بیتردید...
و بعد از مدتها، آشتی با صفحهای که سنگ صبور روزهای غربتم بود... من تمام تلخی غربت را شیرین کردهام... تمام افکارم را از نو نوشتهام... آدمهای روزهایم را بازنویسی کردهام... و اکنون همه چیز در جای خود قرار گرفته است...
۱۴ بهمن ۱۴۰۰
و بعد از مدتها، آشتی با صفحهای که سنگ صبور روزهای غربتم بود... من تمام تلخی غربت را شیرین کردهام... تمام افکارم را از نو نوشتهام... آدمهای روزهایم را بازنویسی کردهام... و اکنون همه چیز در جای خود قرار گرفته است...
۱۴ بهمن ۱۴۰۰
روزت مبارک
«قلم»
همانطوركه همگي ميدانيم؛ هر وسيلهاي براي استفادهي بهينه يك دفترچهي راهنما دارد. بعضي چيزها دفترچه ندارند اما كولهباري تجربه پشتشان نهفته است؛ مثل همين سرعت اينترنت! دقت داشتهباشيد كه هيچوقت كامپيوترهاي شخصيتان را زير مهتابي نگذاريد چرا كه خاموش و روشنكردن مهتابي ميتواند بر سرعت اينترنت شما اثر سوء داشته باشد. نور مهتابي فقط براي درمان يرقان نوزادان مفيد است و چون اينترنت براي نوزادان مضر است، نور مهتابي هم براي سرعت اينترنت اثر عكس دارد تا نوزادان آسيب نبينند. هرگز كامپيوتر شخصيتان را بر جاهاي خيلي بلند مثل روي ميز يا جاهاي خيلي گود مثل زيرزمين نگذاريد چرا كه از كادر سرعتي خارج شده و سرعت اينترنتتان افت ميكند. ضريبزاويه و شيب زمين مورد نظر جهت قرار دادن كامپيوتر و نيز مودم از نكات بسيار مهم و اساسي در اين زمينه است؛ بهطوريكه اكثر افرادي كه اين نكته را رعايت نميكنند دايم از سرعت اينترنت و آنترنت خود شكايت دارند، درحاليكه اگر اين نكات را مد نظر قرار ميدادند به شلنگ سرعتي متصل بودند. بعضي مناطق هم هستند كه ذاتشان مشكل دارد و اينترنت در آنها نميتواند شتاب بگيرد؛ مثل مناطق كويري كه خاك شني دارند يا نواحي ساحلي كه ماسهاي هستند و پا در آنها فروميرود! جاهايي كه براي ساخت و ساز گودبرداري شدهاند براي اينترنت خيلي نفسگير هستند تا بالا بيايد؛ جانميدهد بينوا! مناطق كوهستاني به دليل سرماي هوا و نيز شيب زياد و... خلاصه اينكه مالتان را قرص بگيريد و همسايهتان را دزد نكنيد.
نمیدانم از کجای قصه باید آغاز کرد
من از میانهاش میگویم
که بدو خلقت من بود
دیدن تو
سدی حسم را از هم گسیخت
میگویند عقل تو بود سد احساسم
میگویند سنگریزههای عاقلیيت شکست شیشهي احساسم را
و خردههای برندهاش
آرامش آبگونهام را موجی کرد!
دلم لک زده است
برای طوفانی که دلم را دچار کند
دچار حوادث بیرحم خویش
تا این سد بشکند
و بریزد
بریزد در نگاه آدمهای حراف
آدمهایی که هر کلاغ را چهل بار میشمارند
و
تا این سد بشکند
که این سنگریزهها مجال خودنمایی نداشته باشند دیگر
بر نازکی احساسم
و بر آبی آرامشم
اما اگر بخواهم بشکنم
میخواهم به مصاف طوفان بروم
به مصاف آنچه درخور تمام عاشقیيم باشد
درخور قلب کوچکم
و آن حس بزرگی که درونش مأوا گرفته
و نه عشقهای روزمرهای که هزارانهزار نفر هر روز به مصافش میروند
در دوراهی هوس و توهم
میشکند یا میشکنند
آخر قصه، همین تفاوت است
میانجی عشق و هوس
تفاوتی که طوفانی برپا میکند از جنس دل بر جسم دل
اینست کمال عاشقی
معبود کوچک نمیشود
هرگز!
معشوق همیشه بزرگ است
و دل بزرگ میشود
به قدر یک حس درونی
به قدر یک معشوق
وسعت میيابد
دل
فوران میکند از طوفان دلبستگی
و
عشق مانا میشود
در جسمی که تا دیروز خاکی بود
.
.
.
