تولد...
نمیدانم چه میشود مرا که گاه دلتنگی لحظه میگیرم
دلتنگی نبودن خیلیها
یا کمبودن بعضیها
دلتنگ محبتکردن میشوم
آنگاه که التیام پیدا میکند جای زخم زبانهایشان روی رگههای احساسم
و باز هوس زخم جدید میکنم
زخمهايی که یادشان، بودنم را به ذهنم نهیب بزند
و مرا به خودم بیاورد
و به یاد خودم
حس بودن کنم با گذشت
با مهربانی
از تمام کژیها که زخمباران میشوم
مدتی به مرخصی میروم
تا انرژی بگیرم برای عشق ورزیدن
و یکسانبودن
برای همه خوببودن
وقتی که نیستم حس میکنم حس نمیشوم
و از یاد همه رفتهام
اما
حتی غریبانهترین جشنهای تولدم تزیین میشوند با زیباترین پیامهای دوستانم
تمام کسانی که بیدلیل دوستم دارند
تنها به خاطر خوبی خودشان
برای بودنم
احساسم
و وجودم
از تمام دوستانم متشکرم
تمام کسانی که ارزششان هزارانمرتبه بیش از لیاقت من است
تمام کسانی که بودنشان بودنم را سبب میشود
تمام کسانی که عاشقشان هستم
برای تمام مهربانیهایشان
و برای بودنشان
دوستتان دارم
و همیشه دلتنگتان هستم
محبتتان نباشد این قلم میخشکد در قحطی جوهر عشق