در ميان چهارچوب خالي قاب
خاطرات را هر دم صدا كردن

مي‌دويم ما در پي خاطرات
امروز قرباني ديروزهاست
رسم روزگار اين است
فردا مي‌رود در پي امروز
يك روز عقبيم انگار
آن يك روز فاصل مرگ و زندگي ماست
آن يك روز يك من است
همين منِ كوچك
همين منِ مغرور
با تمام هواهايش

باز هم خاطرات يك قاب توخالي
پر شده با نقشي مرموز
نقشي شايد به قدرت يك كينه از ديروز

قاب را كه ميگيرم خاطرم مي‌لرزد
بغض در گلو مي‌لغزد
اشكي در انتظار شايد
از فاصل دو پرده‌ي پلك
سرك مي‌كشد به دنياي امروزم

او پر است
پر زِ خاطرات من
خاطرات شاد
خاطرات غم

قاب هنوز در نگاهِ من است
اصلِ اين قاب
همان بريده‌ي نگاه من است
يك نگاه پر از تجسم
لبريز از پرسه‌هاي خيال

تو در ميان قاب مي‌خندي
و من
من در ميان انبوه خاطرات خويش
تو در ميان قاب بغض مي‌كني
و من
من مي‌گريم در نگاه خاطرات خيس خويش
و من
در آغوش مي‌گيرم تمام خاطرات تو را
يادت را
تمام وجود محصور در قابت را
و تو
تو دستانت در بريده‌ي نگاهم نگنجيد
دستانت جا ماند
از بريده‌ي نگاهم خارج ماند
آري
دستانت از چهارچوب قاب خارج بود

آغوش گشوده‌ام
براي سيل خاطرات تو
حيف كه ديروز دست خاطراتت خط خورد
و امروز
اين است تنها فرق تو با ديروز

قاب‌ها را بسوزانم
خاطرات را چه كنم
خاطرت را

امروز ديروز نيست
تو رفته‌اي و من مانده‌ام با چهارچوب نگاهم
كه قاب ناميده‌ام آن را
قاب عكس، نه
قاب خاطرات من
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
بياييد كادرها را كمي بزرگتر ببنديم تا دست و پاي هيچ خاطره‌اي قطع نشود!
راستي؛ اين نوشته شعر نيست!