همیشه بر این عقیده بودم و هنوز هم قلبا بر آن استوارم که برای محبت کردن نباید دلیلی جز محبت کردن و عشق ورزیدن انسان را آلوده کند...
از روزی که مثلا بزرگ شدم و قدم به جامعه گذاشتم به هر کس گفتم دوستت دارم گفت چرا؟!... و من در پاسخ٬ همچونان آهویی که تا به زانو در عسل فرو رفته در عجز خود غوطه ور ماندم!... من برای دوست داشتن هایم دلیلی جز دوست داشتن نداشتم و آن همه خلوص را شاید در جامعه جایگاهی نبود...
گاه چاره ای نیست جز سکوت...
این رفتار همه است که دنیا را به قدر وسعت دیدشان می خواهند و بیش از آن را خرد می کنند... شاید برای اینکه در نگاهشان بگنجد... شاید برای لذت های زودگذر و خودخواهانه شان... دنيا را براي نگاهشان مي خواهند نه براي تفكرشان... مي خواهند همه چيز ملموس باشد... آنقدر كه اگر از لمس آن عاجزند لا اقل به ديدارش يا شنيدنش و يا بوييدنش و يا چشيدنش خرسند شوند... حتي براي لحظه اي...
من در جامعه آموختم که نهايت بزرگي قلب من چشم مخاطبم خواهد بود...
هر چقدر من بزرگ ترش می کنم این ابناء بشر خرد ترش مي كنند!...