شباهت استاد و شاگرد...

در آزمايشگاه٬ چنان محو صحنه ای بی نظیر بودم که حاضر نبودم حتی لحظه ای دیده از آن برگیرم... به گمان اینکه او کنارم ایستاده دست بر پشتش گذاشتم و طبق تعجب های همیشگی ام٬ محکم محکم تکانش می دادم و مرتب اسمش را صدا می کردم و... که ببین ببین...
اما او نه مثل همیشه٬ خیلی آرام و خونسرد دستش را بالا برد که یعنی اصبر...
ناگهان برگشتم و دیدم که فلانی رفته و فلانی آمده... او رفته بود و استاد آمده بود...
چنان شرمنده سر به زیر فرو بردم که... دوستان را٬ از دختر و پسر٬ خنده بیامد...
گفتم ببخشید... من... یعنی... دوستم... نه... شما... من... فکر کردم شما دوستم هستید!...
اصلا هیچ رقمه کلمات کنار هم نمی نشستند تا بلکه جمله ای مرا از آن برزخ برهاند...
بیچاره دستی بر شانه ام گذاشت و گفت: ما هم دوست شما هستیم!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- هیچ وقت تا این حد عرق نکرده بودم...
- خداوند برای هیچ بنی بشری نیاورد...

برف رشت مرا آب کرد!...

