی یک بیمار آلوده شد و اکنون فقط نگرانی و نگرانی و نگرانی... اما چه فایده؟!... چه کسی مسئول است؟!... بدون شک تکان دادن سر به نشان تأسف از جانب یک مسئول می تواند پاسخی کاملا احساسی و منطقی باشد برای کسی که عمرش بازیچه شده است!... واقعا متأسفم برای این اتفاقات و این پاسخ ها و این سکوت ها!...
۲. تمام دوستانم را دوست دارم... فقط موبایلم فرمت شده است...
۳. علی الحساب تا بیرون آمدن از پیله بدرود...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 17:53 توسط قلم
|