ایام امتحانات بود و برف راه را مسدود کرده بود... اما دلشوره ی امتحانات مرا به ترمینال برد...
ساعت هشت صبح...
چشمانم را که گشودم دیدم با یک ساک دستی که از خوراکی های متنوعی لبریز شده و پالتویی در دست دیگرم٬ در صف بلیت رشت در ترمینال غرب ایستاده ام... ساعت یک بعد از ظهر با سرویس ویژه به سمت رشت حرکت کردم... قبل از حرکت دیدم همه نگرانند... یکی می گفت قزوین چهل نفر از سرما هلاک شده اند... چه جرئتی!... اما چهره ی آرام راننده مدام آرامم می کرد... تا کرج فقط کناره های جاده برفی بود و خود جاده خشک... بالفور با مادرم تماس گرفتم تا او را برای کل مسیری که نمی دانستم چگونه بود و در کجایش چه حادثه ای در انتظارم نشسته٬ آرام کنم...
سلام... جاده کاملا خشک است... اخبار مثل همیشه کذب محضه!...
نزدیک قزوین بودیم... صدای استخوان هایم را که از سوز سرما می نالیدند به وضوح می شنیدم... اشک در چشمانم جمع شده بود... صندلی دوم بودم... برف به ارتفاع اتوبوس قد کشیده بود تا ترس مسافران را تماشا کند... جاده باریک... مسافران همه زمزمه می کردند... نمی دانم شاید ترانه ی پایان را... انگار بلیتی که در دستانمان می لرزید بلیت سفر به آخرت بود... باز در آینه نگاه کردم و چهره ی آرام و صبور راننده آرامم کرد... اما فریاد های نهان مسافران از صد شیون هم بد تر بود...
باز هندزفری در گوشم و آهنگی آرام...
آهنگی که مرا از این دنیا خارج می کرد... چشمانم را بستم... اشک در چشمانم جمع شده بود... آنقدر از دنیا فاصله گرفته بودم که دیگر مادر و نگرانی هایش از یادم رفته بود... ناگهان صدای آهنگ قطع شد... تازه به خودم آمدم... با دو دست اشک های دو چشم را پاک کردم... مادر بود... نمی توانستم حرفی بزنم... و دلیلی برای صدای بغض آلودم نداشتم... تنها چاره ای که پیش رو دیدم ریجکت بود... کمی آب خوردم و یک نفس آرام... به مادر گفتم همه چیز رو به راه است... جای نگرانی نیست... دیگر تماس نگیرید می خواهم بخوابم...
هشت شب... خوابگاه...
آن شب نگهبان اعلام کرد احتمال قطع گاز!... آذوقه ی خشک جمع کنید... نگران بودم... شب روی سیاهش بالا آمده بود و خروج ممنوع...
صبح زود از استرس برف٬ قطع گاز٬ انجماد در سرمای غربت و غیره و غیره از جا پریدم... یک ساعت به اذان صبح بود... بی وقفه پرده را کنار زدم... برف حدودا یک متر... شوفاژ سرد... داغ بودم و اشکم می آمد... ناگهان بلند گفتم برف!... برف!... برویم... تو را به خدا برویم... برویم از این انجماد محض... برویم... می خواهم در خانه ی خودم بمیرم... در اتاق خودم بمیرم... برویم... تو را به خدا برویم... در راه خانه مردن بهتر از مردن در سکوت سرد غربت است... تو را به خدا برویم... من نمی خواهم زیر خروار ها سردی این برف مدفون شوم... قلبم درد گرفته بود... دیگر آرام شدم... نشستم و گریه می کردم... آرام و با التماس به دوستم گفتم بیا برویم خانه... تو را به خدا بیا برویم... و دیگر سکوت...
همه چیزم کوله ی کوچکی بودکه هنگام خواب زیر سر می گذاشتم: شناسنامه٬ آلبوم٬ دفتر خاطرات و پول...
تا صبح آرام خاطراتم را مرور کردم و آلبومم را ورق زدم... اولین رگه های نور که در آسمان پدیدار شد گفتم من باز می گردم... حتی به پای پیاده... کوله ام را بر دوشم گذاشتم و خواستم بروم...
دوستم برای آرام کردنم پیشنهاد خرید و جمع آوری آذوقه داد... نگذاشتند بروم...
و داستان از رفتن مان به نانوایی بربری شروع شد... در آن صف٬ من بودم و او بود و یک نفر دیگر... نانوا پرسید چند تا؟... او پرسید چند تا؟... من گفتم بیست تا!... دوستم گفت بیست تا!...
یک نگاهش به ظرافت ما و نگاه دیگرش به ضخامت نان ها!... خنده اش بر ترس ما!... چشم غره ی دوستم... و خنده ی هر آنکس در خیابان...
تمام این ماجرا در حالی بود که از لحظه ی حرکتم از تهران لب به چیزی نزده بودم و تا طبیعی شدن شرایط هم لب به چیزی نزدم... برف اشتهایم را سوزانده بود!...
و این باز در حالی بود که در بهترین حالت خوراکم حد اکثر یک کف دست نان در یک روز بود...
حال این منم سوژه ی آن خنده هایشان...
سوژه منم من که روم خانه به خانه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. خدایا سوژه ای طنز تر از من به ذهنت نرسید برای تفریح این جماعت آرزوی خنده به دل؟!...
۲. نان ها را در خوابگاه به این و آن های تنبلی که حال خرید نداشتند بخشیدیم...
۳. برف بازی خیلی خوش گذشت...
۴. وقتی که می روی دلم هم مرا تنها می گذارد...