ایام امتحانات بود و برف راه را مسدود کرده بود... اما دلشوره ی امتحانات مرا به ترمینال برد...
ساعت هشت صبح...
چشمانم را که گشودم دیدم با یک ساک دستی که از خوراکی های متنوعی لبریز شده و پالتویی در دست دیگرم٬ در صف بلیت رشت در ترمینال غرب ایستاده ام... ساعت یک بعد از ظهر با سرویس ویژه به سمت رشت حرکت کردم... قبل از حرکت دیدم همه نگرانند... یکی می گفت قزوین چهل نفر از سرما هلاک شده اند... چه جرئتی!... اما چهره ی آرام راننده مدام آرامم می کرد... تا کرج فقط کناره های جاده برفی بود و خود جاده خشک... بالفور با مادرم تماس گرفتم تا او را برای کل مسیری که نمی دانستم چگونه بود و در کجایش چه حادثه ای در انتظارم نشسته٬ آرام کنم...
سلام... جاده کاملا خشک است... اخبار مثل همیشه کذب محضه!...
نزدیک قزوین بودیم... صدای استخوان هایم را که از سوز سرما می نالیدند به وضوح می شنیدم... اشک در چشمانم جمع شده بود... صندلی دوم بودم... برف به ارتفاع اتوبوس قد کشیده بود تا ترس مسافران را تماشا کند... جاده باریک... مسافران همه زمزمه می کردند... نمی دانم شاید ترانه ی پایان را... انگار بلیتی که در دستانمان می لرزید بلیت سفر به آخرت بود... باز در آینه نگاه کردم و چهره ی آرام و صبور راننده آرامم کرد... اما فریاد های نهان مسافران از صد شیون هم بد تر بود...
باز هندزفری در گوشم و آهنگی آرام...
آهنگی که مرا از این دنیا خارج می کرد... چشمانم را بستم... اشک در چشمانم جمع شده بود... آنقدر از دنیا فاصله گرفته بودم که دیگر مادر و نگرانی هایش از یادم رفته بود... ناگهان صدای آهنگ قطع شد... تازه به خودم آمدم... با دو دست اشک های دو چشم را پاک کردم... مادر بود... نمی توانستم حرفی بزنم... و دلیلی برای صدای بغض آلودم نداشتم... تنها چاره ای که پیش رو دیدم ریجکت بود... کمی آب خوردم و یک نفس آرام... به مادر گفتم همه چیز رو به راه است... جای نگرانی نیست... دیگر تماس نگیرید می خواهم بخوابم...
هشت شب... خوابگاه...
آن شب نگهبان اعلام کرد احتمال قطع گاز!... آذوقه ی خشک جمع کنید... نگران بودم... شب روی سیاهش بالا آمده بود و خروج ممنوع...
صبح زود از استرس برف٬ قطع گاز٬ انجماد در سرمای غربت و غیره و غیره از جا پریدم... یک ساعت به اذان صبح بود... بی وقفه پرده را کنار زدم... برف حدودا یک متر... شوفاژ سرد... داغ بودم و اشکم می آمد... ناگهان بلند گفتم برف!... برف!... برویم... تو را به خدا برویم... برویم از این انجماد محض... برویم... می خواهم در خانه ی خودم بمیرم... در اتاق خودم بمیرم... برویم... تو را به خدا برویم... در راه خانه مردن بهتر از مردن در سکوت سرد غربت است... تو را به خدا برویم... من نمی خواهم زیر خروار ها سردی این برف مدفون شوم... قلبم درد گرفته بود... دیگر آرام شدم... نشستم و گریه می کردم... آرام و با التماس به دوستم گفتم بیا برویم خانه... تو را به خدا بیا برویم... و دیگر سکوت...
همه چیزم کوله ی کوچکی بودکه هنگام خواب زیر سر می گذاشتم: شناسنامه٬ آلبوم٬ دفتر خاطرات و پول...
تا صبح آرام خاطراتم را مرور کردم و آلبومم را ورق زدم... اولین رگه های نور که در آسمان پدیدار شد گفتم من باز می گردم... حتی به پای پیاده... کوله ام را بر دوشم گذاشتم و خواستم بروم...
دوستم برای آرام کردنم پیشنهاد خرید و جمع آوری آذوقه داد... نگذاشتند بروم...
و داستان از رفتن مان به نانوایی بربری شروع شد... در آن صف٬ من بودم و او بود و یک نفر دیگر... نانوا پرسید چند تا؟... او پرسید چند تا؟... من گفتم بیست تا!... دوستم گفت بیست تا!...
یک نگاهش به ظرافت ما و نگاه دیگرش به ضخامت نان ها!... خنده اش بر ترس ما!... چشم غره ی دوستم... و خنده ی هر آنکس در خیابان...
تمام این ماجرا در حالی بود که از لحظه ی حرکتم از تهران لب به چیزی نزده بودم و تا طبیعی شدن شرایط هم لب به چیزی نزدم... برف اشتهایم را سوزانده بود!...
و این باز در حالی بود که در بهترین حالت خوراکم حد اکثر یک کف دست نان در یک روز بود...
حال این منم سوژه ی آن خنده هایشان...
سوژه منم من که روم خانه به خانه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. خدایا سوژه ای طنز تر از من به ذهنت نرسید برای تفریح این جماعت آرزوی خنده به دل؟!...
۲. نان ها را در خوابگاه به این و آن های تنبلی که حال خرید نداشتند بخشیدیم...
۳. برف بازی خیلی خوش گذشت...
۴. وقتی که می روی دلم هم مرا تنها می گذارد...

بیست و چهار ساعت دیگر می میرم...

ساعت چهار صبح بود...
تمام کتاب داستان های کودکی هایم را٬ دفتر خاطراتم را٬ نقاشی هایم را٬ آلبومم را و هر آنچه را که روحم را خرج آن ها کرده بودم در جعبه ای چیدم و راهی آن جا شدم... شهرم... شهر خودم... همان جا که به دنیا آمده بودم... همان جا که بزرگ شده بودم... و همان جا که تلخ و شیرین های به یاد ماندنی زندگی ام را برایم متولد کرده بود... همان جا که شیرینی خاطراتم را برای ابد با ذائقه ام تلفیق کرده بود تا مبادا از یادم برود...
می روم حرم... مزار پدر بزرگم... و با او در آن دنیا قرارهایم را تنظیم می کنم...
می روم خانه ی پدر بزرگ... تا شب دستان مادر بزرگ را در دست می گیرم و به حرف های پدر بزرگ گوش می کنم... آن ها را از بوسه سرشار می کنم...
به تمام دوستانم زنگ می زنم و جویای احوالشان می شوم اما هرگز از قرارم سخنی به میان نخواهم آورد...
به همه می گویم که دارم می روم سفر... می گویم سفری در پیش دارم که در آن هیچ خطری مرا تهدید نمی کند... جای نگرانی نیست...
آخرین عکس یادگاری را در کنار پدر بزرگ٬ مادر بزرگ٬ پدر٬ مادر و برادرم می گیرم...
تمام کتاب ها٬ دفتر خاطرات٬ نقاشی ها و آلبومم را در صندوقی در باغچه ی خانه ی پدر بزرگ به خاک می سپارم...
دوازده نیمه شب...
تاکسی مقابل خانه ی پدر بزرگ٬ آماده ی بردن من به حرم است... به حرم می روم و تا چهار صبح منتظر می مانم تا سفرم آغاز شود...
این بار که به دنیا بیایم می خندم اما همه می گریند... آخر ساز دنیا همیشه بر خلاف میل من می زند... 

