شكوه!...

مدت ها فكر كردم...
تصميماتي گرفتم...
براي رسيدن به تمام اهدافم برنامه ريزي كردم...
مو به مو برنامه هايم را اجرا كردم...
يك اتفاق با من شوخي كرد و درست در آخرين لحظات، پازل زندگيم را به هم ريخت...
دوباره فكر كردم...
دوباره تك تك قطعات پازلم را يافتم...
دوباره مسير را بررسي كردم...
دوباره برنامه ريزي و...
اين بار نيز در فاصله ي گذاشتن آخرين قطعه، نسيمي ناشناخته غزل زندگيم را چهار پاره كرد!...
و باز آخرين قطعه شروع يك آغاز شد... از سرماي زير صفرِ حسِ يك شكست بالقوه!...
و اين بار من مانده ام با منشور زندگي در دست...
تفكري جاري در ذهن...
سربالايي زندگي پيش رو...
و هنوز زندگي در بستر خود جاريست...
امروز با يك خبر، نيل به مقصود به اندازه ي تا «سال آينده، چند ماه بعد از اين ماه» به تعويق افتاد!...
تقصير از من نبود، حتي سر سوزني!...
باز هم بي مسئوليتي مسئولين!...
همچنان اميدوارم و مصمم... اما در حد فاصل خوب و بد مانده ام براي تفسير يك واژه!...
مي خواهم آخرين دعايم اين باشد: خداوندا! عامل يا عاملين اين اعمال را به صلاحديد خويش به صراط مستقيم هدايت بفرما...
و ترجيح مي دهم علي الحساب تا يك اطلاع ثانوي دعا نكنم!...

