دیشب هم چون هر شب٬ برای خواب آماده شده بودم... چراغ مطالعه را روشن کردم... دفترچه ی یادداشتم را کنارم گذاشتم و یک خودکار به رنگ مشکی از قلمدان برداشتم و شروع به نوشتن کردم... هنوز چند سطری ننوشته بودم که ناگهان چشمم به کتابی افتاد که در قفسه ی کتاب هایم بی رحمانه به من چشمک می زد... خیلی وقت بود که با بی انصافی هرچه تمام تر٬ نیمه تمام در قفسه رهایش کرده بودم... بلند شدم... کتاب را آوردم... و همچون کسی که می خواهد فال حافظ بگیرد٬ کتاب را گشودم:
روش ۷: خواندن برای درک زیبایی و جنبه های هنری مطلب
ـ هوس چه رنگی دارد؟
ـ چه صدایی دارد؟
ـ چه شکلی دارد؟
ـ چه مزه ای دارد؟
ـ چه بویی دارد؟
ـ چه حرکتی دارد؟
ـ چگونه به معانی بیشتر از آنچه در ظاهر بیان شده است می توان دست یافت؟
عناوین دیگری را به صورت پیوسته تا پایان کتاب مطالعه کردم... زیبا ترین چیزی که نظرم را به خود جلب کرد٬ مطلبی بود از جبران خلیل جبران که قبلا هم در کتاب "مرد دیوانه" اش خوانده بودم:
روزی چشم گفت: من فرا سوی این دره ها یک کوهسار پوشیده از مه می بینم. چقدر قشنگ است.
گوش شنید و پس از چند لحظه به دقت گوش دادن گفت: این کوه کجاست؟ من آن را نمی شنوم!
بعد دست به صحبت در آمد که: من عبث می کوشم٬ هرچه جستجو می کنم اثری از این کوه نمی یابم!
و بعد بینی گفت: کوهی وجود ندارد! من بوی آن را استشمام نمی کنم!
پس چشم روی برگرداند و آن ها همگی درباره ی اشتباه عجیبش به صحبت پرداختند. آن ها گفتند: حتما اتفاقی برای چشم افتاده است!
دیگر دو ساعت به اذان صبح بود... کتاب را بستم و روی میز گذاشتم... الف الله اکبر اذان بود که بیدار شدم...
جمله ای با جوهر سبز روی دفترچه ام حک شده بود که یادم نمی آمد چه زمان آن را نگاشته بودم... آنجا نوشته بود:
دلم که می گیرد تمام زیبایی دنیا در خدا خلاصه می شود... و وقتی که نمی گیرد در دلم...