رودخانه ی زیبای شهرمان را با ریختن زباله آلوده نکنیم...

رودخانه ي زيباي شهرشان

هندز فری...

گوش هایی که باید بشنوند پر هستند...
تازگی ها دوست دارم آهنگ را با صدای بلند گوش کنم... آنقدر بلند که صدای هیچ کس را نشنوم... و دوست دارم آرام در دلم فریاد بزنم... آنقدر آرام که هیچ کس را یارای شنیدنش نباشد...
عاشق شده ام... عاشق جنجال های صوتی در جایی دقیقا در وسط مغزم... جنجالی فی مابین اصواتی که از گوش راست و چپم وارد جمجمه ام می شوند!...

چه گویم...

آن روز کذایی که نه٬ بهتر بگویم آن شام آخر خوابی دیدم پر ماجرا... خوابی پر از یکی یکی ها... یکیشان او بود... بهترین کسی که در شش سال اخیر قدم به زندگیم گذاشت... از اولین دیدارم تا همین الان هر روز برای دیدارش به محدوده ی اتاقش رفته ام... هر بار که می بینمش انرژی می گیرم... بار ها خواستم بگویم دوستت دارم... اما واهمه ی افکار مجهول او نمی گذاشت... می ترسیدم... می ترسیدم که مبادا فکر کند چون که استاد است دوستش دارم... چون که من شاگردم و نمره لازم دوستش دارم...
یک روز همه ی اوهام را زیر پا گذاشتم و به اتاقش رفتم...
آن روز قبل از اینکه من سخنی بر زبان آورم٬ او گفت که این قانون طبیعت است... اگر یک قدم به کسی نزدیک شوی٬ او یک قدم از تو فاصله می گیرد...
هنوز هم نمی توانم این قانون را هضم کنم...
در دلم گفتم دوستت دارم و هزاران قدم از اتاق او دور شدم٬ تا فردا...
شب به او گفتم امیدوارم با یک قدم نزدیک شدنم٬ قانون زمانه هزاران قدم از من دورت نکند...
دوستت دارم به خاطر خودت و خوبی هایت... من هرگز دلیلی جز دوست داشتن برای دوست داشتنت نداشته ام...
دیگر شاگردت نیستم... اما همیشه استادم هستی...

شنیدنی هایی که شاید فقط یک بار توانستم گوش کنم...

می گفت در دنیا دروغی وجود ندارد...
می گفت همه ی دروغ ها زمانی جامه ی حقیقت می پوشند و پاک می شوند... پاک پاک... همان طور که خیلی دروغ های ازمنه ی ماضیه به وقوع پیوستند...
شاید بستر دروغ تخیل باشد... یک تخیل قوی...
می گفت هر کس مدعی است که می تواند دروغی به وسعت تاریخ بگوید که هرگز به وقوع نپیوندد٬ یک قدم جلو بیاید!... هیچ کس گامی به جلو بر نداشت... تازه آن جا بود که فهمیدم دروغ به این سادگی ها هم که می گویند نیست... تازه فهمیدم که هیچ کس حتی عرضه ی گفتن دروغ را هم ندارد... حتی اگر بخواهد و جرئت و جسارت آن را داشته باشد...
می گفت هواپیما روزی بزرگترین دروغ دنیا بود... اما اکنون ما سوار بر این دروغ بزرگ در پی دروغ های بزرگتری هستیم...
خوب که به حرف هایش فکر کردم دیدم راست می گوید... در دنیا دروغی وجود ندارد...
می گفت هر دروغی ریسمانی در حقیقت دارد...
دوست دارم هر روز برایم حرف بزند... که چه زیبا سخن می گوید این بشر... منحصر به فرد...
هرگز آدمی به این استحکام و صلابت که از انبوه معلومات لبریز شده باشد٬ ندیده ام...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کروکودیل سه می گفت: شاید خود دنیا بزرگترین دروغ باشد!...
نمی دانم...

