به یاد دوست...
شش ماهم بود که لب به سخن گشودم...
تا هفت سالگی اجابت شدم...
تا چهارده سالگی اجابت کردم...
تا بیست و یک سالگی فکر کردم٬ سخن گفتم٬ اجابت شدم و اجابت کردم...
و از اکنون از تو یاد گرفتم که سکوت کنم...
میوه ی درخت احساسم٬ دوستت دارم هایت بودند که از اشک چشمانم در عمق رگ های احساست سیراب می شدند...
تو این را خوب می دانستی که بستر اشک هایم را به گل نیالودی و در پاکی آب روان برای همیشه آرام خوابیدی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم تنگ شده است... روحش شاد...
تا هفت سالگی اجابت شدم...
تا چهارده سالگی اجابت کردم...
تا بیست و یک سالگی فکر کردم٬ سخن گفتم٬ اجابت شدم و اجابت کردم...
و از اکنون از تو یاد گرفتم که سکوت کنم...
میوه ی درخت احساسم٬ دوستت دارم هایت بودند که از اشک چشمانم در عمق رگ های احساست سیراب می شدند...
تو این را خوب می دانستی که بستر اشک هایم را به گل نیالودی و در پاکی آب روان برای همیشه آرام خوابیدی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم تنگ شده است... روحش شاد...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 14:45 توسط قلم
|