بوي آدميزاد!...

كوله‌بارمان بر پشت ننهاده
گفتند بساطتان بگذاريد و بگذريد
اين‌جا پايان دنياست
پايان يك‌عمر بازي‌گري
آخر قسمت دوم
تا ببينيم در قسمت سوم قسمتمان چه مي‌شود

خو كرده‌ايم
به خوردن گندم
بوييدن سيب
چشيدن گناه
خانه‌به‌دوشي كفاره‌ي گناهان ماست

بهشت پدري را فروختيم
به دانه‌ي گندمي كه بهاي خريد دنيايمان بود
آن‌قدر سيب خورديم
تا سيب آدممان ورم كرد
دكتر شديم
باشد تا ورمش فرو نشانيم
فرو ننشست
بادش مغزمان را گرفت
دست از گناه نشسته
نشسته‌ايم در انديشه‌ي گول‌زدن خدا

توهم، خلاقيت، ابتكار
هيچ‌كدام براي تصاحب بهشت كافي نيست
پيش‌فروشش كرده‌اند
اقساط
به شرط آدميت
چيزي كه در طول تاريخ گم شده است
ميان رد پاي دوز و كلك‌هايمان
ميان دست من و كلاه تو
آري!
كلاه گشادي كه او بر سر من گذاشت
اكنون روي سر تو خودنمايي مي‌كند

بهشت، ميان دوزخ بدي‌هايمان گرفتار شده است
بيم آن دارم به آتش اعمال ما بسوزد

چه كسي دنيا را چند مي‌خرد؟!
مي‌خواهم با پولش كمي آدميت بخرم
بماند
شايد گران شود!
.
.
.

از سلسله مناجات های خودخواهانه!...

دیروز مقابلت ایستادم... سر به آسمان بلند کردم... نگران نگاهت کردم... ترسیدم مبادا فکر کنی سرکشم... سر به رکوع و سجده ات بر خاک سائیدم... دست به دعا بردم... رو به آسمان نگاهت را جستجو کردم...
آنقدر سر به آسمان ها برده ام برای دیدنت که شمار ستارگان را میدانم...
دیگر نه آسمان میخواهم نه ستاره ای... آمده ام برای دیدن خودت... فقط و فقط خودت... دمی آسمان ها و زمین را رها کن... کنارم بنشین تا بودنت را حس کنم... تا حس بودنت قلب بیقرارم را آرامش بخشد...
لحظه ای کنارم بنشین... فقط لحظه ای از یک عمر بودنم بودنت را طلب دارم...
یک لحظه فارغ از همه فقط مال من باش...
خدای من باش...