هر روزم که شب می شود، به همین شیوه صبح می شود...

دیشب هم چون هر شب٬ برای خواب آماده شده بودم... چراغ مطالعه را روشن کردم... دفترچه ی یادداشتم را کنارم گذاشتم و یک خودکار به رنگ مشکی از قلمدان برداشتم و شروع به نوشتن کردم... هنوز چند سطری ننوشته بودم که ناگهان چشمم به کتابی افتاد که در قفسه ی کتاب هایم بی رحمانه به من چشمک می زد... خیلی وقت بود که با بی انصافی هرچه تمام تر٬ نیمه تمام در قفسه رهایش کرده بودم... بلند شدم... کتاب را آوردم... و همچون کسی که می خواهد فال حافظ بگیرد٬ کتاب را گشودم:
روش ۷: خواندن برای درک زیبایی و جنبه های هنری مطلب
ـ هوس چه رنگی دارد؟
ـ چه صدایی دارد؟
ـ چه شکلی دارد؟
ـ چه مزه ای دارد؟
ـ چه بویی دارد؟
ـ چه حرکتی دارد؟
ـ چگونه به معانی بیشتر از آنچه در ظاهر بیان شده است می توان دست یافت؟
عناوین دیگری را به صورت پیوسته تا پایان کتاب مطالعه کردم... زیبا ترین چیزی که نظرم را به خود جلب کرد٬ مطلبی بود از جبران خلیل جبران که قبلا هم در کتاب "مرد دیوانه" اش خوانده بودم:
روزی چشم گفت: من فرا سوی این دره ها یک کوهسار پوشیده از مه می بینم. چقدر قشنگ است.
گوش شنید و پس از چند لحظه به دقت گوش دادن گفت: این کوه کجاست؟ من آن را نمی شنوم!
بعد دست به صحبت در آمد که: من عبث می کوشم٬ هرچه جستجو می کنم اثری از این کوه نمی یابم!
و بعد بینی گفت: کوهی وجود ندارد! من بوی آن را استشمام نمی کنم!
پس چشم روی برگرداند و آن ها همگی درباره ی اشتباه عجیبش به صحبت پرداختند. آن ها گفتند: حتما اتفاقی برای چشم افتاده است!
دیگر دو ساعت به اذان صبح بود... کتاب را بستم و روی میز گذاشتم... الف الله اکبر اذان بود که بیدار شدم...
جمله ای با جوهر سبز روی دفترچه ام حک شده بود که یادم نمی آمد چه زمان آن را نگاشته بودم... آنجا نوشته بود:
دلم که می گیرد تمام زیبایی دنیا در خدا خلاصه می شود... و وقتی که نمی گیرد در دلم...

شاید دلتنگی...

خنده هايم؛
گريه هايم؛
كودكي هايم كجاست؟
آه اي دزد زمان!
آن زمان بي زمان من كجاست؟
آن همه ساعت من را كه ربود؟
آن همه ساعت بي عقربه ام؛
عقربه ها از پي عقربه اش را كه ربود؟
صفحه ي عقربه هايش چه كسي در پي تقدير گشود؟
كودكي هايم در ميان باغ بود
باغ هايي پر از بوي خدا
پر از اين گنبد دوار كبود
پر از يكي بود و نبود
.
.
.

...

