به همراه تنی سه از دوستان از محدوده ی پردیس به مقصد شهرداری به سمند زرد رنگی نزول اجلال نمودیم...
یکی از دوستان که احساساتی بس لطیف به نازکی برگ گل شیپوری (۱) دارد و برای کشتن سوسک هم با او عاشقانه سخن می گوید و کسب اجازت می نماید٬ در آهنگ ذوب شده بود و کم مانده بود که خواننده را نیز مشایعت کند...
چشم ها بسته بود و دستانش به حال خویش اندر بودند... شست چپ که جلو می رفت٬ شست راست به عقب رکاب می زد...
... مقصد ...
مبلغ بپرداختیم... دوستمان همچنان مستغرق در افکار خویش... داشت از آهنگ تبخیر می شد...
راننده: شهرداری...
دوستمان: باشد...
بر پهلویش کوبیدیم تا بل دیدگانش گشوده شوند...
می گفت: واقعا رسیدیم؟!!!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱) این دوست عزیز همچون شیپوری از صدا لبریز است...