ر مثل ر…و…ح

بیا نترس… بابا دو نفریم… باهم میریم!
محمد که با ترس و لرز دنبال من راه افتاده بود گفت: ببین حمید! جون هرکی که دوست داری از وسط قبرستون رد نشو.
بهش گفتم: آخه عقل کل! غیر از این مسیر که دیگه راهی نیست. یا باید از وسط مزار رد شیم، یا تا خود صبح اینجا وایسیم تا مزار بشه مزرعه. محمد خجالت بکش. بیست و پنج سالته. ما رو باش خواهرمون رو سپردیم دست کی. تو که از قبرستون می ترسی چه جوری می تونی از خواهر ما مراقبت کنی؟ خاک برسر من که پیشنهاد دادم. خاک بر سر آبجیم که قبول کرد.
بالاخره با هزار قربون صدقه رفتن و منت کشیدن رفتیم خونه.
پاشو که گذاشت توخونه، مردک شیر شد. دوید بالا و تو راپله، شروع کرد به لاف زدن که من نترسم و این حمید عین موش شده بود و از این حرفا.
داخل که رفتیم سفره آماده بود و یه لشگر سی چهل نفری که طبق معمول سالای گذشته آوار بودن خونه آقا جون، آماده ی حمله بهش. نشستم کنار پشتی چون میلم به غذا نمی رفت یه چایی ریختم و گذاشتم جلوم.
محمدم همینجور یه بند داشت خالی می بست که آره… کلی التماس به حمید کردم که از میون مزار بریم و چون ترسیده بود قبول نمی کرد.
نگاه های سنگین فامیل دیگه داشت گردمو خورد می کرد. زیر لب یه چندتا نامربوط نثارش کردم و چشم غره اما کور و کر شده بود.
چاییم دیگه سرد شده بود و شام خوردن لشگر هم تموم شده بود. دستم رو دراز کردم قند بردارم که محمد گفت: حالا سفره میمونه و حاج حمید. دستتو می بوسه حاجی. با دستپاچگی گفتم: به من چه… من که اصلا شامم نخوردم. که دستمال سفره رو تو دستم دیدم.
عمه سیما گفت: عمه قربونت برم. دیگه چیزی نداشتم بگم. بلند گفتم: محمد همه میرن… من میمونم و تو، تو میمونی و من.
محمد با نیشخند گفت: حالا که فعلا خر مراد زیر پای ماست داش حمید.
تو همین احوال به ذهنم رسید محمد که از قبرستون می ترسه حتما از روحم می ترسه. انگار دنیا رو بهم داده بودن. سفره جمع شد و منم با کمال آرامش رفتم نشستم کنار محمد و گفتم: قربون داماد نترسمون برم آاا…آه و یه ماچم از فرق کلش کردم.
بعد رو کردم به عمه زاده ها و عموزاده ها و گفتم: محمد راست میگه خیلی نترسه من که اسم قبرستون میاد دست و پام شروع می کنه به لرزیدن. مو به تنم سیخ میشه. دست خودم نیست.
با گوشه چشم هوای محمد رو داشتم ببینم چیکار میکنه. الهام گفت: محمد آقا! الان میری سر مزار و برگردی. محمد با من و من جواب داد ب..ب..برای چی؟ الهام گفت: هیچی! بری این حمید یه خورده خجالت بکشه!
نفس راحتی کشید و گفت: این بنده خدا رو چیکارش داری؟! ولش کن، خودش خوب میشه .ساعت حدود یازده بود که جمع و جور کردیم برای خوابیدن. محمدم رفت تو اتاقش بخوابه. الان دیگه وقت اجرای نقشه ای بود که براش کشیده بودم.
اتاقی که محمد توش می خوابید مشرف بود به حیاط و در نسبتا بزرگی داشت. رفتم از توی ساکم دوربین فیلم برداری و پایه دوربین رو آوردم. اونم برای ضبط صحنه های جالبی که قرار بود اتفاق بیفته. با یه بادکنک بزرگ که صبح  تو اردستان به جای پول خورد بهم داده بودن بادکنک گازی درست کردم. با میخ نخش رو کوبیدم درست مقابل در اتاق خواب محمد. یه ملافه سفیدم انداختم روش و یعد دوربین رو جوری مستقر کردم که هم در اتاق رو بگیره هم روح دروغیه مارو. دکمه ضبط دوربین رو زدم. ساعت حدود دو صبح بود. در اتاق محمد رو زدم و خودم دویدم تو اتاق بغلیش.
بعد دوسه بار در زدن محمد در رو باز کرد و چشمش افتاد به ملافه. گفت خوب حمید ترسیدم. لوس بیمزه. الان وقت این شوخیاس نمکدون.
بعد دستاشو به نشونه ی اینکه من رو می خواد بگیره از دوطرف به ملافه کوبید. ولی دستاش به هم خورد. بلند داد زد ر..ر.. رو….رو…ح رروح… داشت با داد و فریاد، کل خونه رو خبر می کرد که منم ملافه پیچ، آروم از پشت سر اومدم و دستم رو گذاشتم روی شونه ش که چی شده محمد جون؟! من رو که دید نمی دونم چرا بنده خدا یهو ضعف کرد؟! انگار جن دیده بود! سریع بادکنک رو آزاد کردم و ملافه رو تو دستم گرفتم. کم کم همه جمع شدن. هر کس که میومد می پرسید چی شده؟ منم می گفتم نمی دونم! منم از سر و صدای محمد از خواب پریدم اومدم اینجا! خواب بدی چیزی دیده لابد!
خلاصه به زور آب قند و پارچ آبی که حرومش کردیم بالاخره به هوش اومد، اما تا خود صبح نذاشت هیچ کس بخوابه و مثل ساعتی که کوکش کرده باشن، هر چند دقیقه یک بار فریاد روح روحش خواب رو بهمون حروم می کرد. دلم می خواست بزنم داغونش کنم… مردک بی جنبه!
بعد نماز صبح دیگه کسی نخوابید و بحث فریاد روح روح محمد بود. یکی از اون وسط گفت: حمید! شاید تقصیر تو بوده. آخه کدوم آدم عاقلی نصف شب با ملافه ی سفید راه میفته دور خونه؟! منم خیلی حق به جانب گفتم ببخشید که بنده از سر و صدای حضرت آقا از خواب بی خواب شده بودم! خوب منم ترسیده بودم، همون جوری با ملافه اومدم ببینم چه خبره. نمی دونستم آدمی که از قبرستون پر از ارواح نمی ترسه، از ترس آدم زنده غش می کنه!
محمد هم که بنده خدا از ترس زبونش بند اومده بود، هیچی نمی تونست بگه. البته حرفی هم برای گفتن نداشت!
بعد از صبحونه کم کم همه داشتن می رفتن سراغ کار و زندگیشون که زدم به شونه ی محمد و گفتم: ببین محمد جون! داماد عزیز! قربونت برم!… این دفه دوستانه بهت تذکر دادم! دفه ی بعد، دیگه فقط من و تو نیستیما! منم و تو و این فیلم!…
________________
1. لينك مطلب
2. براي اولين بار در طول عمر باريك و بلندم از دفترم جدا موندم!...

صداقت هاي دروغين!...

در اين عصر يخ زده ي احساسات سرد و فلزي، همه عشق را تصور مي كنند و چيزي براي به تصوير كشيدن ندارند!...
اين روزها صداقت دروغ محض است و داروي ناياب بيماريِ جنون آدم ها!...
اين روزها همه مي ميرند براي جرعه اي صداقت... حتي به دروغ!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به روز رساني بعدي كافه طنز: بيست و پنجم دي ماه...

سكوت!...

دوره اي از زندگيم با سكوت سپري شد و همه مي گفتند سرد شده اي! اما اكنون كه روي رشته ي كلام راه ميروم‏، هنوز هم قلبا عاشق همان سكوتم حتي اگر ديگران آن را سرد بدانند... به گمانم سردي كلام بيشتر از سردي سكوت است... واژه ها دل ها را مي شكنند اما سكوت فقط واژه ها را مي شكند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. از اونجا چه خبر؟!...
2. خبر!... خبر!... از ماه آينده كافه طنز شب آخرين جمعه ي هر ماه به روز خواهد شد!...
3. همين ديگه!...