برایت می خوانم از ترانه ی عشق
با لب هایی نیمه باز و عاشق
از شکوه باران
با دیدگانی لبریز از اشک
و من
برایت می خوانم
سرود هستی ام را
با شوق

رمان خیر و شر...

دو نفر بودندی... که یکی علی الظاهر خدمت خالق کردندی... و کمر به طاعت اوی ببستندی... و ادعای دین و ایمان داشتندی... و لاف گزاف٬ بسیار زدندی... و سر خلق الله شیره ی بسیار بمالیدندی... خلق الله که سرشان به شیره های پر زرق و برق کذاییِ از دروغ لبریز٬ گرم می شد... به کار خویش مشغول شدندی... و به قول خواجه ی شیراز چون به خلوت رفتندی٬ آن کار دیگر کردندی...
وان دگر٬ که بدِ قصه ها بودندی... و علی الظاهر فی العیون الجمیع الاعاظم٬ دست به گردن ابلیس بودندی... و از تلبیس لبریز بودندی... و او را لیاقت صداقت اولی همی نبودندی... سرش به خویشتن خویش گرم بودندی... و کاری به کار خلق الله نداشتندی... و سرش هرگز از یخه ی خودش بیرون نیاوردندی... و به پوستین اغیار فرو نکردندی...
از قضای روزگار٬ این هر دو٬ با ما رفیق و صدیق بودندی... چرا که ما با همگانیم... همانیم که همانیم... و همگان را دوست می داریم... همان جور که همان جورند...
اولی بدِ دومی در نظر ما عیان ساختندی... و دومی نیکِ اولی در تخیل ما بیرق کردندی...
اولی٬ دومی تحقیر بکردندی... و تحاقیرش با براهین تفسیر بکردندی...
دومی از نیک های اولی پرسش ها کردندی... و نیک های وی پرستش ها کردندی... و آن بر طناب دیدگان ما آویزان نمودندی...
عاقبت دومی نیک تر از اولی بشد و اولی بد تر از بد تری...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و ما اکنون یک دوستی داریم... و ما نیک دوستی داریم... که یک تار زلف گندیده اش به دنیا نمی دهیم...
قصه ما به سر رسید و قرار بود طبق معمول قصه ها کلاغه به خونش نرسه٬ اما ما دلسوز تر از این حرف ها هستیم...

از لا به لای خاطرات قدیمی...

دیشب باز احساس کردم... احساس کردم که تمام احساساتم ته نشین شده اند... احساس می کردم که احساساتم دارند رسوب می کنند... به پشت خوابیده بودم... پشتم سنگین شده بود... انگار روحم در سطحی قرار گرفته بود که می خواهد تبخیر شود...
من نمرده بودم... اما زنده هم نبودم... چون جسمم را می دیدم... با دیدگان روحم...

وقتي كه با كمال تشكر خر مي شويم!...

و دانشجويان عزيز مي توانند تا اطلاع ثانوي از رژيم غذايي فاقد گوشت استفاده كنند... شامل تخم مرغ... تخم مرغ... و باز هم اگر شد لطفا تخم مرغ...

آنجا رشت بود...

بدو الورود...

جمعي از فرند هايمان...

اصدقاء كه به زندگي ما خشنود همي نبودندي٬ بخواستندي از عشق وافر ما به لبن سوء استفاده ها بكنندي... پس دوغ فاسد به عوض شیر براي ما بياوردندي... اما ما به هوشياري ذاتي مان افكار پليدشان بخوانديم و لب به آن توطئه نزديك نببرديم... و آنان در حیرت تشخیصمان بماندندی...

زهي خيال باطل...


ما را گرم به بساط تغذیه ی صبحگاهی شان دعوت بکردندی و برایمان پنیر مطلوبمان بیاوردندی... اما این بار توطئه شدیم... با ظرفی از هیچ پر مواجه گشتیم که در اندرون آن نامه ای فدایت شوم تعبیه شده بود بدین مضمون: شتر در خواب بیند پنبه دانه...

شتر!...

و بعد از نهار از ترس رویت این تصاویر خشن بخسبیدیم الي المساء...

