شرح در متن...

من گریستم...
تو گریستی...
او نِگَریست...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. سه شنبه(فردا عید است): شرق تهران
پیرمرد با تشکی از برف و لحافی از برف بر بستری از جنس زمین و سقفی از جنس آسمان آرمیده است...
چه کسی مسئول است؟!...
...سکوت...
۲. چهارشنبه(امروز عید است): منزل
می گویند امروز عید است!...
امروز آب قطع است!...
می گویند امروز تعطیل است...
امروز هیچ مسئولی مسئول نیست!...

عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن می نگری...

همیشه بر این عقیده بودم و هنوز هم قلبا بر آن استوارم که برای محبت کردن نباید دلیلی جز محبت کردن و عشق ورزیدن انسان را آلوده کند...
از روزی که مثلا بزرگ شدم و قدم به جامعه گذاشتم به هر کس گفتم دوستت دارم گفت چرا؟!... و من در پاسخ٬ همچونان آهویی که تا به زانو در عسل فرو رفته در عجز خود غوطه ور ماندم!... من برای دوست داشتن هایم دلیلی جز دوست داشتن نداشتم و آن همه خلوص را شاید در جامعه جایگاهی نبود...
گاه چاره ای نیست جز سکوت...
این رفتار همه است که دنیا را به قدر وسعت دیدشان می خواهند و بیش از آن را خرد می کنند... شاید برای اینکه در نگاهشان بگنجد... شاید برای لذت های زودگذر و خودخواهانه شان... دنيا را براي نگاهشان مي خواهند نه براي تفكرشان... مي خواهند همه چيز ملموس باشد... آنقدر كه اگر از لمس آن عاجزند لا اقل به ديدارش يا شنيدنش و يا بوييدنش و يا چشيدنش خرسند شوند... حتي براي لحظه اي...
من در جامعه آموختم که نهايت بزرگي قلب من چشم مخاطبم خواهد بود...
هر چقدر من بزرگ ترش می کنم این ابناء بشر خرد ترش مي كنند!...

سیب گلوگیر آدمیتم...

پدرم که آدم بود بهشت را به سیبی فروخت که برای همیشه در گلویش و در گلویم ماند!... وای به فرزندم که شاید فقط آرزوی آدمیت داشته باشد!...

...

"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا"...

استغفرالله ربی و اتوب الیه...

انسان ها بزرگترین دروغ ها هستند... چگونه می توان از گناه انسانیت توبه کرد؟!...

اندکی ترس خطر نزدیک است!...

خداوندا... بارالها... مرا از این بشر نترس که کله اش به رایحه ی دل انگیز قرمه سبزی اکتیویت شده برهان!...
تابلویی نوشته بود نگارخانه!... گفت برویم... ما هم فرهنگ دوست و هنرپرور و الخ... وارد کوچه ای شدیم که انتهایش همچون آخر زندگی ناپیدا می نمود... هرچه رفتیم به پایان این دراز بی پایان نرسیدیم تا اینکه بالاخره دیدگانمان به رویت پیرمردی منور شد و پس از یک پرسش و پاسخ کوتاه دانستیم که نمی دانستیم باید به چپ و راست بپیچیم٬ دور بزنیم و...
بالاخره رسیدیم... جایی بس غریب بود... بازگشتیم...
باز خواستیم برویم که تابلویی نگاهش را دزدید!... آموزش موسیقی... تار... گیتار... سه تار... می خواست سه تار یاد بگیرد... سعی کردم به گیتار مجابش کنم به استادی خودم!... راضی نشد که نشد که نشد!... رفتیم دم در آموزشکده... عجب آموزشکده ای!... بیشتر شبیه کارخانه های یواشکی تولید ترقه بود و نیز شرکت های نیمه خصوصی تنظیم برنامه های چهارشنبه سوری!... با این تفاوت که عوض زیادی پایین رفتن٬ با هر قدمت به خدا نزدیکتر می شدی!... دالانی بی انتها که تا چشم کار می کرد پله داشت... گفتم این بار دور من خط بکش٬ خطی با خودکار قرمز!... تهدید آمیز گفت که تنها می رود!... گفتم برو... من همین پایین منتظرت می مانم... تا ده دقیقه ی دیگر آب هم اگر در دستت بود باید پایین باشی که چون نباشی من دانم و تو و عدد یکصد و ده...
باز خواستم که اندر فواید گیتار زبان ها بزنم که دیدم ایستاده بر پله ی نخست به مفهوم بای بای به صورت مواج برایم دست تکان می دهد...
همین که در پله ها از دیدگانم محو شد عده ای از برادران ارازل و اوباش منطقه که گویا میخی در دهان همیشه گشاده ی برق فرو کرده بودند و تمام وجودشان اشعه متصاعد می کرد به محوطه نزدیک همی شدند...
عقب گرد کردم تا مبادا بی هوا حکم تعطیل آموزشکده را صادر کنند و ما بمانیم در بن بستی پر از پله های رو به خدا و عوض سه تار سه کشیده بیاموزندمان!... رفتم سر کوچه و آن نازدانگان با ادیسون قوم و خویش به داخل آموزشکده رفتند و نفر آخر خندان یا بل نگران نگاهی به بیرون پرتاب کرد و...
سپس به آموزشکده اندر شدند٬ جمیعا...
نگران و ترسان در انتظارش بماندم... ناگاه با حالتی در هم بازگشت... گفت تعطیل بود... مرا از محیط خوش نبیامد!...
خواستم بپرسم که چرا و به چه علت و چه گذشت و... که آژیر ماشین پلیس حرفم را قطع کرد!...
و ما هرگز نفهمیدیم آن روز آن جا چه خبر بود!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
**اظهار وجود** نایب قلم**

آهای...

خدایا فریاد بزن... من کر شده ام...
خدایا در مقابل آینه ها بایست... من کور شده ام...
خدایا مرا استشمام کن... دیگر هیچ عطری به مشامم نمی رسد...
خدایا عشقم را بچش... دیگر طعمی را احساس نمی کنم...
خدایا دستم را بگیر... دیگر لمس نمی کنم...
خدایا من معلول تو شده ام...
کور و کر و لالم مخوان...
از غصه آزادم مخوان...
من مرده ام از عشق تو...
از عشق بیزارم مخوان...

پازل...

هر فرد بخشي از پازل خداست... يك دنيا جمع شده ايم و هرگز نخواهيم توانست تكميل وسعتش را...