بن بست های ابتدایی!...
دلم هوای آن روزها را دارد... نه دیروز و امروز... که چهارده سال است امیدوارم... امروز دیگر دلم آرزومند تو شده است نه امیدوار دیدنت... دیگر بوی تو که در مشامم می پیچد فقط اشک هایم نیستند که بی اختیار جاری می شوند... که یادت تمام وجودم را سست می کند... تا بدان جا که معبودم می شوی و با وجودی عاری از خود در مقابل یاد نگاهت سجده می کنم و می گریم... و دست خیالت شانه های سرما زده ام را نوازش می دهد... مثل همان روزها دستم را می گیری تا باز برخیزم... همین یاد نگاهت باعث می شود از خنده ی این مدیر و ناظمِ جدیدِ بیست و چند ساله نرنجم که چرا احساسم را و یاد تو را به تمسخر گرفته اند!...
هرگز به هیچکس نگفتم که حتی وقتی به مقاطع بالاتر رفتم باز پیاده از همان مسیر سابق به خانه باز می گشتم تا تمام در و دیوارش را از بر کنم... تا اگر روزی چشمانم دیگر قادر به دیدن نبودند تمام آن روزها از تصویر خیالم پاک نشوند... اما دریغ و صد دریغ که امروز با دیدن این همه تغییرِ در و دیوار خاطراتم شش سال از عمرم در تکرار یک خیال واهی گذشته است...
هرگز به هیچکس نگفتم که چند بار برای یافتن شماره ات به این و آن رو زده ام، التماس کرده ام، اشک ریخته ام و... و ای کاش هرگز ندانی...
دیگر هوای مدرسه بی تو سنگین است برای ریه های آزرده خاطر این شاگرد...
به خانه ای باز می گردم که چهارده سال پیش در چنان روزهایی یک کلمه بین من و تو فرسنگ ها فاصله را واسطه کرد... کاش هرگز ندانی دیگر آن یک کلمه از واژگان من حذف شده است... دیگر هرگز نمی گویم خدا نگهدار... مگر آن که مثل همان روز که تو گفتی خدا نگهدار و من ناخودآگاه در پاسخت گفتم خداحافظ... دیگر ناخودآگاه نخواهم شد اگر روزی ببینمت...
در همین مسیر پانزده دقیقه ایِ پاهای کودکانه ی آن روزهایم آنقدر می روم و می آیم و می نویسم تا باز مثل همان روزها مسیر را دقیقا در پانزده دقیقه بپیمایم...
چه بغض بدی گلویم را فشرد وقتی که با یادت آمدم... بعد از هشت سال... و فقط به امید دیدن همان کلاس قدیمی... همان کلاسی که حتی بعد از چهارده سال باز هم برایم بوی تو را داشت... باز هم می توانست صدای نفس هایت گرما بخش وجودم باشد...
اما دیگر حتی کلاس هم نبود!...
نمی دانی به چه حالی گذشتم از آن کوچه های تنگ خاطراتم... که چقدر باریک شده بود عرض هر کوچه... باریک تر از عبور احساساتم... و چه دلتنگ تر از همیشه مسیر خانه ی قدیمی را پیش گرفتم...
خدا می داند چند بار صدای بوق شنیدم و هیچ ندیدم...
چقدر همه چیز عوض شده است... جز بوی تو... که هنوز از پشت باقیمانده های تجدد شهری مشامم را نوازش می دهد...
دلتنگی امروزم را جز خدا نمی داند...
نمی دانی چه سخت است جست و جوی کسی که شش سال سراغش را می گیری و به التماس از هر کسی نشانش می جویی اما او را نمی یابی... به امید دفعات بعد می روی... به امید آینده... باز بعد از هشت سال بر می گردی و می بینی تنها دلخوشیِ همان شش سال را هم از تو گرفته اند...
می بینی کلاسی که روی نیمکت هایش خندیدی دیگر نیمکتی ندارد...