نمیدانم چه میشود مرا که گاه دلتنگی لحظه میگیرم
دلتنگی نبودن خیلیها
یا کمبودن بعضیها
دلتنگ محبتکردن میشوم
آنگاه که التیام پیدا میکند جای زخم زبانهایشان روی رگههای احساسم
و باز هوس زخم جدید میکنم
زخمهايی که یادشان، بودنم را به ذهنم نهیب بزند
و مرا به خودم بیاورد
و به یاد خودم
حس بودن کنم با گذشت
با مهربانی
از تمام کژیها که زخمباران میشوم
مدتی به مرخصی میروم
تا انرژی بگیرم برای عشق ورزیدن
و یکسانبودن
برای همه خوببودن
وقتی که نیستم حس میکنم حس نمیشوم
و از یاد همه رفتهام
اما
حتی غریبانهترین جشنهای تولدم تزیین میشوند با زیباترین پیامهای دوستانم
تمام کسانی که بیدلیل دوستم دارند
تنها به خاطر خوبی خودشان
برای بودنم
احساسم
و وجودم
از تمام دوستانم متشکرم
تمام کسانی که ارزششان هزارانمرتبه بیش از لیاقت من است
تمام کسانی که بودنشان بودنم را سبب میشود
تمام کسانی که عاشقشان هستم
برای تمام مهربانیهایشان
و برای بودنشان
دوستتان دارم
و همیشه دلتنگتان هستم
محبتتان نباشد این قلم میخشکد در قحطی جوهر عشق
كولهبارمان بر پشت ننهاده
گفتند بساطتان بگذاريد و بگذريد
اينجا پايان دنياست
پايان يكعمر بازيگري
آخر قسمت دوم
تا ببينيم در قسمت سوم قسمتمان چه ميشود
خو كردهايم
به خوردن گندم
بوييدن سيب
چشيدن گناه
خانهبهدوشي كفارهي گناهان ماست
بهشت پدري را فروختيم
به دانهي گندمي كه بهاي خريد دنيايمان بود
آنقدر سيب خورديم
تا سيب آدممان ورم كرد
دكتر شديم
باشد تا ورمش فرو نشانيم
فرو ننشست
بادش مغزمان را گرفت
دست از گناه نشسته
نشستهايم در انديشهي گولزدن خدا
توهم، خلاقيت، ابتكار
هيچكدام براي تصاحب بهشت كافي نيست
پيشفروشش كردهاند
اقساط
به شرط آدميت
چيزي كه در طول تاريخ گم شده است
ميان رد پاي دوز و كلكهايمان
ميان دست من و كلاه تو
آري!
كلاه گشادي كه او بر سر من گذاشت
اكنون روي سر تو خودنمايي ميكند
بهشت، ميان دوزخ بديهايمان گرفتار شده است
بيم آن دارم به آتش اعمال ما بسوزد
چه كسي دنيا را چند ميخرد؟!
ميخواهم با پولش كمي آدميت بخرم
بماند
شايد گران شود!
.
.
.
ماهی قرمز آن تنگ شیشه ای تمام خاطرات من بود...
تو چه میکنی با کسی که دنیای خاطراتت را بشکند؟...
جواب صبر من به سنگ او سکوت خواهد بود...
سکوت...
سکوت...
سکوت...
مي شود تمام شود؟... دلم مي خواهد اين كابوسِ بودن تمام شود... تمامي منتهي به يك روياي نبودن... بدم مي آيد... از من، از تو... از تمام ضماير كه حتي بودن هايشان هم دروغ است... از دروغ هاي آشكاري كه فريبم مي دهند در لباس حقيقت... از سكوت هاي مبهمي كه سادگيم را به استهزا مي گيرند... و مسخره مي كنند تفكرم را و انديشه ام را... از آبي به ظاهر آرام آسماني كه طوفاني در دل دارد اما مجال وجود نيافته... هميشه فريب ظاهر صاف زمين را مي خورم تا پايم مي لغزد... در حين سقوط، گردي فريبكار زمين را به خاطر مي آورم... و باز يك حس حماقت از من... سرم را ميان دو دست مي گيرم... حالم در ميان احوال ديگران گم مي شود... روي تخت خوابيده ام... سرم قطره قطره مي چكد... نفسم بريده بريده مي آيد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هميشه قبل از يك اتفاق، نوشتن آن اتفاق چه حس خوبي به آدم مي دهد!... حتي اگر آن اتفاق ناگوار باشد...
تصادف ترسناك و در عين حال جالبي بود!...
وقتي مي انديشم چه كسي به من بد كرده است، حكم مي كنم مرا به دار مجازات بياويزيد!...
این روزها در به در کودکی هایم شده ام... دلتنگ تر از همیشه نگران از گردش بی وقفه ی عقربه ها... در حسرت گذر هر ثانیه... کابوس بزرگ و بزرگتر شدن...
