خداوندا... بارالها... مرا از این بشر نترس که کله اش به رایحه ی دل انگیز قرمه سبزی اکتیویت شده برهان!...
تابلویی نوشته بود نگارخانه!... گفت برویم... ما هم فرهنگ دوست و هنرپرور و الخ... وارد کوچه ای شدیم که انتهایش همچون آخر زندگی ناپیدا می نمود... هرچه رفتیم به پایان این دراز بی پایان نرسیدیم تا اینکه بالاخره دیدگانمان به رویت پیرمردی منور شد و پس از یک پرسش و پاسخ کوتاه دانستیم که نمی دانستیم باید به چپ و راست بپیچیم٬ دور بزنیم و...
بالاخره رسیدیم... جایی بس غریب بود... بازگشتیم...
باز خواستیم برویم که تابلویی نگاهش را دزدید!... آموزش موسیقی... تار... گیتار... سه تار... می خواست سه تار یاد بگیرد... سعی کردم به گیتار مجابش کنم به استادی خودم!... راضی نشد که نشد که نشد!... رفتیم دم در آموزشکده... عجب آموزشکده ای!... بیشتر شبیه کارخانه های یواشکی تولید ترقه بود و نیز شرکت های نیمه خصوصی تنظیم برنامه های چهارشنبه سوری!... با این تفاوت که عوض زیادی پایین رفتن٬ با هر قدمت به خدا نزدیکتر می شدی!... دالانی بی انتها که تا چشم کار می کرد پله داشت... گفتم این بار دور من خط بکش٬ خطی با خودکار قرمز!... تهدید آمیز گفت که تنها می رود!... گفتم برو... من همین پایین منتظرت می مانم... تا ده دقیقه ی دیگر آب هم اگر در دستت بود باید پایین باشی که چون نباشی من دانم و تو و عدد یکصد و ده...
باز خواستم که اندر فواید گیتار زبان ها بزنم که دیدم ایستاده بر پله ی نخست به مفهوم بای بای به صورت مواج برایم دست تکان می دهد...
همین که در پله ها از دیدگانم محو شد عده ای از برادران ارازل و اوباش منطقه که گویا میخی در دهان همیشه گشاده ی برق فرو کرده بودند و تمام وجودشان اشعه متصاعد می کرد به محوطه نزدیک همی شدند...
عقب گرد کردم تا مبادا بی هوا حکم تعطیل آموزشکده را صادر کنند و ما بمانیم در بن بستی پر از پله های رو به خدا و عوض سه تار سه کشیده بیاموزندمان!... رفتم سر کوچه و آن نازدانگان با ادیسون قوم و خویش به داخل آموزشکده رفتند و نفر آخر خندان یا بل نگران نگاهی به بیرون پرتاب کرد و...
سپس به آموزشکده اندر شدند٬ جمیعا...
نگران و ترسان در انتظارش بماندم... ناگاه با حالتی در هم بازگشت... گفت تعطیل بود... مرا از محیط خوش نبیامد!...
خواستم بپرسم که چرا و به چه علت و چه گذشت و... که آژیر ماشین پلیس حرفم را قطع کرد!...
و ما هرگز نفهمیدیم آن روز آن جا چه خبر بود!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
**اظهار وجود** نایب قلم**