آنجا رشت بود...
بدو الورود...

اصدقاء كه به زندگي ما خشنود همي نبودندي٬ بخواستندي از عشق وافر ما به لبن سوء استفاده ها بكنندي... پس دوغ فاسد به عوض شیر براي ما بياوردندي... اما ما به هوشياري ذاتي مان افكار پليدشان بخوانديم و لب به آن توطئه نزديك نببرديم... و آنان در حیرت تشخیصمان بماندندی...

ما را گرم به بساط تغذیه ی صبحگاهی شان دعوت بکردندی و برایمان پنیر مطلوبمان بیاوردندی... اما این بار توطئه شدیم... با ظرفی از هیچ پر مواجه گشتیم که در اندرون آن نامه ای فدایت شوم تعبیه شده بود بدین مضمون: شتر در خواب بیند پنبه دانه...

و بعد از نهار از ترس رویت این تصاویر خشن بخسبیدیم الي المساء...

یاران عزیز تر از جانمان می خواستند سوپر ریزمان کنند که با حس کنجکاوی کاراگاهانه مان جفت دستانشان را رو کردیم... خنده های مرموزشان ذهنمان را به چراگاه افکار مشکوک هدایت می کرد...
در پی توطئه هاشان که ترک اتاق همی گفتند٬ به انضمام وسایل خروج اضطراری مان در این مکان ماوا گزیدیم... و تکان نخوردیم... و اصوات از نگرانی لبریزشان بشنیدیم... اما فقط زیر لب بخندیدیم...

تا که ناگاه با چشمانی در مقابل دیدگانمان مواجه شدیم... دستمان رو شد... به باد کتک گرفتاندنمان... و هدایایی به محضر مبارکمان تقدیم داشتند...

اصدقاء كه به زندگي ما خشنود همي نبودندي٬ بخواستندي از عشق وافر ما به لبن سوء استفاده ها بكنندي... پس دوغ فاسد به عوض شیر براي ما بياوردندي... اما ما به هوشياري ذاتي مان افكار پليدشان بخوانديم و لب به آن توطئه نزديك نببرديم... و آنان در حیرت تشخیصمان بماندندی...

ما را گرم به بساط تغذیه ی صبحگاهی شان دعوت بکردندی و برایمان پنیر مطلوبمان بیاوردندی... اما این بار توطئه شدیم... با ظرفی از هیچ پر مواجه گشتیم که در اندرون آن نامه ای فدایت شوم تعبیه شده بود بدین مضمون: شتر در خواب بیند پنبه دانه...

و بعد از نهار از ترس رویت این تصاویر خشن بخسبیدیم الي المساء...

یاران عزیز تر از جانمان می خواستند سوپر ریزمان کنند که با حس کنجکاوی کاراگاهانه مان جفت دستانشان را رو کردیم... خنده های مرموزشان ذهنمان را به چراگاه افکار مشکوک هدایت می کرد...
در پی توطئه هاشان که ترک اتاق همی گفتند٬ به انضمام وسایل خروج اضطراری مان در این مکان ماوا گزیدیم... و تکان نخوردیم... و اصوات از نگرانی لبریزشان بشنیدیم... اما فقط زیر لب بخندیدیم...

تا که ناگاه با چشمانی در مقابل دیدگانمان مواجه شدیم... دستمان رو شد... به باد کتک گرفتاندنمان... و هدایایی به محضر مبارکمان تقدیم داشتند...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 13:6 توسط قلم
|