می بینی اصلا کلاس را از بین برده اند...
با یاد آن روز که پاهای کودکانه ام تا زانو در آن برف سوزان فرو رفته بود... به عشق تو به مدرسه آمدم اما تعطیل بود... از سرما که نه از آتش درونم می سوزم... خوب یادم می آید که آن روز از ترس تعطیلی، زودتر از همیشه و قبل از خبر صبحگاهی به مدرسه آمدم... تا مبادا تعطیل شوم و از دیدارت محروم...
ای کاش می توانستم لحظه ای قلم را بر زمین بگذارم... چقدر نگاه آدم ها به این اشک و قلم و دفتر سنگین بود اگر اشک هایم از یاد تو نبود و قلمم دوان دوان در بهشت یاد تو نمی چرخید...
هر چقدر بیشتر قدم می زنم بیشتر بغض می کنم... بیشتر مسیر با من غریبگی می کند... انگار حتی خاطراتم هم با من بیگانه شده اند... آنقدر که راه خانه را گم کرده ام...
وای که چقدر همه چیز عوض شده است... حتی آدم ها... از همسایه ای نشان می پرسم که تا لحظه ی ورودش به خانه نه من او را می شناسم و نه او مرا!...
باز هم با امید آمده بودم... اما این بار نه مثل همیشه نا امید بازگشتم... نا امید از یافتنت، نا امید از دیدنت و حتی نا امید از خاطراتت...
اگر روزی این مطلب را خواندی بدان که تمام وجودم از خود بیخود بود، اشک هایم جاری و قدم هایم سست و بی مقصد... اما دلِ گرفته ام هنوز هم به وسعت یاد توست...
تا ابد دوستت دارم...
تقدیم به معلم های خوبی که جز یادی نکو از آن ها برایم چیزی نمانده است...
خانم ها: گلستانی و غفاری...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت: تمام این حروف که به رشته ی واژه کشیده شده اند خلاصه ای از ترجمه ی یک بغض چهارده ساله اند... لطفا استثنائا این مطلب را نقد نکنید!... دوست ندارم احساساتی که چهارده سال از ترس له شدن در ظرف تفکر اطرافیان بر زبان جاری نشده اند امروز به چوب نقد بسته شوند... دوست ندارم تحقیر احساساتم را زیر ذره بین تفکر دیگران لمس کنم...
هرگز به هیچکس نگفتم که حتی وقتی به مقاطع بالاتر رفتم باز پیاده از همان مسیر سابق به خانه باز می گشتم تا تمام در و دیوارش را از بر کنم... تا اگر روزی چشمانم دیگر قادر به دیدن نبودند تمام آن روزها از تصویر خیالم پاک نشوند... اما دریغ و صد دریغ که امروز با دیدن این همه تغییرِ در و دیوار خاطراتم شش سال از عمرم در تکرار یک خیال واهی گذشته است...
هرگز به هیچکس نگفتم که چند بار برای یافتن شماره ات به این و آن رو زده ام، التماس کرده ام، اشک ریخته ام و... و ای کاش هرگز ندانی...
دیگر هوای مدرسه بی تو سنگین است برای ریه های آزرده خاطر این شاگرد...
به خانه ای باز می گردم که چهارده سال پیش در چنان روزهایی یک کلمه بین من و تو فرسنگ ها فاصله را واسطه کرد... کاش هرگز ندانی دیگر آن یک کلمه از واژگان من حذف شده است... دیگر هرگز نمی گویم خدا نگهدار... مگر آن که مثل همان روز که تو گفتی خدا نگهدار و من ناخودآگاه در پاسخت گفتم خداحافظ... دیگر ناخودآگاه نخواهم شد اگر روزی ببینمت...
در همین مسیر پانزده دقیقه ایِ پاهای کودکانه ی آن روزهایم آنقدر می روم و می آیم و می نویسم تا باز مثل همان روزها مسیر را دقیقا در پانزده دقیقه بپیمایم...