یادش بخیر... آن روزها کودک بودم و خوبی ها به وسعت دلم بزرگ و بدی ها به قدر وجودم کوچک بود... اما امروز در درونی ترین لایه های کودکانه ام٬ در میان احساساتم گم شده ام... آن روزها که گم می شدم بزرگترها نگران به جستجویم می آمدند... اما این روزها بیصدا در میان بزرگترها گم شده ام... در میان خودخواهی هایشان آنچنان بیصدا گم شده ام که تصور می کنم بزرگ شده ام... اما آن ها مرا بین خودشان نمی یابند!... چه غریبانه بساط کودکی ها را بستیم و بزرگ نشده در زمان جا ماندیم... صدای کودکی هایمان در حیات امروز سوت و کور خانه ی قدیمی ذهنم می پیچد تا محو می شود... گویی شور و نشاط و شرارت های کودکانه ی آن روزهایمان طعمه ی فرایندی شد به نام بزرگی!... امروز همگی بزرگ شده ایم... همه ی ما کودکان آن روزها...
یادم می آید آن روزها قهر و آشتی هایمان را مرزی نبود و دعواهایمان حَکَم نداشت... از قهر تا آشتی هایمان لحظه ای بیشتر فاصله نبود... فاصله ای به نام منت کشی که خیلی زود می گذشت و باز صدای خنده هایمان بود که فضا را پر می کرد...
آری! آن روزها که هنوز گرفتار برزخ بزرگسالی نبودیم بلند می خندیدیم٬ بلند می گریستیم... قهر و آشتی هایمان هم بلند بود و هم کوتاه!... امروز ولی آرام می خندیم و کوتاه... آرام غصه می خوریم و تنها... و گریه در مرام بزرگان نیست... طولانی قهر می کنیم و تا بتوانیم از آشتی فاصله می گیریم... فاصله ای به احترام غرور بزرگی هایمان... غرور امروزمان از خاطرات شیرین کودکی هایمان شیرین تر شده است...
آن روزها علاقه احساسی بود به وسعت هر قلب و امروزه واژه ایست غریب و مهجور در فرهنگ لغات که حتی فرصت یافتن معنایش را نداریم!...
آن روزها اتحادمان سدی بود در مقابل زورگویی بزرگترها... و امروزه سدی شده ایم هرکدام در مقابل خودمان... سدی که ما را به چندین من تقسیم کرده است... و هرکدام بزرگتری زورگو در مقابل دنیای کودکی...
دلم کودکانه برای "ما"ی تجزیه شده ی آن روزها تنگ شده است... حتی برای آن روزها که تو مرا گاز می گرفتی... من در مقابل به تو سوزن می زدم... او جیغ می زد و ما موهایش را می کشیدیم که ساکت شود و بزرگترها نفهمند دعواهایمان را... تمام کارهایمان صادقانه بود...
و گریزانم از دوستت دارم ها و خواهش می کنم ها و مرگ من ها و به جان تو های دروغین امروزمان... بزرگ شده ایم!...
ای کاش باز هم از بالای پله ها هُلَم می دادی و باز دستم یک ماه در گچ بود و پایم ورم می کرد... مظلوم می شدم و قهر می کردم... دلت به حالم می سوخت و معذرت می خواستی... اما من باز هم آنقدر جوانمرد بودم که می بخشیدم و به بزرگترها می گفتم از پله ها افتادم... میگفتم پله را ندیدم تا دعوایت نکنند...
ای کاش بزرگ نشده بودیم که هرگز یاد نمی گرفتیم معنای واژه ای به نام "من" را و فراموش نمی کردیم جوانمردی های کودکانه مان را...
ای کاش صداقت کودکی هایمان را به سود بزرگ شدن نمی فروختیم...
امروز آنقدر گستاخ شده ایم که آگاهانه دروغ می گوییم... دروغ هایی برای آزردن همدیگر... حتی احساساتمان بازیچه ی بزرگی هایمان شده است...
من دیگر توقف می کنم تا از این بزرگتر نشوم... از بزرگتر شدن می ترسم... از مثل تو شدن... از مثل او شدن... از مثل بزرگتر ها شدن واهمه دارم... از از دست دادن ته مانده های صداقتم می ترسم...
ای کاش ما را صداقتمان بزرگ می کرد نه دروغ ها و خودخواهی هایمان!...
نمی دانم تو رفته ای یا من از یاد تو رفته ام...
به هر حال در تورق تقویم٬ تاریخ آمدن و رفتنت تکرار می شود...
و هنوز هم دلتنگی هایم کودکانه از بزرگ شدن می گریزند...
هنوز هم به تاریخ بی اعتمادم...
آری! تاریخ٬ همان دزدی که خنده هایمان را از میان لب هایمان ربود...
همان قصه ای که تو را فرا گرفت و مرا تنها گذاشت...
خنده هایت هنوز هم شورم می بخشد اما تا سر بلند می کنم و نگران نگاهت را می جویم جای خالی ات بغضی را در گلویم می کارد که جرئت اشک شدن ندارد...
دلتنگ می شوم اما جز صبر و سکوت چاره ای نمی بینم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
تقدیم به ستاره ای که خودخواهانه غروب کرد...