آن روز کذایی که نه٬ بهتر بگویم آن شام آخر خوابی دیدم پر ماجرا... خوابی پر از یکی یکی ها... یکیشان او بود... بهترین کسی که در شش سال اخیر قدم به زندگیم گذاشت... از اولین دیدارم تا همین الان هر روز برای دیدارش به محدوده ی اتاقش رفته ام... هر بار که می بینمش انرژی می گیرم... بار ها خواستم بگویم دوستت دارم... اما واهمه ی افکار مجهول او نمی گذاشت... می ترسیدم... می ترسیدم که مبادا فکر کند چون که استاد است دوستش دارم... چون که من شاگردم و نمره لازم دوستش دارم...
یک روز همه ی اوهام را زیر پا گذاشتم و به اتاقش رفتم...
آن روز قبل از اینکه من سخنی بر زبان آورم٬ او گفت که این قانون طبیعت است... اگر یک قدم به کسی نزدیک شوی٬ او یک قدم از تو فاصله می گیرد...
هنوز هم نمی توانم این قانون را هضم کنم...
در دلم گفتم دوستت دارم و هزاران قدم از اتاق او دور شدم٬ تا فردا...
شب به او گفتم امیدوارم با یک قدم نزدیک شدنم٬ قانون زمانه هزاران قدم از من دورت نکند...
دوستت دارم به خاطر خودت و خوبی هایت... من هرگز دلیلی جز دوست داشتن برای دوست داشتنت نداشته ام...
دیگر شاگردت نیستم... اما همیشه استادم هستی...