چه بغض بدی گلویم را فشرد وقتی که با یادت آمدم... بعد از هشت سال... و فقط به امید دیدن همان کلاس قدیمی... همان کلاسی که حتی بعد از چهارده سال باز هم برایم بوی تو را داشت... باز هم می توانست صدای نفس هایت گرما بخش وجودم باشد...
اما دیگر حتی کلاس هم نبود!...
نمی دانی به چه حالی گذشتم از آن کوچه های تنگ خاطراتم... که چقدر باریک شده بود عرض هر کوچه... باریک تر از عبور احساساتم... و چه دلتنگ تر از همیشه مسیر خانه ی قدیمی را پیش گرفتم...
خدا می داند چند بار صدای بوق شنیدم و هیچ ندیدم...
چقدر همه چیز عوض شده است... جز بوی تو... که هنوز از پشت باقیمانده های تجدد شهری مشامم را نوازش می دهد...
دلتنگی امروزم را جز خدا نمی داند...
نمی دانی چه سخت است جست و جوی کسی که شش سال سراغش را می گیری و به التماس از هر کسی نشانش می جویی اما او را نمی یابی... به امید دفعات بعد می روی... به امید آینده... باز بعد از هشت سال بر می گردی و می بینی تنها دلخوشیِ همان شش سال را هم از تو گرفته اند...
می بینی کلاسی که روی نیمکت هایش خندیدی دیگر نیمکتی ندارد...
می بینی اصلا کلاس را از بین برده اند...
با یاد آن روز که پاهای کودکانه ام تا زانو در آن برف سوزان فرو رفته بود... به عشق تو به مدرسه آمدم اما تعطیل بود... از سرما که نه از آتش درونم می سوزم... خوب یادم می آید که آن روز از ترس تعطیلی، زودتر از همیشه و قبل از خبر صبحگاهی به مدرسه آمدم... تا مبادا تعطیل شوم و از دیدارت محروم...
ای کاش می توانستم لحظه ای قلم را بر زمین بگذارم... چقدر نگاه آدم ها به این اشک و قلم و دفتر سنگین بود اگر اشک هایم از یاد تو نبود و قلمم دوان دوان در بهشت یاد تو نمی چرخید...
هر چقدر بیشتر قدم می زنم بیشتر بغض می کنم... بیشتر مسیر با من غریبگی می کند... انگار حتی خاطراتم هم با من بیگانه شده اند... آنقدر که راه خانه را گم کرده ام...
وای که چقدر همه چیز عوض شده است... حتی آدم ها... از همسایه ای نشان می پرسم که تا لحظه ی ورودش به خانه نه من او را می شناسم و نه او مرا!...
باز هم با امید آمده بودم... اما این بار نه مثل همیشه نا امید بازگشتم... نا امید از یافتنت، نا امید از دیدنت و حتی نا امید از خاطراتت...
اگر روزی این مطلب را خواندی بدان که تمام وجودم از خود بیخود بود، اشک هایم جاری و قدم هایم سست و بی مقصد... اما دلِ گرفته ام هنوز هم به وسعت یاد توست...
تا ابد دوستت دارم...
تقدیم به معلم های خوبی که جز یادی نکو از آن ها برایم چیزی نمانده است...
خانم ها: گلستانی و غفاری...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت: تمام این حروف که به رشته ی واژه کشیده شده اند خلاصه ای از ترجمه ی یک بغض چهارده ساله اند... لطفا استثنائا این مطلب را نقد نکنید!... دوست ندارم احساساتی که چهارده سال از ترس له شدن در ظرف تفکر اطرافیان بر زبان جاری نشده اند امروز به چوب نقد بسته شوند... دوست ندارم تحقیر احساساتم را زیر ذره بین تفکر دیگران لمس کنم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 17:32 توسط قلم
|