تصويري پر از تخيل حقيقت...

یاران عزیز تر از جانمان می خواستند سوپر ریزمان کنند که با حس کنجکاوی کاراگاهانه مان جفت دستانشان را رو کردیم... خنده های مرموزشان ذهنمان را به چراگاه افکار مشکوک هدایت می کرد...
در پی توطئه هاشان که ترک اتاق همی گفتند٬ به انضمام وسایل خروج اضطراری مان در این مکان ماوا گزیدیم... و تکان نخوردیم... و اصوات از نگرانی لبریزشان بشنیدیم... اما فقط زیر لب بخندیدیم...

زير تخت هم جاي بدي نيست...

تا که ناگاه با چشمانی در مقابل دیدگانمان مواجه شدیم... دستمان رو شد... به باد کتک گرفتاندنمان... و هدایایی به محضر مبارکمان تقدیم داشتند...

هدايايي از شيري تا پيري...

یک سال و نیم کارم بود...

جامه ی فعلیت پوشاندن به قوای خاموش ذهن در بستر کاغذی دنیای واژه ها... با روحی که در خون قلمم جریان دارد... همان خونی که از فاجعه ی مرگ انسانیت هر ثانیه سیاه می شود و نیازمند تصفیه...
------------------------------------------------------------
۱. نمی فهمیدم که نمی فهمم... آن آهنگ... یاد الله اکبر آن جماعت تابوت بر دوش... و کودکی... و کودکی... و کودکی...
۲. دیشب ساعت ۹... تهران...
۳. کارورزی در تهران... بیمارستان...

خدایا...

دوستت دارم... به وسعت این قلب خونین از حجم وجود یافته...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. به ازای هر فرد یک مترجم لازمست...
۲. و دوستانم... بهترین سرمایه های من... خدایا ممنونم...

کجایی عمو؟!... ته خطه!...

به همراه تنی سه از دوستان از محدوده ی پردیس به مقصد شهرداری به سمند زرد رنگی نزول اجلال نمودیم...
یکی از دوستان که احساساتی بس لطیف به نازکی برگ گل شیپوری (۱) دارد و برای کشتن سوسک هم با او عاشقانه سخن می گوید و کسب اجازت می نماید٬ در آهنگ ذوب شده بود و کم مانده بود که خواننده را نیز مشایعت کند...
چشم ها بسته بود و دستانش به حال خویش اندر بودند... شست چپ که جلو می رفت٬ شست راست به عقب رکاب می زد...
... مقصد ...
مبلغ بپرداختیم... دوستمان همچنان مستغرق در افکار خویش... داشت از آهنگ تبخیر می شد...
راننده: شهرداری...
دوستمان: باشد...
بر پهلویش کوبیدیم تا بل دیدگانش گشوده شوند...
می گفت: واقعا رسیدیم؟!!!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱) این دوست عزیز همچون شیپوری از صدا لبریز است...

به یاد دوست...

شش ماهم بود که لب به سخن گشودم...
تا هفت سالگی اجابت شدم...
تا چهارده سالگی اجابت کردم...
تا بیست و یک سالگی فکر کردم٬ سخن گفتم٬ اجابت شدم و اجابت کردم...
و از اکنون از تو یاد گرفتم که سکوت کنم...
میوه ی درخت احساسم٬ دوستت دارم هایت بودند که از اشک چشمانم در عمق رگ های احساست سیراب می شدند...
تو این را خوب می دانستی که بستر اشک هایم را به گل نیالودی و در پاکی آب روان برای همیشه آرام خوابیدی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم تنگ شده است... روحش شاد...

بودن یا نبودن... مسئله این نیست!... مسئله اینست:

ریسمان محکم محبت از من تا تو... و از ما تا خدا... از منفی ترین اعداد تا مثبت ترین رقم!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیشب رویای شیرین بودنت٬ ظرف پر از کابوس یکسال هرگز نبودنت را داغ کرد...
از ۷۸ تا ۸۷ زیاد بود... اما نه به وسعت یک خرداد تا خرداد...
دلم خیلی تنگ شده است...