شكوه!...
مدت ها فكر كردم...
تصميماتي گرفتم...
براي رسيدن به تمام اهدافم برنامه ريزي كردم...
مو به مو برنامه هايم را اجرا كردم...
يك اتفاق با من شوخي كرد و درست در آخرين لحظات، پازل زندگيم را به هم ريخت...
دوباره فكر كردم...
دوباره تك تك قطعات پازلم را يافتم...
دوباره مسير را بررسي كردم...
دوباره برنامه ريزي و...
اين بار نيز در فاصله ي گذاشتن آخرين قطعه، نسيمي ناشناخته غزل زندگيم را چهار پاره كرد!...
و باز آخرين قطعه شروع يك آغاز شد... از سرماي زير صفرِ حسِ يك شكست بالقوه!...
و اين بار من مانده ام با منشور زندگي در دست...
تفكري جاري در ذهن...
سربالايي زندگي پيش رو...
و هنوز زندگي در بستر خود جاريست...
امروز با يك خبر، نيل به مقصود به اندازه ي تا «سال آينده، چند ماه بعد از اين ماه» به تعويق افتاد!...
تقصير از من نبود، حتي سر سوزني!...
باز هم بي مسئوليتي مسئولين!...
همچنان اميدوارم و مصمم... اما در حد فاصل خوب و بد مانده ام براي تفسير يك واژه!...
مي خواهم آخرين دعايم اين باشد: خداوندا! عامل يا عاملين اين اعمال را به صلاحديد خويش به صراط مستقيم هدايت بفرما...
و ترجيح مي دهم علي الحساب تا يك اطلاع ثانوي دعا نكنم!...